X
تبلیغات
اهل بیت علیهم السلام

اهل بیت علیهم السلام

حرم امام حسین ‌(ع)، کی و چگونه ساخته شد ؟

حرم امام حسین ‌(ع)، کی و چگونه ساخته شد ؟پیدایش سرزمین كربلا به دوران بابلی‌ها بازمی‌گردد. در آن زمان این سرزمین مجموعه‌ای از روستاها بوده است كه برای بابلی‌ها تقدس خاصی داشته است. به نقل از برنا، یكی دیگر از نام‌های كربلا "كور بابل" بوده است و معنای آن به زبان عربی یعنی مجموعه‌ای از روستاهای بابلی. بسیاری از پژوهشگران معتقدند كه كربلا به سان مادر بسیاری از روستاهایی بود كه در حد فاصل شام و فرات قرار داشته‌اند و نیز مادر تمدن‌های بین‌النهرین بوده كه مركز عبادت در آن زمان نیز تلقی می‌شد. این سرزمین به دلیل موقعیت آب و هوایی و حاصلخیز بودن خاكش شاهد بسیاری از اقوام مختلف در طول تاریخ بوده است كه از جمله آنان می توان به كلدانی‌ها، تنوخیین و لخمیین و مناذره اشاره كرد. كربلا نام‌های متعددی در تاریخ داشته كه از آن جمله می‌توان به "الطف" اشاره كرد كه به معنی "لطیف‌ترین" است. این نام به این دلیل برای كربلا انتخاب شده كه این سرزمین در حاشیه‌ رودخانه‌ علقمی كه شعبه‌ای از فرات بوده است، مستقر بود و آب كربلا نیز از این شعبه تامین می‌شد. از دیگر نام‌های ثبت شده‌ كربلا در تاریخ، نینوا، شفیه، عقر، نواویس، عین‌التمر و ام‌القری است. اما این سرزمین از زمانی شهرت تاریخی خود را به دست آورد كه امام حسین(ع) و خاندان و صحابه وی در سال 61 هجری قمری مصادف با 680 میلادی در این سرزمین به شهادت رسیدند. تاریخ بارگاه امام حسین(ع)‌
اولین علامت بارگاه امام حسین(ع) از سوی قبیله‌ بنی اسد كه در نزدیكی كربلا سكنی گزیده بودند بنا نهاده شد. آنها مراسمی خاص برای به خاك سپردن سید الشهدا(ع) برگزار كردند و علامتی بر قبر شریف وی گذاشتند كه سایبانی كوچك بر قبر حضرتش بود. با بر سر كار آمدن مختار بن ابی عبیده ثقفی كه حكومتش را به نام خونخواهی از قاتلان حسین(ع) در كوفه برقرار كرده بود، این بارگاه پیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. از آن به بعد شیعیان رهسپار زیارت قبر شریف امام حسین(ع) و اهل بیت و صحابه آن حضرت شدند و این قبر به قبله‌گاهی برای شیعیان بخصوص در كوفه، مدائن و شهر بصره تبدیل شد و مختار در آن زمان بنایی در اطراف قبر شریف امام حسین(ع) ساخت و روستایی در آن منطقه تشكیل شد. دشمنی خلفا و محبت مردمحرم حسینی در طول تاریخ از یكسو همیشه مورد دشمنی خلفا و كژدینان و از طرف دیگر مورد علاقه مردم بوده است و در آغاز حكومت عباسی‌ها، زمینه برای زیارت قبر شریف امام حسین(ع) از سوی مسلمانان فراهم شد و این روال ادامه داشت تا زمان هارون‌الرشید، پنجمین خلیفه عباسی كه در سال 193 هجری قبر شریف امام حسین(ع) و تمامی خانه‌های اطراف آن را ویران كرد.پس از هارون‌الرشید، بنایی دیگر بر آرامگاه امام سوم شیعیان ساخته شد كه تا سال 233 هجری قمری یعنی به خلافت رسیدن متوكل عباسی بر جای ماند، اما متوكل عباسی پای خود را در همان مسیری گذاشت كه هارون‌الرشید گذاشته بود و سیاست حكومت خود را، سیاست دشمنی با اهل بیت قرار داد. متوكل عباسی كه عشق و محبت به حسین(ع) را ریشه در حب اهل بیت می‌دانست و طاقت دیدن افزایش زائران گسترده‌ بارگاه امام حسین(ع) را نداشت، دستور منهدم ساختن قبر شریف امام حسین(ع) و تمامی خانه‌های اطراف آن را صادر كرد و زیارت امام حسین(ع) را ممنوع كرد. متوكل عباسی تمام آن منطقه را زیر و رو كرد و سپس سراسر آن منطقه را پر از آب كرد. در تاریخ این واقعیت ثبت شده است كه شخصی به نام "دیزج" كه یهودی‌الاصل بود، مامور متوكل عباسی برای كشتن زائران امام حسین(ع) شده بود. این شخص ماموریت آن را داشت كه هر زائری را كه برای زیارت قبر امام حسین(ع) به آن مناطق پا می‌گذاشت، از دم تیغ بگذراند. بعد از آن كه متوكل عباسی در سال 247 هجری به هلاكت رسید، بار دیگر بنای بسیار بزرگی بر مزار امام حسین(ع) ساخته شد به گونه‌ای كه این بنا آنقدر ارتفاع داشت كه مردم از دور دست آن را تشخیص می‌دادند و برای زیارت به سوی آن رهسپار می‌شدند. از آن به بعد بسیاری از علویان توانستند خانه‌های خود را در نزدیكی قبر شریف امام حسین(ع) در كربلا بنا نهند كه در راس آنان "ابراهیم المجاب بن محمد العابد بن الامام موسی بن جعفر(ع)" قرار داشت و او اولین علوی بود كه در سرزمین كربلا سكنی گزید و این حادثه در سال 247 هجری اتفاق افتاد. عشق ایرانیانپس از تاسیس دولت آل بویه، عضدالدوله در سال 379 هجری قمری، ضریحی از عاج برای قبر شریف امام حسین(ع) ساخت و با بنا نهاده شدن بارگاهی جدید برای سیدالشهدا، بازارها و خانه‌های بیشتری در اطراف آن ساخته و شهر كربلا با دیوارهایی بزرگ احاطه شد. این شهر در زمان عضدالدوله بسیار پر رونق و از لحاظ دینی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ادبی به شهری بسیار مشهور تبدیل شد.بعد از انقراض حكومت آل بویه، سلجوقیان بر سر كار آمدند كه سیاست سلجوقیان نیز بر اهمیت گذاشتن نسبت به عتبات مقدسه قرار گرفت. در آن زمان سلطان ملك شاه سلجوقی و وزیر آن نظام‌الملك در سال 553 هجری قمری دیوارهای بنا نهاده شده و ساختمان‌های حرم شریف امام حسین(ع) را بازسازی كردند و خلیفه "مفتفی" خود شخصا به زیارت قبر امام حسین(ع) رهسپار شد و پس از آن دیگر خلفا نیز از این سیاست تبعیت كردند و به زیارت حرم حسینی رهسپار می‌شدند، به طوری كه خلیفه ناصرالدین‌الله و المستعصم و المستنصر نیز قبر شریف امام حسین(ع) را زیارت كردند. زمانی كه شاه اسماعیل صفوی درسال 914 هجری بغداد را فتح كرد، خود شخصا برای زیارت قبر شریف امام حسین(ع) راهی كربلا شد و دستور داد كه ضریحی از طلا برای قبر شریف امام حسین(ع) ساخته شود. او همچنین 12 چلچراغ طلا به قبر شریف امام حسین(ع) هدیه و دستور ساخت صندوقی از نقره‌ خالص را برای بارگاه صادر كرد. وی همچنین بارگاه امام حسین(ع) را با فرش‌های بسیار گرانقیمت آراست. شاه اسماعیل صفوی به مدت یك شب در حرم امام حسین(ع) اعتكاف كرد و پس از آن راهی زیارت قبر امام علی(ع) در نجف اشرف شد. در عهد قاجار، 3 بار گنبد امام حسین(ع) طلاكاری شد و آغامحمدخان، موسس قاجاریه در ایران خود شخصا در سال 1207 هجری گنبد امام حسین(ع) را طلاكاری كرد. فتحعلی شاه قاجار نیز به دلیل آن كه طلای گنبد امام حسین(ع) سیاه شده بود، برای دومین بار مجددا به طلاكاری این گنبد اقدام كرد. در سال 1216 هجری كربلا و حرم امام حسین(ع) مورد هجوم وحشیانه‌ گروهی از وهابیون به رهبری سعود ابن عبدالعزیز قرار گرفت. وی در روز عید غدیر این شهر را به محاصره درآورد و اكثر اهالی آن را چه آنانی كه در بازار بودند و چه آنانی را كه به خانه‌های خود پناه بردند، از دم تیغ گذراند. سعود ابن عبدالعزیز در آن زمان با بیش از 12 هزار سرباز وارد شهر كربلا شد و پس از كشتن بسیاری از ساكنان این شهر، صندوق‌های قبر شریف امام حسین(ع) را كه انبوهی از طلا و پول و اشیای گرانبهای هدیه شده بود، به تاراج برد. كربلا از زبان مورخانابن بطوطه، تاریخدان بزرگ عرب اینچنین زیارت خود از كربلا را در سال 726 هجری یا 1307 میلادی توصیف می‌كند: من در زمان حاكمیت سلطان سعید بهادرخان بن خدابنده عازم زیارت كربلا شدم. این شهر، شهر كوچكی بود كه اطراف آن را نخلستان‌های بسیار زیبا فرا گرفته بود و رودخانه فرات خاك این شهر را به حاصلخیزترین خاك تبدیل كرده بود. این شهر، شهر بسیار زیبایی بود كه بارگاه مقدس امام حسین(ع) به آن قداست و حرمتی دیگر می‌داد. هیچ كس وارد حرم امام حسین(ع) نمی‌شد، مگر آن كه از درگاه وی رخصت می‌خواست. بارگاه این قبر شریف مزین به نقره بود و پرده‌های آن از حریر.پدرو تكسرا، مورخ اسپانیایی كه در سال 1604 میلادی و 1024 هجری از كربلا دیدن كرده بود، از این دیدار چنین می‌گوید: این شهر 4000 خانه دارد و ساكنان آن اكثرا عرب و نیز ایرانی و ترك هستند. بازارهای بسیار بزرگ و انبوهی دارد. در این شهر مكان‌هایی خاص ساخته شده است كه به صورت رایگان به زائران این شهر غذا توزیع می‌‌كنند. حرم امام حسین از مهم‌ترین مناطق كربلا به شمار می‌رود و مسلمانان از شهرهای مختلف راهی زیارت قبر امام حسین می‌شوند. این مورخ اسپانیایی همچنین از ساقیان حرم امام حسین(ع) می‌نویسد كه برای كسب ثواب و اجر الهی به صورت رایگان آب به مردم می‌دادند و نیز شب‌های به شهادت رسیدن امام حسین(ع) را احیا می‌كردند؛ به گونه‌ای كه در این شب‌ها به دلیل انبوهی تعداد زائران خیمه‌هایی برای آنها در اطراف حرم بنا نهاده می‌شد. نقشه ساختمان حرم امام حسین(ع)‌محل دفن حضرت امام حسین(ع) یا همان گودال قتلگاه، اكنون دارای سقفی است كه روی آن صندوقی نهاده شده است. ضریح متبرك این بارگاه در میان روضه منوره قرار گرفته كه همان نیز در بین مسجد (مسجد بالا سر و مسجد پشت سر) و در طرف پایین پا در زاویه روضه قبور شهداست. این مجموعه هم‌اكنون حرم امام حسین(ع) را تشكیل می‏دهد و حرم نیز میان رواق و رواق در وسط صحن است. ضریح مقدس در وسط واقع است و از نقره خالص ساخته شده كه در پیش روی آن با طلا و به خط نسخ نوشته شده: "ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون" و در بالای سر، "آیه نور" نوشته شده است. صحن مطهر حسین(ع)‌ دارای هفت باب است كه عبارتند از: باب قبله كه ساعتی بر فراز آن نصب است، باب قاضی‌الحاجات، باب زینبیه كه در حدود تل زینبیه قرار دارد، باب سلطانی، باب بازار بزازها، باب سدره كه در شمال صحن بوده و به بازار و اطراف راه دارد و باب صافی كه به در بین‌الحرمین نیز معروف است.حضرت امام جعفر صادق علیه‌السلام فرمود: "نماز در چهار مكان كامل خوانده می‏شود: مسجد‌الحرام (مكه)، مسجدالرسول(مدینه)، مسجد كوفه، و حرم امام حسین علیه‌السلام."
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

راز حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام



این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است. از 50 سال قبل تاکنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود. شیخ عباس 74 ساله، که 36 سال خادم حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده، در مورد جریان آب دور قبر علمدار کربلا توضیحاتی داده است.

به گزارش مهر، وی گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت که از 400 سال قبل که آب لوله‌کشی نبود این آب مرتب می‌جوشید و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد که مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرک استفاده می‌کردند که آب در تابستان خنک و در زمستان گرم بود.
 

 
اما یک فرد از خدا بی‌خبر آمد به بهانه اینکه تَرَکی در دیوار حرم اباالفضل پیدا شده گفت، می‌خواهم آزمایش کنم این آب از کجا می‌آید و بعد آن دو چشمه را کور کرد و هر چه تلاش کردند، آن دو چشمه احیا نشد.

اما بعد از دو ماه آب دوباره بالا آمد و به سرداب رسید و آن آب چشم‌های کور شده را شفا می‌داد.

از 50 سال قبل تاکنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود.

وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت 10 روز در یک جا بماند گندیده می‌شود، اما این آب با وجود اینکه در ورودی آن بسته شده مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت اباالفضل حلقه زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.
 

 
وی افزود: هم اکنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر اباالفضل پنجره کوچکی قرار دارد که وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه کنید از آن مرتب بوی گلاب می‌اید و این همان آبی است که متأسفانه خادمان کنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند. (پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت)
 

 
این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است. 

ویژگی دوم آن که سطح آب بالاتر از قبر مطهر آقا ابوالفضل(ع) است آب از دیواره دور قبر به داخل نفوذ نمی‌کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

172 نکته از واقعه جانسوز و 72 شهید کربلا



172نکته از واقعه جانسوز و 72 شهید کربلا


واقعه کربلا تنها یک بار در طول تاریخ اتفاق افتاد، اما این رویداد بی‌نظیر و مسائل قبل و بعد از آن را افراد مختلفی نقل و روایت کرده اند، به همین دلیل برخی از اطلاعات و آمارها با یکدیگر تفاوت دارد. به گزارش خبرگزاری مهر، با استفاده از آمار می توان هر موضوع یا حادثه ای را دقیق تر بیان کرد تا افراد نیز آن را بهتر درک کنند؛ نقش آمار در ارائه سیمای روشنتر از هر موضوع و حادثه، غیر قابل انکار است. به دلیل آنکه بعضی از مطالب آماری، زمانی و مکانی، حادثه کربلا را گویا تر می سازد، ۱۷۲ نکته از این واقعه جانسوز و ۷۲ شهید کربلا بیان می شود:


• خصوصیات منطقه عملیاتی کربلای ۶۱ هجری 1. واقعه کربلا نزدیک رودخانه دجله و فرات اتفاق افتاده است 2. دجله در سمت چپ و فرات در سمت راست کربلاست 3. از نظر آب و هوایی در منطقه خشک و گرم عراق قرار گرفته و در ضلع شمال شرقی ایران قرار دارد و در جنوب غربی حجاز واقع شده است 4. منطقه رملی و نیمه جنگلی است 5. در حاشیه نهرعلقمه، نخلستانی قرار دارد 6. دارای تپه ماهور و پستی و بلندیهای بسیار است 7. نهر علقمه از فرات منشعب شده و در نزدیکی اردوگاه حسینی قرار دارد 8. موسم تابستان با گرمای مخصوص منطقه همراه است 9. کربلا در حاشیه فرات و قبرستان یهود قرار گرفته است 10. از نظر اهمیت جغرافیایی، نقطه کور، منزوی و فراموش شده، فاقد هر گونه امتیاز و اهمیت ویژه سیاسی، فرهنگی، نظامی و اقتصادی در آن دوران است.


• خصوصیات حرکت زمینی سید الشهدا(ع) 1. عقب نشینی تاکتیکی در زمان غیر قابل پیش بینی 2. بهره گیری از زمین برای ایجاد جنگ روانی 3. انتخاب کمیت زمین برای به دست گرفتن ابتکارعمل در جنگ 4. در اختیار گرفتن زمان و سلب آن از دشمن 5. ایجاد توازن دفاعی 6. تجزیه نیرو و تغییر جهت دشمن به سمت ضعف 7. به هم زدن نظم تشکیلاتی و ایجاد تغییر در قرارگاه جنگی دشمن ۸. سلب اختیار از دشمن و به دست گرفتن ابتکار حرکت 9. اخلال در سیستم تصمیم گیری فرماندهان نظامی 10. به دست گرفتن ابتکار عمل در زمین 11. به موضع انفعالی کشیدن دشمن 12. استفاده از پوشش طبیعی و تصنعی زمین و بهره گیری از آن برای استتار و اختفاء 13. جلوگیری از تمرکز قوا هنگام حمله دشمن و ایجاد فاصله جغرافیایی بین فرماندهی، تدارکات و ارتباطات 14. ایجاد شتابزدگی در تصمیم گیری نظامی و کندی در عمل دشمن 15. سلب هر گونه بهره گیری استراتژیک از زمین (از دشمن) 16. افزایش محدودیت در میدان عمل و کاهش شدید میزان کارآیی دشمن 17. تعیین جهت حمله و نوع آرایش جنگی دشمن به وسیله زمین 18. به دست گرفتن ابتکار عمل در سازماندهی و تجدید سازمان از لحاظ کیفی و کمی 19. تعیین نوع بهره وری از برای دشمن به صورت مطلوب 20. موضع گیری و آرایش مطلوب در دفع حمله 21. احراز آمادگی در هر شرایطی تا هر زمان و سلب آمادگی از دشمن به وسیله زمین 22. بدون حرکت و صرف انرژی، آرایش دشمن را برای چند ساعت به صورت جنگ روانی برهم زد.


• مختصات جبهه جنگی حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) 1. نام عملیات: هیهات من الذله 2. سال عملیات: 61 هجری قمری 3. ماه عملیات: محرم الحرام 4. روز عملیات: جمعه دهم محرم 5. نوع عملیات: جهاد ابتدایی 6. استراتژی حرکت و حمله: افشای چهره نفاق و تشکیل حکومت 7. موضع جنگی : دفاعی 8. طول جبهه دفاعی : 180 متر 9. طول محور عملیات: 360 متر 10. فاصله خیمه ها: دومتر 11. تعداد خیمه ها : 60 عدد. 12. ترکیب کیفیت نیرو: بنی هاشم، یاران، زنان و کودکان 13. وضعیت روحی و روانی : عاشقانی حفاظت پیشه 14. تعداد سواره نظام : 32 نفر 15. تعداد پیاده نظام: 40 نفر 16. تعداد کل نیروهای رزمی : 72 نفر 17. فرمانده کل قوا: سید الشهدا حسین بن علی(ع) 18. پرچمدار لشکر: ابوالفضل العباس(ع) 19. فرمانده سمت راست: زهیر بن قین 20. فرمانده سمت چپ: حبیب بن مظاهر. 21. وضعیت تدارکات : محاصره کامل 22. وضعیت تجهیزات: کمبود شدید 23. وضعیت آب و آذوقه: محاصره (تشنگی و گرسنگی) 24. موقعیت جغرافیایی: قتلگاه 25. زمان و ساعت شروع حمله: دو ساعت گذشته از روز(8 صبح) 26. رمز عملیات: لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم 27. نوع آرایش جنگی: ساعتی – مثلثی – نعلی 28. تعداد بر هم زدن آرایش دشمن : در سه مرحله که مرحله چهارم به جنگ تن به تن انجامید 29. طول مدت عملیات: هشت ساعت 30. پایان عملیات: غروب آفتاب همان روز.


• مختصات جبهه جنگی یزید بن معاویه 1. نام جنگ وعملیات: بیعت ظالمانه 2. استراتژی عملیات: محو کامل اسلام ناب محمدی 3. ترکیب کیفیت نیرو: مردان مجهز و آماده 4. موقعیت جغرافیایی : استراتژیک ترین منطقه 5. وضعیت روحی و روانی : در خواب کامل سیاسی 6. تعداد سواره نظام: به علت کثرت آنان نامعلوم 7. تعداد پیاده نظام: به علت کثرت آنان نامعلوم 8. کل نیروی رزمی : 30 هزار نفر. 9. فرمانده کل لشکر : عمر سعد 10. پرچمدار لشکر : درید، غلام عمر سعد 11. فرمانده سواره نظام: عروه بن قیس احمصی 12. فرمانده پیاده نظام: شیث بن ربعی 13. فرمانده ستون سمت راست: عمروبن حجاج 14. فرمانده ستون سمت چپ: شمر بن ذی الجوشن. 15. وضعیت تدارکات : سریع، به موقع و فوق العاده 16. وضعیت تجهیزات: به میزان چند ماه 17. وضعیت آب: مسلط بر رود فرات 18. وضعیت آذوقه : به میزان چند ماه 19. نوع جنگ : تهاجمی 20. موازنه قوا: برتری کمّی ( 400 نفر مقابل یک نفر) 21. خط مشی سیاسی و فرهنگی : نفاق 22. رمز اول عملیات: لشکر خدا به پا خیزید 23. رمز دوم عملیات: پرتاب تیر توسط عمر سعد 24. تعداد آرایش: سه عدد 25. آرایش اول : مدور، پله چپ و راست ( پیاده سنگین) 26. آرایش دوم : ستون سمت چپ ، سواره سنگین 27. آرایش سوم: ستون سمت راست ، سواره سنگین 28. تن به تن: خطی، بسیجی ، عمومی ، سواره 29. رعایت قوانین جنگی : نقض کامل.


• بخشی از روز شمار قیام کربلا 1. ورود امام حسین(ع) به کربلا و فرود آمدن در آنجا: دوم محرم 61 هجری 2. ورود عمر سعد به کربلا، به همراه چهار هزار نفر از سپاه کوفه برای بیعت: سوم محرم و ورود شیث بن ربعی با چهار هزار نفر به سرزمین کربلا: پنجم محرم 61 هجری 3. رسیدن دستور از کوفه بر ممانعت سپاه امام از آب: هفتم محرم 61 هجری. 4. ورود شمربا چهار هزارنفربه کربلا،همراه با نامه ابن زیاد به عمرسعد، مبنی برجنگیدن با حسین(ع) و کشتن او: نهم محرم 61 هجری 5. درگیری یاران امام، با سپاه کوفه: دهم محرم 61 هجری 6. حرکت سپاه عمر سعد و اسرای اهل بیت از کربلا به کوفه: یازدهم محرم 61 هجری 7. ورود اسرای اهل بیت از کربلا به دمشق: ماه صفر 61 هجری 8. بازگشت اهل بیت ازصفر شام به مدینه: بیستم صفر61 هجری.


• آمارهایی از آغاز و انجام نهضت خونین کربلا 1. قیام حضرت امام حسین (ع) از روز خودداری از بیعت با یزید تا روز عاشورا: 175 روز 2. آغاز و خاتمه قیام امام حسین(ع): مدینه به مکه 3. مدت قیام امام حسین(ع): یک هفته در مدینه، چهار ماه و 10 روز در مکه، 23 روز بین راه مکه تا کربلا "از دوم محرم تا دهم محرم" 4. تعداد منزلهایی که کاروان امام حسین (ع) از آنها عبور کرد: 18منزل. 5. فاصله میان منزلهایی که کاروان امام حسین(ع) از آنها عبور کرد با همدیگر: حدود سه فرسنگ و گاهی پنج فرسنگ 6. تعداد منزلهایی که اسرای اهل بیت امام حسین(ع) از کوفه تا شام ازآن عبور کردند: 14 منزل 7. تعداد نامه های دریافتی امام حسین(ع) از کوفه: 12 هزار نامه 8. تعداد بیعت کنندگان با فرستاده امام حسین(ع)" مسلم بن عقیل" به کوفه : 18 هزار نفر. 9. تعداد فرزندان ابیطالب که نام آنها درزیارت ناحیه به عنوان شهید کربلا آمده است: 17 نفر 10. تعداد کودکان بنی هاشم در بین شهدای کربلا: سه نفر 11. تعداد اعضای خاندان بنی هاشم که درواقعه کربلا شهید شدند: 33 نفر 12. تعداد فرزندان فرزندان امام حسین(ع) که در کربلا شهید شدند: سه نفر 13. تعداد فرزندان امام علی(ع) که در کربلا شهید شدند: 9 نفر. 14. تعداد فرزندان امام مجتبی (ع) که در کربلا شهید شدند: چهار نفر 15. تعداد فرزندان جعفر بن ابیطالب که در کربلا شهید شدند: 4 نفر 16. تعداد شهدا و افرادی که نامشان در زیارت "ناحیه مقدسه" آمده است: به غیر از سالار شهیدان و خاندان بنی هاشم، 82 نفر 17. مجموع شهدای کوفه، از یاران امام حسین(ع): 138نفر 18. تعداد غلامهای شهید کربلا: 12 نفر. 19. تعداد سرهای شهدای کربلا که توسط دشمنان ازبدن جدا شده و کوفه بردند: 78 سر 20. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قیس بن اشعف"رئیس قبیله بنی کنده" : 13 سر بریده 21. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط رئیس هوازن: 12 سر بریده 22. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قبیله بنی تمیم: 17 سر بریده 23. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط قبیله مذحج : شش سربریده 24. تعداد سرهای بریده حمل شده توسط افراد متفرقه از قبایل گوناگون: 13 سر بریده. 25. تعداد زخمهای نیزه بر بدن مطهر امام حسین(ع): 33 زخم 26. تعداد ضربه های شمشیر بر بدن مطهر امام حسین (ع): 34 ضربه 27. سن سیدالشهدا(ع) در هنگام شهادت: 57 سال 28. تعداد افرادی که بعدازشهادت سیدالشهدا(ع) بر بدن آن حضرت، اسب تاختند: 10 نفر 29. تعداد افرادی که حضرت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا برای آنان مرثیه خواند: 10 نفر. 30. تعداد کودکان و نوجوانان شهید واقعه کربلا که به سن بلوغ نرسیده بودند: 5 نفر 31. تعداد افرادی که امام حسین(ع) در شهادت بر آنان درود و رحمت فرستاد: دو نفر 32. تعداد شهدایی که سیدالشهدا(ع) در واقعه کربلا بر بالین آنها با پای پیاده رفت: هفت نفر 33. تعداد افرادی که دشمنان سرهای بریده آنها را سمت امام حسین(ع) پرتاب کردند: سه نفر 34. تعداد پیکرهایی که در واقعه کربلا توسط دشمنان قطعه قطعه شدند: سه نفر 35. تعداد اصحاب رسول (ص) که در واقعه کربلا شهید شدند: پنج نفر. 36. تعداد غلامهایی که در واقعه کربلا، خارج از کربلا( در بصره) شهید شدند: یک نفر 37. تعداد یاران امام حسین(ع) که در کربلا به اسارت درآمدند: دو نفر 38. تعداد یاران امام حسین(ع) که بعد او به شهادت رسیدند: چهار نفر 39. تعداد افرادی که در کربلا با حضور پدرانشان به شهادت رسیدند: هفت نفر 40. تعداد زنانی که در کربلا به شهادت رسیدند: یک نفر" ام وهب، همسرعبدالله بن عمیر کلبی". 41. تعداد زنانی که در واقعه کربلا از خیمه خارج و به دشمن حمله ور شدند: پنج نفر 42. سن حضرت علی اکبر در زمان شهادت: 27 سال 43. تعداد شهیدانی که سرشان از تن جدا نشد: دو نفر 44. تعداد افرادی که بعد از شهادت امام حسین(ع) وسایل او را غارت کردند: 10 نفر 45. تعداد فرزندان ابیطالب که در کربلا شهید شده و نام آنها در زیارت ناحیه آمده است: 13 نفر. 46. تعداد خیمه های صحرای کربلا: 60 خیمه 47. فاصله خیمه های صحرای کربلا از هم : دو متر 48. تعداد شهدای کربلا که با خانواده در این واقعه حضور داشتند: سه نفر 49. تعداد مردان و پسرانی که در واقعه عاشورا به اسارت درآمدند: هشت نفر 50. تعداد افراد اسیر شده در واقعه کربلا که به سن بلوغ نرسیده بودند: شش نفر. 51. تاریخ هجری واقعه عاشورا: دهم محرم سال 61 هجری 52. تاریخ شمسی واقعه عاشورا: 21 مهر شمسی 53. لقب گروهی ازشیعیان کوفه که به خونخواهی شهدای کربلا قیام کردند: توابین 54. ازاصحاب خاص امیرالمؤمنین که در کربلا شهید شد: حبیب بن مظاهر 55. ازشهدای کربلا و مؤذن سیدالشهدا(ع): حجاج بن مسروق جعفی. 56. شهیدی که به بهانه آب دادن اسب خویش از اردوگاه عمر سعد جدا شده و امام حسین(ع) پیوست: حربن یزید ریاحی 57. کسی که کودک شیرخوار امام حسین(ع) را به شهادت رساند: حرمله 58. از مهمترین درسهای نهضت کربلا و الفبای نخست فرهنگ عاشورا: آزادگی 59. قاتل طفلان مسلم بن عقیل: حارث 60. قاتلی که به دستور ابن زیاد، مسلم ین عقیل را بالای دارالأماره بردو سر از بدن جدا کرد: بکیربن حمران احمری. - شهدایی که سرهایشان در روز عاشورا توسط دشمن به سمت امام حسین(ع) پرتاب شد: عبدالله بن عمیر کلبی، عمروبن جناده، عابس بن ابی شبیب شاکری. - شهدایی که پیکر آنها در واقعه کربلا توسط دشمن قطعه قطعه شد: حضرت ابوالفضل العباس(ع)، حضرت علی اکبر، عبدالرحمن بن عمیر. - شهدایی که حضرت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا برای آنان مرثیه خواند: حضرت علی اکبر، حضرت ابوالفضل العباس، حضرت قاسم، عبدالله بن حسن، عبدالله طفل شیر خوار، مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهر، حربن یزید ریاحی، زهیربن قین، جون. - کودکان ونوجوانان شهیدی که به سن بلوغ نرسیده بودند: عبدالله بن الحسین(علی اضغر) کودک شیر خوار امام حسین(ع)، عبدالله بن الحسن(ع)، محمدبن ابی سعید بن عقیل، قاسم بن الحسن(ع)، عمروبن جناده انصاری. - تعداد شهدایی که اصحاب حضرت رسول(ص) بودند: انس بن حرث کاهلی، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، هانی بن عروه، عبدالله بن بقطر عمیری. - غلامهایی که در رکاب سالار شهیدان، به درجه رفیع شهادت رسیدند: نصر و سعد. ازغلامان امام علی(ع)، منحج. غلام امام حسن مجتبی(ع)، اسلم و غارب. غلامان امام حسین(ع)، حرث. غلام همزه، جون. غلام ابوذر غفاری، رافع. غلام مسلم ازدی، سعد. غلام عمرصیداوی، سالم. غلام بنی المدینه، سالم. غلام عبدی، شوذب. غلام شاکر، شیب. غلام حرث جابری، واضح. غلام حرث سلمانی - افرادی که بعد از شهادت امام حسین (ع) به شهادت رسیدند: سعد بن حرث، ابوالحتوف، سوید بن ابی مطاع که مجروح بود، محمد بن ابی سعید بن عقیل. - شهدای کربلا که در حضور پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند: حضرت علی اکبر(ع)، عبدالله بن حسین(علی اصغر)، عمرو بن جناده، عبدالله بن یزید، عبیدالله بن یزید، مجمع بن عائذ، عبدالرحمن بن مسعود. - زنانی که در واقعه کربلا به دلایلی از خیمه ها بیرون آمده و به دشمن حمله ور شدند: حضرت زینب کبری(س)، کنیز مسلم بن عوسجه، مادر عمرو بن جناده، ام وهب همسر عبدالله کلبی، مادر عبدالله کلبی. - اولین نفر از خاندان بنی‌هاشم که در کربلا به شهادت رسید: حضرت علی اکبر (ع) فرزند سالار شهیدان کربلا. - شهیدانی که در کربلا سر از پیکرشان جدا نشد: حضرت علی اصغر (ع) و حربن یزید ریاحی. - شهدایی که با خانواده های خود در این حماسه ماندگار شرکت داشتند: جناده بن حرث، عبدالله بن عمیر کلبی، مسلم بن عوسجه. - مردان و پسرانی که در واقعه عاشورا به اسارت درآمدند: امام زین العابدین(ع)، امام محمد باقر(ع)، عمر بن حسین، حسن بن حسن، زید بن حسن، عمر‌‌بن ‌حسن، محمد بن عمر بن حسن، محمد بن حسین. 


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

قصه آفرينش


بسم الله الرحمن الرحيم


﴿ قصّه آفرينش ﴾
٭٭٭ ـ ﴿ سبوح قدوس ربنا و رب الملائكة و الروح ﴾
...و بدين سان آفريدگار مرا خلق نمود!
شور و نوائي در ملكوت برپا است... عرشيان هلهله كنان به ديده بوسي و تهنيت يكديگر مشغول ستاره هاي چشمك زن چون ريسه هاي نور در رقص شده اند و آهنگ دلنوازي به دل نوازي پرداخته شكوفه لبخند، پرده از لؤلؤ تابنده كام حورالعين برداشته و چون برقي، چشم ها را به خود خيره مي سازد فرشتگان با جام هائي از مي پاكيزه بهشتي پذيراي ميهمانان آستان الهي شده اند... چه رويدادي روي داده؟!! نظاره گر اين رستاخيز بودم كه به سوي فرشيان روانه شدم آسمان به آسمان سرازير بودم، آمد و شد فرشتگان چشمگير بود، با طبقهائي سرريز از نور فرود مي آمدند و با بلورهائي لبريز از نور به عرش پر مي كشيدند. به پائين ترين آسمان رسيدم و شلوغ ترين، با وجود تراكم فراوان، همه برايم راه مي گشودند، به سمت كهكشاني روانه بودم كه درخشندگيش چشمها را خيره ساخته بود، مقصد من زمين اين كره خاكي بود با موجوداتي خاكي. نقطه اي از زمين چون فانوسي در دل شب، مرا به خود مي كشاند، دو تكه نور در سرزمين مقدس... آري اين سرزمين بيت الله و آن نور، آخرين فرستاده الهي است، در كنار او جانشينش ايستاده، مي گويند قبل از همه ما پروردگار آنها را خلق نموده است. در آسمان همه آنها را به خوبي مي شناسند، بارها جانشينش را در بالاترين مقام هاي عرش ديده ام، و طنين صداي دلنشين او همواره آرام بخش افلاكيان است، گرماي محبت ايشان را در دل مي يابم. ناگهان اين ندا برخاست كه چه كسي آنها را دوست دارد؟! همه يك صدا فرياد زدند ما دوستشان داريم، من نيز با تمام وجود فرياد برآوردم كه من نيز آنها را بسيار دوست مي دارم!! ندا رسيد كه ثابت كن!! ـ جانم به فداي آنان باد! دوباره ندا رسيد كم است!! ـ دوست دارانشان را نيز بسي دوست مي دارم. ـ باز هم كم است، از كجا بدانم در عشق خود صادقي؟! چگونه مي توان ثابت نمود لبريز از عشق اويم!!
 
٭٭٭
در غدير خم قيامتي برپاست، خاكيان همچو افلاكيان به تهنيت يكديگر مشغولند، گويا شكر گذار اتمام نعمت خدايشان مي باشند، در اين گوشه، جانشين آخرين فرستاده چون شمعي است و خلائق پروانه وار، به طواف او، نوبت به نوبت دستان گرمش را به گرمي مي فشارند، و به زير لب او را مولا خطاب مي كنند؛ و در آن سو، آخرين پيغام بر آفريدگار، در ميان عده اي، دست نوازش بر سر تازه مسلمانان مي كشد، مرحمي بر آلام و دل تنگي هاي آنان است، خالق او را خوب مي شناسد كه در وصفش سرود: إنك لعلي خلق عظيم؛ برخي سالها آرزوي ديدار دلدارشان را داشته اند و اكنون حاجت روا، پس از لختي همنشيني، دگر بايد غزل خداحافظي بسرايند، و چه دشوار است...! اما برخي در دل پليدي دارند، برخي در عيان؛ يكي از اعراب نزد آخرين فرستاده آمد، گلايه دارد، كينه از چشمانش مي بارد، نوري از ايمان در دلش ديده نمي شود...! ـ يا محمد؛ تا كنون هرچه گفته اي پذيرفتيم و هر تكليفي بر ما نمودي، به هر سختي به جاي آورديم، دگر چرا از براي خودت جانشين مي سازي، آن هم پسر عمت!! آخرين فرستاده به آرامي اين انتخاب را دستور خداوند بيان نمود. ـ پروردگارا، اگر او در گفته خود صادق است، بر من سنگي از آسمان فرود آر.  

٭٭٭
آيا محبت من به او و دوست دارانش كافي نيست!! بايد از بدخواهانش نيز بيزاري جويم. ثابت مي كنم كه در عشق خود صادقم!! ـ پروردگارا، من ايشان را بسيار دوست مي دارم، با دوستانشان دوست و از دشمنانشان بيزارم! ـ چگونه بر من آشكار شود؟! ـ آفريدگارا، جانم به كف دست گرفته و فدائيش مي شوم، لحظه اي ديدار بدخواهش را نخواهم، او را به دعاي خودش و به دست من به سزاي كردارش برسان!! ـ ترديد نداري؟! ـ چه كنم كه افتاده در دام عشقش هستم و لبخندي بر لبش، آرزوي من است!  

٭٭٭
اكنون بايد نشان مي دادم كه بر سخن خود پايدارم و از دشمنانش بيزار بايد بر عليه بدخواه او گواه باشم! ... ... و من گواهي دادم، به دعاي خود او...!  و اينگونه تكه سنگي چون من، با دوستي محبويم و بيزاري از دشمنانش، به اوج كمال خود رسيدم و حارث بن نعمان فهري را به دوزخ روانه كردم. ...و بدين سان پروردگار آيه اي از قرآن نازل فرمود![1]

[1]  در منابع عامه و خاصه اينگونه نقل شده: پس از اعلام خلافت اميرالمومنين علي عليه السلام در روز غدير خم، مسلمين جهت بيعت به محضر اميرالمومنين عليه السلام شرفياب مي شدند؛ حارث بن نعمان فهري خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم رسيد و در اعتراض به اين انتخاب گفت: تا كنون هر چه گفتي پذيرفتيم، اما چرا براي خود، پسر عمويت را جانشين برمي گزيني؛ پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: اين به دستور خداوند متعال است و من هيچ نقشي در تعيين جانشين ندارم؛ حارث رو به آسمان كرد و گفت: پروردگارا اگر او راست مي گويد، سنگي از آسمان بر من بفرست؛ لحظه اي نگذشته بود كه سنگي از آسمان بر صورت او فرود آمد و او را به هلاكت رسانيد. در همين حين، فرشته وحي نازل شد و آيه اول سوره معارج را قرائت نمود. مراجعه كنيد: تفسير روح المعاني، الكشاف، شواهد التنزيل ذيل آيه اول سوره معارج، و ساير تفاسير و منابع روائي عامه و خاصه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

احاديث امام صادق عليه السلام


احاديثي از امام صادق عليه السلام


قالَ الا مامُ جَعْفَرُ بنُ محمّد الصّادقُ عليه السلام : 1 حَديثي حَديثُ اءبى ، وَ حَديثُ اءبى حَديثُ جَدى ، وَ حَديثُ جَدّى حَديثُ الْحُسَيْنِ، وَ حَديثُ الْحُسَيْنِ حَديثُ الْحَسَنِ، وَ حَديثُ الْحَسَنِ حَديثُ اءميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ حَديثُ اءميرَالْمُؤْمِنينَ حَديثُ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، وَ حَديثُ رَسُولِ اللّهِ قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.(69) ترجمه : فرمود: سخن و حديث من همانند سخن پدرم مى باشد، و سخن پدرم همچون سخن جدّم ، و سخن جدّم نيز مانند سخن حسين و نيز سخن او با سخن حسن يكى است و سخن حسن همانند سخن اميرالمؤ منين علىّ و كلام او از كلام رسول خدا مى باشد، كه سخن رسول اللّه به نقل از سخن خداوند متعال خواهد بود.


2 قالَ عليه السلام : مَنْ حَفِظَ مِنْ شيعَتِنا اءرْبَعينَ حَديثا بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقيامَةِ عالِما فَقيها وَلَمْ يُعَذِّبْهُ.(70) ترجمه : فرمود: هركس از شيعيان ما چهل حديث را حفظ كند و به آن ها عمل نمايد ، خداوند او را دانشمندى فقيه در قيامت محشور مى گرداند و عذاب نمى شود



3 قالَ عليه السلام : قَضاءُ حاجَةِالْمُؤْمِنِ اءفْضَلُ مِنْ اءلْفِ حَجَّةٍ مُتَقَبَّلةٍ بِمَناسِكِها، وَ عِتْقِ اءلْفِ رَقَبَةٍ لِوَجْهِ اللّهِ، وَ حِمْلانِ اءلْفِ فَرَسٍ فى سَبيلِ اللّهِ بِسَرْجِها وَ لَحْمِها. ترجمه : فرمود: برآوردن حوائج و نيازمندى هاى مؤ من از هزار حجّ مقبول و آزادى هزار بنده و فرستادن هزار اسب مجهّز در راه خدا، بالاتر و والاتر است



4 قالَ عليه السلام : اءَوَّلُ ما يُحاسَبُ بِهِ الْعَبْدُالصَّلاةُ، فَإ نْ قُبِلَتْ قُبِلَ سائِرُ عَمَلِهِ، وَ إ ذا رُدَّتْ، رُدَّ عَلَيْهِ سائِرُ عَمَلِهِ.(72) ترجمه : فرمود: اوّلين محاسبه انسان در پيشگاه خداوند پيرامون نماز است ، پس اگر نمازش ‍ قبول شود بقيه عبادات و اعمالش نيز پذيرفته مى گردد وگرنه مردود خواهد شد.



5 قالَ عليه السلام : إ ذا فَشَتْ اءرْبَعَةٌ ظَهَرَتْ اءرْبَعَةٌ: إ ذا فَشا الزِّنا كَثُرَتِ الزَّلازِلُ، وَ إ ذا اُمْسِكَتِ الزَّكاةُ هَلَكَتِ الْماشِيَةُ، وَ إ ذا جارَ الْحُكّامُ فِى الْقَضاءِ اُمْسِكَ الْمَطَرُ مِنَ السَّماءِ، وَ إ ذا ظَفَرَتِ الذِّمَةُ نُصِرُ الْمُشْرِكُونَ عَلَى الْمُسْلِمينَ.(73) ترجمه : فرمود: هنگامى كه چهار چيز در جامعه شايع و رايج گردد چهار نوع بلا و گرفتارى پديد آيد: چنانچه زنا رايج گردد زلزله و مرگ ناگهانى فراوان شود. چنانچه زكات و خمسِ اموال پرداخت نشود حيوانات اهلى نابود شود. اگر حاكمان جامعه و قُضات ستم و بى عدالتى نمايند باران رحمت خداوند نمى بارد. و اگر اهل ذمّه تقويت شوند مشركين بر مسلمين پيروز آيند.



6 قالَ عليه السلام : مَنْ عابَ اءخاهُ بِعَيْبٍ فَهُوَ مِنْ اءهْلِ النّارِ.(74) ترجمه : فرمود: هركس برادر ايمانى خود را برچسبى بزند و او را متّهم كند از اهل آتش خواهد بود.



7 قالَ عليه السلام : الصَّمْتُ كَنْزٌ وافِرٌ، وَ زَيْنُ الْحِلْمِ، وَ سَتْرُالْجاهِلِ.(75) ترجمه : فرمود: سكوت همانند گنجى پربهاء، زينت بخش حلم و بردبارى است ؛ و نيز سكوت ، سرپوشى بر آبروى شخص نادان و جاهل مى باشد.



8 قالَ عليه السلام : إ صْحَبْ مَنْ تَتَزَيَّنُ بِهِ، وَلاتَصْحَبْ مَنْ يَتَزَّيَنُ لَكَ.(76) ترجمه : فرمود: با كسى دوستى و رفت و آمد كن كه موجب عزّت و سربلندى تو باشد، و با كسى كه مى خواهد از تو بهره ببرد و خودنمائى مى كند همدم مباش .



9 قالَ عليه السلام : كَمالُ الْمُؤْمِنِ فى ثَلاثِ خِصالٍ: الْفِقْهُ فى دينِهِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى النّائِبَةِ، وَالتَّقْديرُ فِى الْمَعيشَةِ.(77) ترجمه : فرمود: شخصيّت و كمال مؤ من در سه خصلت است : آشنا بودن به مسائل و احكام دين ، صبر در مقابل شدايد و ناملايمات ، زندگى او همراه با حساب و كتاب و برنامه ريزى دقيق باشد.



10 قالَ عليه السلام : عَلَيْكُمْ بِإ تْيانِ الْمَساجِدِ، فَإ نَّها بُيُوتُ اللّهِ فِى الاْءرْضِ، و مَنْ اءتاها مُتَطِّهِرا طَهَّرَهُ اللّهُ مِنْ ذُنُوبِهِ، وَ كَتَبَ مِنْ زُوّارِهِ.(78) ترجمه : فرمود: بر شما باد به دخول در مساجد، چون كه آن ها خانه خداوند بر روى زمين است ؛ و هر كسى كه با طهارت وارد آن شود خداوند متعال او را از گناهان تطهير مى نمايد و در زمره زيارت كنندگانش محسوب مى شوند.



69-جامع الاحاديث الشيعه : ج 1 ص 127 ح 102، بحارالا نوار: ج 2، ص 178، ح 28.


70-اءمالى الصدوق : ص 253.


71-اءمالى الصدوق : ص 197.


72-وسائل الشيعه : ج 4 ص 34 ح 4442.


73-وسائل الشيعة : ج 8 ص 13.


74-اختصاص : ص 240، بحارالا نوار: ج 75، ص 260، ح 58.


75-مستدرك الوسائل : ج 9 ص 16 ح 4.


76-وسائل الشيعه : ج 11 ص 412.


77-اءمالى طوسى : ج 2 ص 279.


78-وسائل الشيعة : ج 1 ص 380 ح 2.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

امام صادق عليه السلام





















+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

زندگي نامه امام جعفر صادق عليه السلام


زندگي نامه امام جعفر صادق عليه السلام

 

ما راءت عين و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمّد چشمى نديده و گوشى نشنيده و به دلى خطور نكرده كه كسى از جعفر بن محمّد فاضل تر باشد

مالك رئيس مذهب مالكى

حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رئيس مذهب جعفرى (شيعه ) در روز 17 ربيع الاول سال 83 هجرى چشم به جهان گشود. پدرش امام محمّد باقر (ع ) و مادرش ((امّ فروه )) دختر قاسم بن محمّد بن ابى بكر مى باشد. كنيه آن حضرت : ((ابوعبداللّه )) و لقبش ((صادق )) است . حضرت صادق تا سن 12 سالگى معاصر جد گراميش حضرت سجاد بود و مسلما تربيت اوليه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام (ع ) از خرمن دانش جدش خوشه چينى كرده است . پس از رحلت امام چهارم مدت 19 سال نيز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمّد باقر (ع ) زندگى كرد و با اين ترتيب 31 سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود كه هر يك از آنان در زمان خويش حجت خدا بودند، و از مبداء فيض كسب نور مى نمودند گذرانيد. بنابراين صرف نظر از جنبه الهى و افاضات رحمانى كه هر امامى آن را دارا مى باشد، بهره مندى از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد كه آن حضرت با استعداد ذاتى و شمّ علمى و ذكاوت بسيار، به حد كمال علم و ادب رسيد و در عصر خود بزرگترين قهرمان علم و دانش گرديد. پس از درگذشت پدر بزرگوارش 34 سال نيز دوره امامت او بود كه در اين مدت ((مكتب جعفرى )) را پايه ريزى فرمود، و موجب بازسازى و زنده نگهداشتن شريعت محمدى (ص ) گرديد. زندگى پربار امام جعفر صادق (ع ) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنى اميه (هشام بن عبدالملك - وليد بن يزيد - يزيد بن وليد - ابراهيم بن وليد - مروان حمار) كه هر يك بنحوى موجب تاءلم و تاءثر و كدورت روح بلند امام معصوم (ع ) را فراهم مى كرده اند، و دو نفر از خلفاى عباسى (سفاح و منصور) نيز در زمان امام (ع ) مسند خلافت را تصاحب كردند و نشان دادند كه در بيداد و ستم بر امويان پيشى گرفته اند. چنانكه امام صادق (ع ) در 10 سال آخر عمر شريفش در ناامنى و ناراحتى بيشترى بسر مى برد.


عصر امام صادق (ع ) 

عصر امام صادق (ع ) يكى از طوفانى ترين ادوار تاريخ اسلام است ، كه از يك سو اغتشاش ها و انقلابهاى پياپى گروههاى مختلف ، بويژه از طرف خونخواهان امام حسين (ع ) رخ مى داد، كه انقلاب ((ابوسلمه )) در كوفه و ((ابومسلم )) در خراسان و ايران از مهمترين آنها بوده است . و همين انقلاب سرانجام حكومت شوم بنى اميه را برانداخت و مردم را از يوغ ستم و بيدادشان رها ساخت . ليكن سرانجام بنى عباس با تردستى و توطئه ، بناحق از انقلاب بهره گرفته و حكومت و خلافت را تصاحب كردند. دوره انتقال حكومت هزار ماهه بنى اميه به بنى عباس طوفانى ترين و پر هرج و مرج ترين دورانى بود كه زندگى امام صادق (ع ) را فرا گرفته بود. و از ديگر سو عصر آن حضرت ، عصر برخورد مكتبها و ايده ئولوژى ها و عصر تضاد افكار فلسفى و كلامى مختلف بود، كه از برخورد ملتهاى اسلام با مردم كشورهاى فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامى با دنياى خارج ، بوجود آمده و در مسلمانان نيز شور و هيجانى براى فهميدن و پژوهش پديد آورده بود. عصرى كه كوچكترين كم كارى يا عدم بيدارى و تحرك پاسدار راستين اسلام ، يعنى امام (ع )، موجب نابودى دين و پوسيدگى تعليمات حيات بخش اسلام ، هم از درون و هم از بيرون مى شد. اينجا بود كه امام (ع ) دشوارى فراوان در پيش و مسؤ وليت عظيم بر دوش ‍ داشت . پيشواى ششم در گير و دار چنين بحرانى مى بايست از يك سو به فكر نجات افكار توده مسلمان از الحاد و بدبينى و كفر و نيز مانع انحراف اصول و معارف اسلامى از مسير راستين باشد، و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين بوسيله خلفاى وقت جلوگيرى كند. علاوه بر اين ، با نقشه اى دقيق و ماهرانه ، شيعه را از اضمحلال و نابودى برهاند، شيعه اى كه در خفقان و شكنجه حكومت پيشين ، آخرين رمقها را مى گذراند، و آخرين نفرات خويش را قربانى مى داد، و رجال و مردان با ارزش شيعه يا مخفى بودند، و يا در كرّ و فرّ و زرق و برق حكومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند، و جراءت ابراز شخصيت نداشتند، حكومت جديد هم در كشتار و بى عدالتى دست كمى از آنها نداشت و وضع به حدى خفقان آور و ناگوار و خطرناك بود كه همگى ياران امام (ع ) را در معرض ‍ خطر مرگ قرار مى داد، چنانكه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ بودند. ((جابر جعفى )) يكى از ياران ويژه امام است كه از طرف آن حضرت براى انجام دادن امرى به سوى كوفه مى رفت . در بين راه قاصد تيز پاى امام به او رسيد و گفت : امام (ع ) مى گويد: خودت را به ديوانگى بزن ، همين دستور او را از مرگ نجات داد و حاكم كوفه كه فرمان محرمانه ترور را از طرف خليفه داشت از قتلش به خاطر ديوانگى منصرف شد. جابر جعفى كه از اصحاب سر امام باقر (ع ) نيز مى باشد مى گويد: امام باقر (ع ) هفتاد هزار حديث به من آموخت كه به كسى نگفتم و نخواهم گفت ... او روزى به حضرت عرض كرد مطالبى از اسرار به من گفته اى كه سينه ام تاب تحمل آنرا ندارد و محرمى ندارم تا به او بگويم و نزديك است ديوانه شوم . امام فرمود: ((به كوه و صحرا برو و چاهى بكن و سر در دهانه چاه بگذار و در خلوت چاه بگو: (( حدثنى محمّد بن على بكذا و كذا... )) (يعنى امام باقر (ع ) به من فلان مطلب را گفت ، يا روايت كرد). آرى ، شيعه مى رفت كه نابود شود، يعنى اسلام راستين به رنگ خلفا درآيد، و به صورت اسلام بنى اميه اى يا بنى عباسى خود نمايى كند. در چنين شرايط دشوارى ، امام دامن همّت به كمر زد و به احياء و بازسازى معارف اسلامى پرداخت و مكتب علمى عظيمى بوجود آورد كه محصول و بازده آن ، چهار هزار شاگرد متخصص (همانند هشام ، محمّد بن مسلم و...) در رشته هاى گوناگون علوم بودند، و اينان در سراسر كشور پهناور اسلامى آن روز پخش شدند. هر يك از اينان از طرفى خود، بازگو كننده منطق امام كه همان منطق اسلام است و پاسدار ميراث دينى و علمى و نگهدارنده تشيع راستين بودند، و از طرف ديگر مدافع و مانع نفوذ افكار ضد اسلامى و ويرانگر، در ميان مسلمانان ، نيز بودند. تاءسيس چنين مكتب فكرى و اين سان نوسازى و احياگرى تعليمات اسلامى ، سبب شد كه امام صادق (ع ) به عنوان رئيس مذهب جعفرى (تشيع ) مشهور گردد. ليكن طولى نكشيد كه بنى عباس پس از تحكيم پايه هاى حكومت و نفوذ خود، همان شيوه ستم و فشار بنى اميه را پيش گرفتند و حتى از آنان هم گوى سبقت را ربودند. امام صادق (ع ) كه همواره مبارزى نستوه و خستگى ناپذير و انقلابيى بنيادى ، در ميدان فكر و عمل بوده ، كارى كه امام حسين (ع ) به صورت قيام خونين انجام داد، وى قيام خود را در لباس تدريس و تاءسيس مكتب و انسان سازى انجام داد و جهادى راستين كرد.



جنبش علمى

اختلافات سياسى بين امويان و عباسيان و تقسيم شدن اسلام به فرقه هاى مختلف و ظهور عقايد مادى و نفوذ فلسفه يونان در كشورهاى اسلامى ، موجب پيدايش يك نهضت علمى گرديد. نهضتى كه پايه هاى آن بر حقايق مسلم استوار بود. چنين نهضتى لازم بود، تا هم حقايق دينى را از ميان خرافات و موهومات و احاديث جعلى بيرون كشد و هم در برابر زنديق ها و مادى ها با نيروى منطق و قدرت استدلال مقاومت كند و آراء سست آنها را، محكوم سازد. گفتگوهاى علمى و مناظرات آن حضرت با افراد دهرى و مادى مانند ((ابن ابى العوجاء)) و ((ابوشاكر ديصانى )) و حتى ((ابن مقفع )) معروف است . بوجود آمدن چنين نهضت علمى در محيط آشفته و تاريك آن عصر، كار هر كسى نبود، فقط كسى شايسته اين مقام بزرگ بود كه ماءموريت الهى داشته باشد و از جانب خداوند پشتيبانى شود، تا بتواند به نيروى الهام و پاكى نفس و تقوا وجود خود را به مبداء غيب ارتباط دهد، حقايق علمى را از درياى بيكران علم الهى بدست آورد، و در دسترس ‍ استفاده گوهر شناسان حقيقت قرار دهد. تنها وجود گرامى حضرت صادق (ع ) مى توانست چنين مقامى داشته باشد، تنها امام صادق (ع ) بود كه با كناره گيرى از سياست و جنجالهاى سياسى از آغاز امامت در نشر معارف اسلام و گسترش قوانين و احاديث راستين دين مبين و تبليغ احكام و تعليم و تربيت مسلمانان كمر همت بر ميان بست . زمان امام صادق (ع ) در حقيقت عصر طلايى دانش و ترويج احكام و تربيت شاگردانى بود كه هر يك مشعل نورانى علم را به گوشه و كنار بردند و در ((خودشناسى )) و ((خداشناسى )) مانند استاد بزرگ و امام بزرگوار خود در هدايت مردم كوشيدند. در همين دوران درخشان - در برابر فلسفه يونان - كلام و حكمت اسلامى رشد كرد و فلاسفه و حكماى بزرگى در اسلام پرورش يافتند. همزمان با نهضت علمى و پيشرفت دانش بوسيله حضرت صادق (ع ) در مدينه ، منصور خليفه عباسى كه از راه كينه و حسد، به فكر ايجاد مكتب ديگرى افتاد كه هم بتواند در برابر مكتب جعفرى استقلال علمى داشته باشد و هم مردم را سرگرم نمايد و از خوشه چينى از محضر امام (ع ) باز دارد. بدين جهت منصور مدرسه اى در محله ((كرخ )) بغداد تاءسيس ‍ نمود. منصور در اين مدرسه از وجود ابوحنيفه در مسائل فقهى استفاده نمود و كتب علمى و فلسفى را هم دستور داد از هند و يونان آوردند و ترجمه نمودند، و نيز مالك را - كه رئيس فرقه مالكى است - بر مسند فقه نشاند ولى اين مكتب ها نتوانستند وظيفه ارشاد خود را چنانكه بايد انجام دهند. امام صادق (ع ) مسائل فقهى و علمى و كلامى را كه پراكنده بود بصورت منظم درآورد، و در هر رشته از علوم و فنون شاگردان زيادى تربيت فرمود كه باعث گسترش معارف اسلامى در جهان گرديد. دانش گسترى امام (ع ) در رشته هاى مختلف فقه ، فلسفه و كلام ، علوم طبيعى و... آغاز شد. فقه جعفرى همان فقه محمّدى يا دستورهاى دينى است كه از سوى خدا به پيغمبر بزرگوارش از طريق قرآن و وحى رسيده است . بر خلاف ساير فرقه ها كه بر مبناى عقيده و راءى و نظر خود مطالبى را كم يا زياد مى كردند، فقه جعفرى توضيح و بيان همان اصول و فروعى بود كه در مكتب اسلام از آغاز مطرح بوده است . ابوحنيفه رئيس فرقه حنفى درباره امام صادق (ع ) گفت : من فقيه تر از جعفرالصادق كسى را نديده ام و نمى شناسم . فتواى بزرگترين فقيه جهان تسنن شيخ محمّد شلتوت رئيس دانشگاه الا زهر مصر كه با كمال صراحت عمل به فقه جعفرى را مانند مذاهب ديگر اهل سنت جايز دانست - در روزگار ما - خود اعترافى است بر استوارى فقه جعفرى و حتى برترى آن بر مذاهب ديگر. و اينها نتيجه كار و عمل آن روز امام صادق (ع ) است . در رشته فلسفه و حكمت حضرت صادق (ع ) هميشه با اصحاب و حتى كسانى كه از دين و اعتقاد به خدا دور بودند مناظراتى داشته است . نمونه اى از بيانات امام عليه السلام كه در اثبات وجود خداوند حكيم است ، به يكى از شاگردان و اصحاب خود به نام ((مفضّل بن عمر)) فرمود كه در كتابى به نام ((توحيد مفضّل )) هم اكنون در دست است . مناظرات امام صادق (ع ) با طبيب هندى كه موضوع كتاب ((اهليلجه )) است نيز نكات حكمت آموز بسيارى دارد كه گوشه اى از درياى بيكران علم امام صادق (ع ) است . براى شناسايى استاد معمولا دو راه داريم ، يكى شناختن آثار و كلمات او، دوم شناختن شاگردان و تربيت شدگان مكتبش . كلمات و آثار و احاديث زيادى از حضرت صادق (ع ) نقل شده است كه ما حتى قطره اى از دريا را نمى توانيم به دست دهيم مگر ((نمى از يمى )). امّا شاگردان آن حضرت هم بيش از چهار هزار بوده اند، يكى از آنها ((جابر بن جيان )) است . جابر از مردم خراسان بود. پدرش در طوس به دارو فروشى مشغول بود كه بوسيله طرفداران بنى اميه به قتل رسيد. جابر بن حيان پس از قتل پدرش به مدينه آمد. ابتدا در نزد امام محمّد باقر (ع ) و سپس در نزد امام صادق (ع ) شاگردى كرد. جابر يكى از افراد عجيب روزگار و از نوابغ بزرگ جهان اسلام است . در تمام علوم و فنون مخصوصا در علم شيمى تاءليفات زيادى دارد، و در رساله هاى خود همه جا نقل مى كند كه (جعفر بن محمّد) به من چنين گفت يا تعليم داد يا حديث كرد. از اكتشافات او اسيد ازتيك (تيزآب ) و تيزاب سلطانى و الكل است . وى چند فلز و شبه فلز را در زمان خود كشف كرد. در دوران ((رنسانس اروپا)) در حدود 300 رساله از جابر به زبان آلمانى چاپ و ترجمه شده كه در كتابخانه هاى برلين و پاريس ضبط است . حضرت صادق (ع ) بر اثر توطئه هاى منصور عباسى در سا 148 هجرى مسموم و در قبرستان بقيع در مدينه مدفون شد. عمر شريفش در اين هنگام سال بود. از جهت اينكه عمر بيشترى نصيب ايشان شده است به ((شيخ ‌الائمه )) موسوم است . حضرت امام صادق (ع ) هفت پسر و سه دختر داشت . پس از حضرت صادق (ع ) مقام امامت بنا به امر خدا به امام موسى كاظم (ع ) منتقل گرديد. ديگر از فرزندان آن حضرت اسمعيل است كه بزرگترين فرزندان امام بوده و پيش از وفات حضرت صادق از دنيا رفته است . طايفه اسماعيليه به امامت وى قائلند



خلق و خوى حضرت صادق (ع ) 

حضرت صادق (ع ) مانند پدران بزرگوار خود در كليه صفات نيكو و سجاياى اخلاقى سرآمد روزگار بود. حضرت صادق (ع ) داراى قلبى روشن به نور الهى و در احسان و انفاق به نيازمندان مانند اجداد خود بود. داراى حكمت و علم وسيع و نفوذ كلام و قدرت بيان بود. با كمال تواضع و در عين حال با نهايت مناعت طبع كارهاى خود را شخصا انجام مى داد، و در برابر آفتاب سوزان حجاز بيل بدست گرفته در مزرعه خود كشاورزى مى كرد و مى فرمود: اگر در اين حال پروردگار خود را ملاقات كنم خوشوقت خواهم بود، زيرا به كدّ يمين و عرق جبين آذوقه و معيشت خود و خانواده ام را تاءمين مى نمايم . ابن خلكان مى نويسد: امام صادق (ع ) يكى از ائمه دوازده گانه مذهب اماميه و از سادات اهل بيت رسالت است . از اين جهت به وى صادق مى گفتند كه هر چه مى گفت راست و درست بود و فضيلت او مشهورتر از آنست كه گفته شود. مالك مى گويد: با حضرت صادق (ع ) سفرى به حج رفتم ، چون شترش به محل احرام رسيد، امام صادق (ع ) حالش تغيير كرد نزديك بود از مركب بيفتد و هر چه مى خواست لبيك بگويد صدا در گلويش گير مى كرد. به او گفتم : اى پسر پيغمبر ناچار بايد بگويى لبيك ، در جوابم فرمود: چگونه جسارت كنم و بگويم لبيك ، مى ترسم خداوند در جواب بگويد: (( لا لبيك و لا سعديك . ))


از كلمات حضرت صادق (ع )

1- بى نيازترين مردم كسى است كه گرفتار حرص نباشد. 2 - بى رغبتى نسبت به دنيا موجب راحتى قلب و سلامت بدن است . 3 - چون خدا خير بنده اى بخواهد او را نسبت به دنيا بى رغبت و نسبت به دين دانشمند كند و او را به عيوبش آگاه گرداند و به هر كه اين خصلتها داده شود خير دنيا و آخرت داده شده است . 4 - پيروان ما كسانى هستند كه در كارهاى نيك پيشقدمند و از انجام اعمال بد خوددارى مى كنند. نيكويى را آشكار مى كنند و به كارهاى خوب پيشى مى گيرند، و براى علاقه اى كه به رحمت خداوند جليل دارند. اينان از ما هستند و هر كجا كه ما باشيم با ما هستند. 5 - براى مؤ من چقدر زشت است خواهشى داشته باشد كه در راه خواستن آن خوار گردد. 6 - مؤ من از آهن سخت تر است ، زيرا اگر آهن در آتش گداخته شود رنگش ‍ تغيير پيدا مى كند، ولى مؤ من اگر كشته شود و دوباره زنده گردد و مجددا او را بكشند، دل او از ايمان بر نمى گردد. 7 - حضرت صادق (ع ) در آخرين لحظه هاى عمر كه همه خويشانش ‍ گرداگردش جمع بودند فرمود: شفاعت ما شامل حال كسى كه نماز را سبك بشمارد نخواهد شد



مناظره امام جعفر صادق (ع ) با ابوحنيفه 

در زندگينامه هاى پيشوايان بزرگوار (ع ) سخن از احتجاجات (مناظره هاى ) آنها با دهرى ها (مادى ها) و مردم فرقه هاى ديگر به ميان آمد. براى نمونه يكى از مناظره هاى قاطع و كوبنده و در عين حال مختصر حضرت صادق (ع ) را نقل مى كنيم تا به درجه قدرت كلام و منطق امام (ع ) تا حدى پى بريد كه (مشت نمونه خروار است ). روزى ابوحنيفه براى ملاقات با امام صادق (ع ) در خانه امام آمد، و اجازه ملاقات خواست امام اجازه نداد. ابوحنيفه گويد: دم در مقدارى توقف كردم تا اينكه عده اى از مردم كوفه آمدند، و اجازه ملاقات خواستند، به آنها اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه شدم وقتى به حضورش رسيدم گفتم : ((شايسته است كه شما نماينده اى به كوفه بفرستيد و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمّد نهى كنيد. بيش از ده هزار نفر در اين شهر به ياران پيامبر ناسزا مى گويند)). امام : مردم از من نمى پذيرند. ابوحنيفه : چگونه ممكن است سخن شما را نپذيرند در صورتى كه شما فرزند پيامبر خدا هستيد؟ امام : تو خودت يكى از همانها هستى كه گوش به حرف من نمى دهى . مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدى ؟ و بدون اينكه بگويم نشستى ؟ و بى اجازه شروع به سخن گفتن ننمودى ؟ شنيده ام كه تو بر اساس قياس فتوا مى دهى . ابوحنيفه : آرى . امام : واى بر تو اولين كسى كه بر اين اساس نظر داد شيطان بود. وقتى كه خداوند به او دستور داد كه به آدم سجده كند، گفت : من سجده نمى كنم ، زيرا كه مرا از آتش آفريدى و او را از خاك و (آتش گرامى تر از خاك است ). (سپس امام براى باطل بودن قياس مواردى از قوانين اسلام را كه بر خلاف اين اصل است ذكر نمود) و فرمود: به نظر تو كشتن كسى به ناحق مهمتر است يا زنا؟ ابوحنيفه گفت : كشتن كسى به ناحق . امام : بنابراين اگر عمل كردن به قياس صحيح باشد، پس چرا براى اثبات قتل دو شاهد كافى است ولى براى ثابت نمودن زنا چهار شاهد لازم است ؟ آيا اين قانون اسلام با قياس سازگار است ؟ ابوحنيفه : نه . امام : بول كثيف تر است يا منى ؟ ابوحنيفه : بول . امام : پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو گرفتن امر كرده ، ولى در مورد دوم دستور غسل كردن صادر فرموده ؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است ؟ ابوحنيفه : نه . امام : نماز مهمتر است يا روزه ؟ ابوحنيفه : نماز. امام : پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است ولى قضاى نماز واجب نيست ؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است ؟ ابوحنيفه : نه . امام فرمود: شنيده ام كه اين آيه را (( (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ) ))  يعنى (در روز قيامت بطور حتم از نعمتها سؤ ال مى شويد) چنين تفسير مى كنى كه : خداوند مردم را از غذاهاى لذيذ و آبهاى خنك كه در فصل تابستان مى خورند مؤ اخذه و بازخواست مى كند. ابوحنيفه گفت : درست است من اين آيه را اين طور تفسير كرده ام . امام فرمود: اگر مردى تو را به خانه اش دعوت كند و با غذاى لذيذ و آب خنكى از تو پذيرايى كند و بعد براى اين پذيرايى به تو منت بگذارد، درباره چنين كسى چگونه قضاوت مى كنى ؟ ابوحنيفه گفت : مى گويم آدم بخيلى است . امام فرمود: آيا خداوند بخيل است تا اينكه در روز قيامت در مورد غذاهايى كه به ما داده ما را بازخواست كند؟ ابوحنيفه گفت : پس مقصود از نعمتهايى كه قرآن مى گويد انسان مؤ اخذه مى شود چيست ؟ امام فرمود: مقصود نعمت دوستى ما خاندان رسالت و اهل بيت است  


منبع: كتاب چهارده اختر تابناك تاليف احمد احمدي بيرجندي 



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

عصر ظهور3

 

 

 

 

( عصر ظهور )

قسمت پایانی

 

فتنه های آخرالزمان

واژه " فتنه " در قرآن كريم وسنت به دو معناى عام وخاص آمده است، معنى عام عبارت است از هر امتحان و آزمايشى كه براى انسان پيش آيد، خواه از ناحيه خود انسان باشد يا از ناحيه شيطان ويا از سوى مردم وخواه از امتحان، كامياب و روسفيد بيرون آيد و از فتنه و آشوب برهد و يا در آن سقوط نمايد. و معنى خاص: عبارت از حوادث و پيشامدهايى است كه مسلمانان را در بوته امتحان قرار داده و از مرز ديانت خارج و منحرف مى سازد. و مقصود از آشوبهاى داخلى و خارجى كه پيامبر صلى الله عليه وآله هشدار داده همين معناست. البته صحابه و تابعين با تفاوت آراءشان روايات متعددى را نقل نموده اند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مردم را از فتنه وآشوبهاى بعد از خود بر حذر داشته است. و در ميان صحابه، حذيفة بن يمان در علم و آگاهى به روايات فتنه ها معروف بوده، زيرا وى در پرسش نمودن از پيامبر صلى الله عليه وآله در باره آشوبها و حفظ آن روايات اهتمام مى ورزيد. از اين رو بسيارى از روايات مربوط به فتنه ها را در منابعى مى يابيم كه با ذكر سند و نسبت به حذيفه از پيامبر صلى الله عليه وآله و يا از امير مؤمنان على (ع) نقل شده، زيرا حذيفه از ياران خاص آن حضرت نيز بوده است.[1]

در میان روایات، برخی از آنان به فتنه هائی که در آخرالزمان واقع میشوند، اشاره میکنند و انسان را از برحذر میدارند که به وسیله این فتنه ها گمراه نشوند و با ظهور فتنه ها، فقط چشم به ظهور مصلح کل باشند:

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: " چهار فتنه و آشوب بر امت من وارد شده كه در فتنه اول، خون ريزى ودر دومى، خونها و اموال ودر فتنه سوم، خونها و اموال و زنان حلال شمرده مى شود. چهارمين فتنه و آشوب، كور و كر و همه چون حركت كشتى در درياى متلاطم خواهد بود، به گونه اى كه هيچ يك از مردم پناهگاهى نمى يابند. آن فتنه از شام بر خاسته وعراق را فرا مى گيرد (جزيره) را زير دست وپاى خود به شدت كوبيده، وبلا وگرفتارى، مردم را مانند پوست دباغ خانه گوشمال مى دهد هيچ كس قادر نيست بگويد: بس كنيد و دست نگهداريد ! اگر آن را از ناحيه اى بر طرف سازند از ناحيه اى ديگر سر بر آورده وظاهر مى گردد. " [2] و در روايتى ديگر چنين آمده: " آنگاه فتنه اى پديد مى آيد هر زمان صحبت از پايان آن شود، همچنان ادامه يافته، به گونه اى كه خانه اى نيست كه آن فتنه داخل آن نشده، ومسلمانى نيست كه سيلى آن را بر صورت خود لمس نكرده باشد تا آن كه مردى از خاندان من ظهور نمايد. "[3]

عبدالله بن مسعود از بنيانگذار اسلام صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه آن حضرت در ارتباط با حوادث بعد از خودشان چنين فرمودند:

« احذركم سبع فتن تكون بعدى فتنة تقبل من المدينة و فتنة بمكة و فتنة تقبل من اليمن و فتندة تقبل من المشرق و فتنة من قبل المغرب و فتنة من بطن الشام و هى فتنة السفيانى قال ابن مسعود منكم من يدرك اولها و من هذه الامة من يدرك آخرها».[4]

من شما را از هفت فتنه مى ترسانم كه بعد از من در دنياى اسلام به وجود مى آيد:

1. فتنه اى كه در مدينه برپا مى شود (ممكن است اشاره به فتنه طلحه و زبير باشد يا حادثه سقيفه).

2. فتنه دوم از مكه است (ممكن است اشاره به جريان عبدالله بن زبير باشد).

3. فتنه اى كه از جانب يمن (نجده) باشد.

4. فتنه اى كه از جانب شام برخواهد خاست (ممكن است اشاره به فتنه بنى اميه باشد).

5. فتنه اى كه از جانب مشرق به وجود مى آيد (ممكن است فتنه بنى عباس باشد).

6. فتنه اى كه از سوى مغرب خواهد بود.

7. فتنه هفتم از شام برمى خيزد، كه همانا قيام سفيانى است .

عبدالله بن مسعود مى گويد: بعضى از افراد اين امت اول اين فتنه ها را درك مى كنند و بعضى ديگر آخر اين فتنه ها را خواهند ديد.

و در روایت دیگری، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، میفرمایند:

« ستكون بعدى فتن منها فتن الاطلاس يكون فيها هرب و حرب ثم من بعدها فتن اشد منها كلما قيل انقطعت تمادت حتى لايبقى بيت من العرب الا دخلته و لا مسلم الا وصلته حتى يخرج رجل من عترتى ».[5]

زود است كه بعد از من فتنه هايى بر پا مى شود (اطلاس). در اين فتنه هرج و مرج و نبرد به چشم مى خورد. بعد از اين ، فتنه هايى سنگين تر و شديدتر به وجود خواهد آمد كه مردم پيوسته انتظار تمام شدن آن را مى كشند، اما متاءسفانه ادامه خواهد داشت تا اينكه خانه اى در دنياى عرب نماند مگر اينكه اين فتنه داخل آن خانه شود. بعلاوه ، شعاع اين فتنه چندان وسيع است كه هر مسلمانى در هر كجا كه باشد دچار آن فتنه خواهد شد تا اينكه مردى از دودمان من قيام كند.

 

ظهور منجی بشریت

بعد از پدیدار شدن نشانه های فوق و پاره ای از علائم دیگر، عالم شاهد ظهور ابرمردی میشود که خط بطلانی بر همه استکبار طلبها و متجاوزان خواهد کشید، و تمام تاریکیهای عالم، با نور وجودی او، پا به فرار خواهند گذاشت و حکوت جهانی مهدی موعود، پاسخگوی نیاز همه دل سوختگان میگردد، و در سایه سار خورشید با عظمت این ذخیره الهی، عدالت و آرامشی بی وصف بر دل تمامی عاشقان حکم فرما خواهد گشت.

روايات، در مورد كيفيت آغاز نهضت ظهور وزمان آن، اندكى با هم تفاوت دارند، ولى آنچه بهتر بنظر مى رسد اين است كه امام (علیه السلام) نخست در ميان سيصد و سيزده تن از ياران خود ظهور مى كند آنگاه غروب نهم محرم، يك يك داخل مسجد الحرام شده و نهضت مقدس خود را بعد از نماز عشاء با ارسال پيام براى اهل مكه آغاز مى كند. سپس ياران او در آن شب برحرم وشهر مكه مسلط مى شوند.. ودر روز دوازدهم محرم پيام خود را متوجه جهانيان به زبان و لغت آنان مى نمايد.. سپس تا ووقع معجزه در زمين فرو رفتن لشكر سفيانى، در مكه باقى مى ماند آنگاه با سپاه خود كه مركب از ده هزار ويا بيشتر است رهسپار مدينه مى گردد. شايان توجه است كه روايات، آغاز نهضت امام (ع) را از مكه: با واژهاى " ظهور، خروج، وقيام " بيان مى كند وبنظر مى رسد كه اين تعبيرات داراى يك مضمون باشند ولى برخى روايات بين ظهور وخروج فرق مى گذارد. ونهضت امام (ع) در مكه را " ظهور " و حركت وى را از آنجابه سوى مدينه " خروج " مى نامد وياد آور مى شود كه ظهور امام (ع) در مكه با حضور ياران خاص او انجام مى پذيرد در حاليكه خروج وى از مكه به سوى مدينه زمانى رخ مى دهد كه تعداد ياران حضرت به ده هزار تن برسد ولشكر سفيانى در زمين فرو رود، از عبدالعظيم حسنى رضوان الله عليه نقل شده كه فرمود: " به امام جواد (ع) گفتم اميدوارم شما همان قائم اهل بيت محمد صلى الله عليه وآله باشيد كه زمين را از عدل وداد پر مى نمايد همان گونه كه مملو از ظلم وبيداد شده باشد، فرمود: اى ابو القاسم ما اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله جملگى قائم به امر خدا وهدايت كننده به دين خدا هستيم، اما من آن قائمى كه خداوند بوسيله او زمين را از لوث وجود كفار ومنكرين پاك مى سازد و سراسر گيتى را از عدل وداد سرشار مى گرداند، نيستم، او كسى است كه ولادتش از مردم مخفى وشخص او از ديده آنها پنهان وبه نام وى او را خواندن بر آنان حرام است او همنام رسول الله صلى الله عليه وآله وهم كنيه او است واو كسى است كه زمين زير پايش پيموده مى شود وهر دشوارى بر او آسان مى گردد.. ياران او به عدد اصحاب بدر سيصد وسيزده تن مى باشند واز دورترين نقاط جهان گرد او جمع مى شوند واين فرموده خداوند است كه " هرجا باشيد خداوند همه شما را گردهم مى آورد كه او بر هر چيز تواناست " چون اين تعداد از مردم زمين گرد او جمع شوند او ظهور مى نمايد وچون شمار يارانش به ده هزار رسد باذن خدا خروج مى نمايد وپيوسته دشمنان خدا را به هلاكت مى رساند تا اين كه خداوند متعال خشنود شود، در اينجا عبدالعظيم فرمود: گفتم: اى سرور من چگونه امام قائم از خشنودى خداوند آگاه مى گردد ؟ فرمود: چون خداوند، رحم در دل او مى افكند ".[6]

از امام زين العابدين (علیه السلام) روايت شده است كه فرمود:

" مهدى از گردنه كوه طوى با سيصد وسيزده مرد به عدد رزمندگان جنگ بدر، فرود مى آيد تا آن كه وارد مسجد الحرام مى شود ودر مقام ابراهيم چهار ركعت نماز مى گزارد وبه حجر الاسود تكيه مى زند وپس از حمد وثناى خدا وياد ونام پيامبر صلى الله عليه وآله و درود بر او، لب به سخن مى گشايد بگونه ايكه هيچ يك از مردم، چنان سخن نگفته باشد. ونخستين كسانى كه با او دست بيعت مى دهند جبرئيل وميكائيل (ع) مى باشند. "[7]

 

و همچنین از ابو جعفر امام باقر (علیه السلام) نقل شده كه فرمود:

" مهدى هنگام نماز عشاء ظهور مى كند در حاليكه پرچم رسول الله صلى الله عليه وآله و پيراهن وشمشير او را با خود دارد وداراى نشانه ها ونور وبيان است. وقتى نماز عشاء را بجاى آورد با صداى رسا وبلند خود مى فرمايد: اى مردم خدا را بياد شما مى آورم، شما اينك در پيشگاه خدا ايستاده ايد. او حجت خود را برگزيد وپيامبران را برانگيخت.. و كتاب آسمانى فرو فرستاد. وشما را امر كرد كه چيزى را شريك او قرار ندهيد واطاعت و فرمانبردارى خدا ورسول او را بنمائيد وزنده نگهداريد آنچه را كه قرآن زنده نگه داشته است و بميرانيد آنچه را كه ميرانده است (ترك كنيد آنچه را كه قرآن نهى كرده است) و طرفداران راستى وهدايت وپيشتيبان تقوا باشيد. زيرا نابودى وزوال دنيا نزديك شده و اعلان وداع نموده است.. ومن شما را به خدا ورسولش وعمل به كتاب خدا وترك باطل واحياء سنت او دعوت مى كنم. سپس او به همراه سيصد وسيزده مرد به شمار ياران بدر كه همچون ابر پائيزى پراكنده اند وزاهدان شب وشيران روزاند، بدون قرار قبلى، ظهور مى كند وخداوند سرزمين حجاز را براى مهدى مى گشايد وى، هر كس از بنى هاشم را كه در زندان بسر مى برد آزاد مى سازد. آنگاه درفش هاى سياه در كوفه فرود مى آيد وگروهى را جهت بيعت به سوى حضرت (علیه السلام) گسيل مى دارند وآن حضرت لشكريان خود را به سراسر جهان گسيل داشته و ستم و ستم پيشگان را از ميان بر مى دارد و همه سرزمين ها بواسطه او به عدالت و راستى و درستكارى در مى آيند.[8]

 

یاران حضرت

ياران امام ، سنگهاى زيرين انقلاب جهانى اند. همان گونه كه پيامبر با همراهى مهاجران و انصار، رسالت شكوهمندش را به انجام رساند و على (علیه السلام) با مجاهدات افسران رشيدش ، حماسه هاى بزرگ آفريد، فرياد رس موعود نيز، با همكارى مردان نمونه و خود ساخته عدالت را به جهان باز خواهد آورد وراثت را به محرومان زمين خواهد بخشيد.

منابع دينى ما، بر جايگاه والاى آن جوانمردان اشارتها دارد.[9] امامان ، همواره آرزومند همراهى آن حضرت بوده اند و ياورى آن چهره پنهان كرده را به دوستان خويش ، همه گاه ، يادآورى مى فرموده اند:

« خدايا، درود بفرست بر مولا و سرورم صاحب الزمان و مرا از ياران و پيروان و حاميان او قرار داده و از آنان كه در ركابش ، شربت شهادت مى نوشند، با شوق و رغبت بى هيچ گونه كراهت ».[10]

عدد ياران ، سيصد و سيزده نفر ياد شده است :

در موثقه مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام :

« كانى انظر الى القائم على منبر الكوفه و حوله اصحابه ثلاث مائة و ثلاث عشر رجلا على هذه اهل البدر».[11]

گويا مى نگرم قائم را بر منبر كوفه و سيصد و سيزده نفر يارانش ، كه پيرامونش گرد آمده اند، به شمار اهل بدر.

البته روایاتی نیز موجود است که تعداد یاران حضرت را بیش از این تعداد معرفی نموده است، چه بسا بشود گفت : این دسته گزارشهاى متفاوت، با يكديگر تعارض ‍ ندارند، بلكه در طول يكديگرند. در مجموع ، نشانگر سير تشكل يارانند. سيصد و سيزده نفر نخستين گروندگان هستند كه در انتظار ظهور موعود در مكه بوده اند. با گرد آمدن اين گروه ، دعوت آغاز مى شود، پس از انتشار خبر و گزارش آن به محرمان ، ده يا دوازده هزار نفر، كه ستونهاى اصلى نيروهاى انقلاب را تشكيل مى دهند، به سرعت به امام مى پيوندند. با اجتماع آنان ، پاكسازى حجاز آغاز مى شود. در ادامه نهضت ، توده هاى انبوه ، از سراسر جهان ، به حضرت مى پيوندند و درگيرى بزرگ و خونبار با مستكبران شروع مى شود.

امام صادق (ع ) مى فرمايد:

« سيصد و سيزده نفر ياران با او بيعت مى كنند. او تا هنگام كامل شدن ده هزار نفر در مكه اقامت كرده سپس رهسپار مدينه مى گردد ».[12]

امام صادق عليه السلام در پاسخ شخصى كه گمان مى برد، ياران مهدى تنها اندك شمارند و حضرت ، تنها با نيروى آنان ، به اصلاح جهان خواهد كوشيد، فرمود خروج مهدى به فراهم شدن امكانات بستگى دارد:

« عن ابى بصير قال سال رجل من اهل الكوفه ابا عبدالله عليه السلام كم يخرج مع القائم عليه السلام فانهم يقولون انه يخرج معه مثل عدة اهل بدر ثلاثمائه و ثلاثة عشر رجل. قال : و ما يخرج الا فى اولى القوة و ما يكون اولى القوة اقل من عشرة آلاف ».[13]

مردى از كوفيان ، از امام صادق پرسيد: همراهان قائم چند نفرند؟ مردم مى گويند: بمانند اهل بدر، سيصد و سيزده نفر بيش نيستند.

فرمود: جز به همراهى افراد قدرتمند قيام نكند، آنان هم ، كمتر از ده هزار نفر نباشند. علامه مجلسى ، همين معنى را از روايات استنباط كرده و مى نويسد: ياران مهدى ، منحصر به سيصد و سيزده نفر نيستند، بلكه اين شمار يارانى هستند كه حضرت به كمك آنان حركت را آغاز مى كند.[14]

شاهد بر مطلب اين كه در برخى از روايات ، به جاى (اصحابه)، (من اصحابه)[15] آمده كه نشان مى دهد شمار ياد شده ، طلايه ياران امام را تشكيل مى دهند كه خود را به حضرت مى رسانند و نهضت را مى آغازند و در مقابل دشمنان مكى ، به دفاع از آقا مى پردازند.[16]

احتمال مى رود اين گروه اندك ، فرماندهان و وزيران امام باشند كه در آغاز هسته هاى اصلى نيروها را بر عهده دارند و پس از پيروزى ، براى ارشاد و دادرسى و كارگزارى به سرزمينهاى دور و نزديك فرستاده مى شوند.

از اين گروه ، به (نقباء)، (خواص) و (ذخر الله)[17] تعبير شده است .[18]

 

حکومت جهانی

بعد از ظهور حضرت،و بروز این برنامه های از پیش تنظیم شده، مردم دسته دسته به حضرت ایمان می آورند و در رکاب حضرت، اقدام به برپائی حکومت عدل الهی مینمایند، خداوند نیز به وسیله امدادهای غیبی، یاران حضرت را یاری مینماید و خیلی زود بساط ظلم و ستم از سراسر جهان برچیده میشود.

از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمودند:

 « قائم ما به وسيله نيروهاى مختلفى يارى مى شود:

1. ترس و رعبى كه در دلهاى مردم جايگزين مى شود؛

2. نصرت و يارى خداوند بزرگ ؛

3. زمين در اختيار و زير پاى مباركش و ياران عزيزش درنورديده و جمع مى شود؛

4. گنجهاى زمين خودشان را در اختيار آن حضرت قرار مى دهند؛

5. سلطنتش مشرق و مغرب زمين را فرا مى گيرد؛

6. دين مقدس اسلام بر تمام اديان غلبه مى يابد و لو اينكه دشمنان خدا راضى نباشند، و در زمين جايى غير آباد ديده نخواهد شد؛

7. حضرت عيسى بن مريم از آسمان نازل مى شود و پشت سر آن حضرت نماز مى خواند ».[19]

على بن مهزيار از حضرت ابوجعفر امام باقر عليه السّلام حديث مى كند كه آن جناب فرمودند:

« كانى بالقائم يوم عاشورا يوم السبت قائما بين الركن و المقام بين يديه جبرئيل ينادى البيعة لله فيملاها عدلا كما ملئت ظلما وجورا ».[20]

گويا مى بينم قائم (آل محمد) را در روزعاشورا، روز شنبه بين ركن و مقام ايستاده در حالى كه جبرئيل (ع ) در كنار ايشان است و فرياد مى زند بيعت براى خداست. آنگاه دنيا را پر از عدل و داد مى كند چنانكه پر از ظلم و جور شده باشد .

 

شيوه برخورد امام با مخالفان

از مسائل نيازمند به بحث ، روش برخورد امام با مخالفان است . جايگاه ساير ارباب مذاهب و مكاتب در حكومت امام كدام خواهد بود؟ به تعبير ديگر مقصود از حكومت جهانى واحد كه امام منادى آن است چيست ؟ آيا وحدت دين مقصود است يا وحدت حتكومت . در هر صورت ، رفتار امام با اهل كتاب يا با ديگر مسلمانان غير معتقد به مذهب امام چگونه است ؟

 

مخالفان امام به چند دسته تقسيم مى شوند.

1. مخالفان سياسى و مذهبى مسلمان

2. اهل كتاب

3. مستكبران

 

دسته اول

در ذهن برخى از شيعيان ، اين انديشه وجود دارد كه در حكومت امام كه مروج مسلك اهل بيت است ، ساير ارباب مذاهب ، جايى نخواهند داشت و همه آنان مى بايست به ولايت على (علیه السلام) گردن نهند. روش مهدى ، با روش جدش ، پيامبر و على (علیهما السلام) در برخورد با مخالفان متفاوت است . آنان ، ماءمور رحمت بودند و گذشت و مهدى ، ماءمور انتقام . اگر على علیه السلام در برخورد با مخالفان مذهبى و سياسى گذشت مى كرد و از كردار افرادى مثل شورشيان بصره و يا خوارج مى گذشت ، بر اثر نبودن شرايط انتقام بود، ولى در حكومت مهدى ، مانعى براى شدت عمل با مخالفان وجود ندارد. دليلى كه ممكن است براى اين مطلب ارائه كرد، رواياتى است كه دلالت دارد روش برخورد مهدى (ع ) با مخالفان ، با روش برخورد على (ع ) با مخالفان بصرى تفاوت دارد.

در روايت معلى بن خنيس از امام صادق چنين آمده است :

« ايسير القائم (ع ) اذا قام بخلاف سيرة على (علیه السلام). فقال : نعم و ذاك ان عليا ساربا لمن والكف لانه علم ان شيعته سيظهر عليهم من بعده و ان القائم اذا قام سار فيهم بالسيف ... و ذلك لانه يعلم ان شيعته لم يظهر عليهم من بعده ابدا ».[21]

آيا روش قائم بر خلاف سيره على (ع ) است ؟

فرمود: بلى . على علیه السلام بعد از دست يافتن بر مخالفان ، آنان را بخشيد، چون مى دانست دشمنان ، پس از او بر شيعيانش مسلط خواهند شد. ولى قائم ، با مخالفان با شمشير روبه رو مى شود، چون مى داند دشمنان هرگز بر پيروان او، مسلط نخواهند شد.

 

اين روايت و مانند آن ، تا چه حد دلالت بر مقصود دارند؟

مرورى بر روايات سيره مهدى (ع )، نشان مى دهد، در نظام آن حضرت ، آزادى مذهب وجود دارد و مسلمانى به جرم داشتن عقيده مخالف ، مجازات نمى شود و خالفان مذهبى ، حق اظهار عقيده دارند، به چند دليل :

1. در هيچ روايتى از منابع شيعى چنين مطلبى نقل نشده است كه مهدى (ع ) مخالفان را به ترك مذهب و پذيرش ولايت على (ع ) وا مى دارد. تنها در مواردى كه از شدت عمل سخن به ميان آمده ، بر خورد با ناصبيها و معاندان اهل بيت است[22] و بس . و ناصب ، نه هر مخالف و غير موافق عقيده و مسلك اهل بيت ، كسى است كه دشمنى با على و ديگر امام (ع ) را در سينه پرورانده و از اظهار سب و دشمنى ابائى ندارد و در فقه شيعه ، سب على و ائمه ، حكم سب پيامبر را دارد.

2. امام ، در همه مراحل دعوت و فعاليت ، به تبيين اهداف و علل اقدامات خود مى پردازند و جواب و نقطه ابهامى را براى مردم باقى نمى گذارد. مخالفان سياسى و مذهبى ، با استفاده از جو آرامى كه امام ايجاد مى كند، به بيان مواضع خود مى پردازند و جواب مى شنوند. از جمله ، در منزل ثعلبيه ، يكى از بزرگان بنى هاشم ، به سيره امام انتقاد مى كند و خواهان دليل شرعى براى آن مى شود.

امام ، بر خلاف برخى از ماءموران كه خواهان شدت عمل با اين گونه انتقاد گرانند، به آرامى پاسخ مى دهد و با استدلالهاى مستند به سيره پيامبر، او را با خود همراه مى سازد.[23]

3. امام ، تنها با مخالفان مذهبى و سياسى كه مسلحانه عليه امام و برنامه هايشان بپا خيزند، بر خوردى قهرآميز دارد. در مورد آنان نيز، از جاده انصاف بيرون نمى رود و با آنان مدارا مى كند. حضرت ، پيشاپيش با مخالفان اتمام حجت مى كند و به قرآن و سنت پيامبر، با ايشان به گفت و گو مى نشيند. در مواردى كه دشمن ، كينه خود را آشكار مى سازد و، جنگ را مى آغازد و دست به خون ياران مهدى مى آلايد، امام دستور مقابله مى دهد.[24]

اما در پاسخ آنان كه به اين روايت استدلال كرده اند بايد گفت : امام ، روش على (ع ) را در مقابله با شورشيان بصره ، در پيش ندارد اولا، روايت در مورد مخالفان نظامى و پيمان شكنان است ، نه مطلق مخالفت . و اين حق به امام داده شده است كه براى شكستن شوكت مخالفان و جلوگيرى از اجتماع دوباره آنان ، فراريان را تعقيب كند و مجرمان را مجازات ، چنانكه شيوه على (ع )، در نبرد صفين بر آن بود.[25]

ثانيا، روايت بر فرض درستى سند معارض است با سخن ديگرى از امام صادق كه مى فرمايد:

« و ينادى مناديه الا لاتتبعوا موليا ولا تجهزوا على جريح و يسير بهم كماسار على (ع ) يوم البصرة ».[26]

منادى امام ، فرياد بر مى دارد فراريان را تعقيب نكنند و مجروحى را نكشند. بمانند روش على (ع ) با بصريان ، با آنان رو به رو مى شود.

در مورد ديگر، امام براى دعوت مسلمانان مكه نماينده اى مى فرستد، فرستاده حضرت ، براى آنان سخن مى گويد و به كتاب خدا و سنت پيامبر احتجاج مى كند. گروهى از مخالفان ، در كنار كعبه او را مى كشند. امام ، خود به مكه مى آيد براى آگاهى بيشتر مردم ، به تفصيل بر ايشان سخن مى گويد و بر كتاب خدا و سنت پيامبر از آنان بيعت مى گيرد و متعرض ‍ كس نمى شود.[27]

در روايت ديگر، حضرت پس از آمدن به مكه ، تنها كشندگان فرستاده خود را مجازات مى كند و چيزى بر آن نمى افزايد.[28]

اين روايتها، نشان دهنده نرمش و عفو و رحمت امام در برخورد با مخالفان مذهبى و معتقدان به ديگر مذاهب است .

 

دسته دوم :

از برخى روايات استفاده مى شود: حكومت امام ، شرق و غرب را فرا مى گيرد و همه غير مسلمانان مى بايست مسلمان شوند و گرنه از ميان خواهند رفت . امام كاظم (علیه السلام) نقل شده است :

﴿وله اسلم من فى السموات والارض طوعا و كرها﴾

« قال انزلت فى القائم . اذا خرج باليهود والنصارى و الصابئين والزنادقة و اهل الردة و الكفار فى شرق الارض و غربها. فعرض عليهم الاسلام . فمن اسلم طوعا امره بالصلوة والزكاة و مايومر به المسلم و يجب لله عليه و من لم يسلم ضرب عنقه حتى لايبقى فى المشارق و المغارب احد الا وحد الله ... ولا يقبل صاحب هذا الامر الجزيه كما قبلها رسول الله ».[29]

همه اهل آسمانها و زمين ، به رغبت يا جبر، تسليم اويند.

امام فرمود: آيه ، درباره قائم نازل شده است . در وقت ظهور، بر يهود و ترسايان و صابئين و زنديقان و مرتدان و كافران شرق و غرب زمين ، اسلام عرضه مى شود.

هر كس مسلمان شد، مى بايد نماز و روزه و ساير واجبات را به جاى آورد و هركس اباورزيد كشته مى شود. تا در روى زمين همه موحد باشند... صاحب اين امر، مثل پيامبر، جزيه نمى پذيرد.

اين روايت ، به قرينه ظهور آيه كريمه ليظهره على الدين كله[30] دلالت دارد كه در وقت ظهور امام زمان ، همه اهل زمين مى بايست مسلمان شوند و در آن وقت ، جزيه اى كه در زمان پيامبر(ص ) ميان حكومت اسلام و اهل كتاب بر قرار بود وجود ندارد.

ولى در برابر، دلائل محكم ترى وجود دارد كه اين برداشت از آيه و روايت را سست مى كند.

1. روايات مستفيض وجود دارد كه سيره امام بر اساس كتاب و سنت است . و هدف آن حضرت ، احياى قوانين قرآن و روش پيامبر خواهد بود[31] . و گرفتن جزيه ، از مقررات اسلامى و بر اساس قرآن و سنت پيامبر است .

2. روايت عياشى بر اكراه اهل كتاب بر اسلام و نيز ساير روايات در اين باب ، مستند نيستند امين الاسلام طبرسى ، در اعلام الورى در پاسخ اشكالاتى كه بر سيره امام شده : امام از اهل كتاب جزيه نمى پذيرد، يا جوان بيست ساله نا آشناى با دين را مى كشد و... مى نويسد:

«انا لا نعرف ما تضمنه السئوال من انه (ع ) لا يقبل الجزيه من اهل الكتاب و انه يقتل من بلغ العشرين ولم يتفقه فى الدين فان كان ورد بذلك خبر فهو غير مقطوع به ».[32]

آنچه سؤ ال در بر دارد مثل اين كه امام ، جزيه از اهل كتاب نمى پذيرد و جوان بيست ساله دين ناآشنا را مى كشد، ما ماخذى براى آن نمى شناسيم .

اگر خبرى نيز در اين باره وارد شده باشد مقطوع نيست .

3. برخى گزارشهاى مكرر حكايت دارد كه امام ، با سپاهيان رومى كه كيش ‍ نصارا دارند صلح مى كند.[33] در روايت ابى بصير تصريح شده است كه امام زمان ، مثل پيامبر(ص ) با اهل كتاب قرار داد جزيه امضا مى كند:

« قلت : فما يكون من اهل الجزيه عنده ؟ قال : يسالمهم كما سالمهم رسول الله ويودون الجزيه ».[34]

از امام صادق پرسيدم : سرنوشت اهل كتاب در دولت مهدى چگونه است .

فرمود: بسان پيامبر از آنان جزيه خواهد گرفت .

اين روايت ، با روايت ابن بكير معارض است و در صورت ناتمام بودن سند و آن و كنار گذاشتن هر دو، مرجع عمومات كتاب و سنت است .

4. در متون عامه روايتى از پيامبر نقل شده است :

« والذى نفسى بيده ليوشكن ان ينزل فيكم ابن مريم حكما عدلا يكسر الصليب و يقتل الخنزير و يضع الجزيه فيفيض المال حتى لايقبله احد ».[35]

به زودى ، عيسى در ميان شما نازل شده ، به عدالت حكم مى كند. صليب را مى شكند، خوك را مى كشد، جزيه را بر مى دارد. مال چنان فراوان مى شود كه كسى نمى پذيرد.

عموم محدثان عامه و برخى از محدثان خاصه ، از اين روايت استفاده كرده اند كه مقصود از برداشتن جزيه از اهل كتاب به روزگار مهدى (ع ) وادار كردن آنان به اسلام است .

بغوى از محدثان عامه ، در شرح حديث اين معنى را تقويت كرده است.[36]

ولى ، از ذيل روايت اين معنى استفاده مى شود كه مال ، چنان فراوان شود عيسى و نماز خواندن آن حضرت در پى امام[37] ، چنان كه در روايات آمده و نيز احتجاج امام با يهوديان و نصارا، حقانيت دين اسلام را بر همه جهانيان اثبات خواهد كرد و همگى از دل و جان مسلمان خواهند شد. در آن صورت ، موردى براى جزيه باقى نخواهد ماند سيد صدرالدين صدر، پس از ذكر روايت ، همين معنى را استفاده كرده است.[38]

اينها شواهدى هستند كه دلالت دارند، امام زمان ، پيروان اديان آسمانى را مجبور به ترك دين نمی كند و اگر آنان مسلمان مى شوند، از روى رغبت و مشاهده اسلام ناب و فرود آمدن عيسى (ع ) است .

پس مقصود از آيه ﴿ ليظهر على الدين كله ﴾ حكومت جهانى واحد است ، نه وحدت دين .

شايد از عموم آن استفاده كنيم كه بر كافران ، در آن روزگار، اتمام حجت مى شود و الحاد و شرك ، ريشه كن خواهد شد و همه باز دارنده هاى پيشرفت اسلام ، از ميان خواهد رفت و تمام مردم جهان سر به فرمان دستورهاى ولى عصر خواهند بود.

 

 

دسته سوم :

مستكبران و مفسدان ، دشمنان اصلى امام هستند. و سپاه سلحشور امام ، با آنان به شدت برخورد مى كند و زمين را از لوث وجودشان پاك خواهد ساخت[39] .

و با این بیان، این شبهه نیز از بین میرود که در صورت ظهور امام، همه گنهکاران به سزای اعمال خود میرسند و در صورت کمترین مخالفتی، حضرت همه را به قتل میرساند؛ و همچنین میتوان اینگونه جواب داد که رسیدگی به اعمال بندگان، بوسیله خداوند و در روز قیامت صورت میپذیرد، و تنها کسانی به سزای اعمال خود میرسند که با برپائی عدالت جهانی مخالفت نمایند و برای حفظ جایگاه و مقام خود، در مقابل حضرت بایستند، اما کسانی که در زندگی خود مرتکب گناهانی شده باشند و در زمان ظهور حضرت از کردار خود پشیمان گردند و نیز مخالفتی با انقلاب حضرت نداشته باشند، نه تنها مورد بازخواست قرار نمیگیرند، بلکه میتوانند در زمره یاران و دوست داران حضرت در آیند و برای تشکیل حکومت جهانی، یاور حضرت باشند.

و بدین سان، وعده الهی تحقق می یابد و آخرین ذخیره الهی، هدایتگر تمامی آدمیان میگردد و با حضور او، مدینه فاضله، بر روی این کره خاکی پدیدار میشود؛ تاریخ شاهد عدالتی خواهد بود که، نظیری برای آن نمیتوان یافت، و مردم پروانه وار به دور شمع تابان حضرت در طواف خواهند شد و با یکپارچگی خود، سرود عشق و وفا سر میدهند.

 

﴿ به امید ظهور آخرین ذخیره الهی ﴾

والسلام



[1] .  عصر ظهور ص 40

[2] .  الملاحم والفتن ص 17

[3] .  ابن حماد ص 10

[4] .  الملاحم و الفتن ، ص 21

[5] .  عقد الدرر، ص 51

[6] .  بحارالانوار ج 51 ص 157

[7] .  بحارالانوار ج 52 ص 307

[8] .  نسخه خطى ابن حماد ص 95

[9] .  بحارالانوار، علامه مجلسى ، ج 52 / 125

[10] .  مفاتيح الجنان ، شيخ عباس قمى ، ترجمه الهى قمشه اى

[11] .  كمال الدين و تمام النعمه ، شيخ صدوق ، ج 2 / 672

[12] .  الارشاد ، شيخ مفيد ج 2 / 383، چاپ شده در (مصنفات شيخ مفيد)، ج 11

[13] .  كمال الدين  / 2 / 654

[14] .  بحارالانوار، ج 52 / 323

[15] .  كفايد الاثر فى النص على الائمة الاثنى عشر / 278 - 279

[16] .  كفاية الاثر فى النص على الائمة الاثنى عشر / 278 - 279

[17] .  بحارالانوار  ج 53 / 7

[18] .  چشم به راه مهدی ص 257

[19] .  اثباة الهداة ، ج 7 / ص 392

[20] .  غيبت طوسى ، ص 274

[21] .  الغيبة  نعمانى / 232

[22] .  فروع كافى ، ج 8 / 227

[23] .  بحارالانوار، ج 52 / 343

[24] .  بحارالانوار، ج 52 / 387

[25] .  وسائل الشيعه ج 11 / 55 - 56

[26] .  بحار الانوار، ج 52 / 388

[27] .  بحار الانوار، ج 52 / 307

[28] .  بحار الانوار، ج 52 / 308

[29] .  بحار الانوار، ج 52 / 340 به نقل از تفسير عياشى

[30] .  سوره  توبه ، آيه 33

[31] .  ارشاد ، ج 2 / 383

[32] .  اعلام الورى باعلام الهدى ، امين الاسلام طبرسى / 445

[33] .  بحار الانوار، ج 52 / 337

[34] .  بحار الانوار، ج 52 / 376

[35] .  بحار الانوار، ج 52 / 383

[36] .  بحار الانوار، ج 52 / 383

[37] .  عصر ظهور ص 306

[38] .  المهدى ، آية الله سيد صدرالدين صدر / 236

[39] .  چشم به راه مهدی ص 308

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

عصر ظهور2

 

 

( عصر ظهور )

قسمت دوم

 

نشانه های حتمی ظهور

در میان روایاتی که به معرفی علائم ظهور پرداخته اند، برخی از آنها، از نشانه هائی یاد میکنند که بنا به تصریح خود روایات، به طور حتم واقع خواهند شد، و پدیدار شدن آنها، نوید آغاز رستاخیزی عظیم و انقلابی بزرگ در سراسر گیتی خواهد بود، و برابر روايات ، شمارى از علائم ظهور، متصل به ظهور خواهند بود، به گونه اى كه بين آنها و ظهور فاصله زيادى نباشد. البته اين كه فاصله آن نشانه ها، تا ظهور چه مدت و يا چند روز است . به راستى روشن نيست . ولى قدر مسلم آن است كه فاصله زياد نيست و احتمالا، مجموعه نشانه هاى متصل به ظهور، در همان سال ظهور، يا سال پيش از آن رخ مى دهند. از پديدار شدن نخستين نشانه متصل ، تا ظهور مهدى نشانه ها همچون حلقه هاى زنجير بدون فاصله پى در پى پديد مى آيند، چنانكه در روايتى ، محمد بن صامت از امام صادق (علیه السلام)، پس از آن كه برخى نشانه ها را امام (علیه السلام) بيان كرده بود، پرسيد: فدايت شوم مى ترسم اين امر (تحقق نشانه هاى ظهور مهدى ) به طول انجاميد؟

امام باقر(علیه السلام) فرمود:

« لا، انما(هو) كنظام الخرز يتبع بعضه بعضا ».[1]

نه محققا، همچون مهره هاى تسبيح ، يكى پس از ديگر مى آيد، میباشد.

حتى در مورد برخى از نشانه هاى متصل به ظهور، مقدار فاصله آن با ظهور نيز، بيان شده است . امام باقر(علیه السلام) درباره قتل نفس زكيه ، فرمود:

« ليس بين قيام القائم (علیه السلام) و قتل النفس الزكية اكثر من خمس عشرة ليلة».[2]

فاصله ميان كشته شدن نفس زكيه و قيام قائم بيش از 15 شب نيست .

خروج سفيانى و يمانى نيز، برابر آنچه از روايات استفاده مى شود[3]، در يك محدوده زمانى در آستانه ظهور صورت مى گيرد و فاصله آن تا قيام قائم (علیه السلام)، از پانزده ماه ، بيشتر نخواهد بود.[4] در روايات ، فاصله يك سال ، 9ماه[5] و هشتم ماه هم گفته شده است.[6]

با توجه به این روایات، میتوان این چند علامت حتمی و متصل به ظهور را استخراج نمود:

1.ندای آسمانی؛

2. خروج سفیانی؛

3. خروج یمانی؛

4. فرو رفتن زمین در منطقه ای بین مدینه و مکّه؛

5. قتل نفس زکیه.

مرحوم نعمانى رحمه الله در کتاب الغیبة، در اين سخن ، ضمن آن كه بر مسلم بودن علائم پنجگانه تاكيد مى ورزد، آنها را بزرگ ترين و مهم ترين نشانه هاى ظهور نيز مى داند.[7]  البته قابل ذکر است که در برخی روایات، علائم دیگری معرفی شده اند که آنها را حتمی خوانده اند، مانند خروج سید خراسانی و خروج دجال. در ادامه توضیحی پیرامون این موارد بیان میشود.

به تعدادی از این روایات دقت کنید:

« عن ميمون ألبان ، عن أبي عبد الله (عليه السلام) قال: خمس قبل قيام القائم: اليماني و السفياني و المنادي ينادي من السماء و خسف البيداء ، و قتل النفس الزكية ».[8]

« عن أبي عبدالله(عليه السلام) أنه قال: " من المحتوم الذي لابد أن يكون من قبل قيام القائم خروج السفياني، وخسف بالبيداء، وقتل النفس الزكية، والمنادي من السماء " ».[9]

« عن عمر بن حنظلة، عن أبي عبدالله(عليه السلام) أنه قال: " للقائم خمس علامات: [ظهور] السفياني، واليماني، والصيحة من السماء، وقتل النفس الزكية، والخسف بالبيداء" ».[10]

« عن أبي عبدالله عليه السلام قال:خمس قبل قيام القائم من العلامات: الصيحة والسفياني، والخسف بالبيداء، وخروج اليماني، وقتل النفس الزكية ».[11]

 

بررسی نشانه ها

حال که با این نشانه ها آشنا شدیم، اينك ، شمارى از نشانه هاى را در بوته بررسى قرار میدهیم.

1.خروج سفيانى

پيش از قيام قائم عليه السلام ، مردى از نسل ابوسفيان ، در منطقه شام ، خروج مى كند و با تظاهر به ديندارى ، گروه زيادى از مسلمانان را مى فريبد و به گرد خود، مى آورد و بخش گسترده اى از سرزمينهاى اسلام را به تصرف خويش در مى آورد و بر مناطق پنجگانه : شام ، حمص ، فلسطين ، اردن ، قنسرين و منطقه عراق ، سيطره مى يابد و در كوفه و نجف ، به قتل عام شيعيان مى پردازد. و براى كشتن و يافتن آنها جايزه تعيين مى كند.

سفيانى ، با اين كه از خبيث ترين و پليدترين مردمان است ، ولى همواره ذكر يارب يارب بر زبانش جارى است .[12]

بين دانشمندان اسلامى اتفاق نظر است كه وجه تسميه او به سفيانى به خاطر نسبت داشتن با ابوسفيان است، چرا كه وى از تبار ابوسفيان بشمار مى آيد، همان گونه كه فرزند زن جگرخوار نيز مى باشد به علت نسبت وى با جده اش هند زن ابوسفيان كه در جنگ احد وقتى حمزه سيد الشهداء به شهادت رسيد هند كوشيد تا جگر حمزه را از فرط كينه بدندان بكشد.[13]

روایاتی در توصیف سفیانی و رفتار او به دست ما رسیده که حاکی از خباثت و رذالت او میباشد:

روايت شده است كه امام باقر علیه السلام فرمودند:

" سفيانى بدترين فرمانرواست، دانشمندان و اهل فضل را مى كشد و نابود مى سازد و از آنها براى رسيدن به مقاصد خود يارى مى خواهد، هر كس سرباز زند او را قتل مى رساند. "[14] و در جائى ديگر از ارطاة نقل شده است كه گفت: " سفيانى در مدت شش ماه كسانى را كه نافرمانى وى كنند مى كشد و با اره آنها را سر مى برد و در ديگها مى پزد. "[15]

و اقداماتی که به دست او صورت میپذیرد، لشگرکشی به مناطقی مسلمان نشین میباشد که انسانهای بیگناه فراوانی به فرمان او به قتل میرسند. وى ، آن گاه كه از ظهور مهدى عليه السلام با خبر مى گردد و با سپاهى عظيم به جنگ وى مى رود و در منطقه بيداء بين مكه و مدينه ، با سپاه امام عليه السلام برخورد مى كند و به امر خدا، همه لشكريان وى ، به جز چند نفر، در زمين فرو مى روند و هلاك مى شوند.[16] از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود:

" سفيانى از نشانه هاى حتمى ظهور است و خروج او از آغاز تا انجام پانزده ماه بطول مى انجامد، وى شش ماه كارزار مى كند، همينكه بر پنج شهر دست يافت نه ماه فرمانروائى مى كند بى آن كه روزى بر آن افزوده شود ".[17]

اين خلاصه از ويژگيهاى سفيانى است كه در منابع دينى و كتابهاى معتبر به عنوان نشانه ظهور آمده است، سفيانى ، فردى است با اين ويژگيها كه در برابر انقلاب بزرگ و جهانى حضرت مهدى عليه السلام خروج مى كند و تلاشهاى فراوانى براى رودرويى با آن به عمل مى آورد.

بر اين اساس ، در حقيقت سفيانى يك جريان است ، نه يك شخص . نهضت پيامبران و اولياى الهى همواره با واكنش منفى و مخالفتها و كارشكنيهاى سران شرك و نفاق بوده است . و در برابر هر مصلحى ، فرد يا افرادى ، با ويژگيهاى سفيانى ايستاده اند.

 

امام سجاد علیه السلام مى فرمايند:

« ان امر القائم حتم من الله و امر السفيانى حتم من الله و لا يكون قائم الا بسفيانى ».[18]

ظهور قائم عليه السلام ، از ناحيه خداوند قطعى و خروج سفيانى نيز، از جانب خداوند قطعى است . در برابر هر قيام كننده و مصلحى ، يك سفيانى وجود دارد.

سخن امام ، بيانگر آن است كه سفيانى ، جنبه شخصى ندارد. بنابراين ، هر كه در برابر حق خروج كند و داراى ويژگيهاى ابوسفيان باشد، سفيانى است .[19]

 

آيا سفيانى يكى است يا چند تن؟

 بى ترديد سفيانى وعده داده شده كه روايات موجود در منابع شيعه و سنى بر آن دلالت دارد، يك نفر است اما در برخى از روايات همچنون نسخه خطى ابن حماد و غير آن، سخن از دو سفيانى به ميان آمده است، سفيانى اول و سفيانى دوم و گاهى از بعضى روايات استفاده مى شود كه آنها سه تن هستند. اما آن كه مورد نكوهش قرار گرفته و دست به شرارت و كارهاى آنچنانى مى زند، همان سفيانى دوم است، زيرا سفيانى اول پس از استيلاء بر سرزمين شام و جنگ قرقيسيا، در جنگ عراق در برابر سپاه ايرانيان وياران درفش هاى سياه شكست مى خورد و در اثر زخمى كه بر او وارد مى شود در راه بازگشت به شام به هلاكت مى رسد وسفيانى دوم را جانشين خود قرار مى دهد تا مأموريت مهم او را ادامه دهد. چنانچه اين روايات صحيح باشد، سفيانى اول، فرمانرواى نابكارى است كه زمينه ساز سفيانى اصلى وعده داده شده است، همچنان كه يمنى وخراسانى ها ياران درفش هاى سياه زمينه ساز نهضت حضرت مهدى (علیه السلام) مى باشند.[20]

 

پایان کار سفیانی

در کتاب ابن حماد آمده است[بعد از ظهور حضرت]: " مهدى مى رود تا در بيت المقدس فرود آيد، خزائن را نزد او مى آورند، عرب و غير عرب و جنگ افروزان و روميان (غربى ها) و ديگران جملگى به اطاعت وى درآيند " و در جائى ديگر از اين منبع آمده كه: " مهدى گويد پسر عم من (سفيانى) را بياورد تا با او سخن بگويم او را نزد امام مى آورند و با وى صحبت مى كند او تسليم امر امام شده و با وى بيعت مى نمايد، اما همينكه نزد يارانش از قبيله بنى كلب بر مى گردد، او را از كرده خود پشيمان مى سازند او نزد امام مى آيد تا بيعت خود را پس بگيرد، حضرت بيعت او را فسخ مى كند، سپس نبرد بين امام ولشكر سفيانى با هفت گروه و دسته در مى گيرد و فرمانده هر دسته اى خواستار بدست گرفتن زمام امور به نفع خود مى باشد. اما امام (ع) آنها را شكست مى دهد " و نيز در همين مصدر آمده است: " سفيانى بيعت خود را از امام (ع) باز پس مى گيرد و امام آن را باطل اعلام مى كند، آنگاه او لشكريان خود را براى مبارزه با آن حضرت بسيج مى نمايد كه امام (ع) وى را شكست داده و خداوند روميان (غربى ها) را نيز بدست آن بزرگوار شكست خواهد داد، سفيانى ملعون پسر عم امام مهدى (ع) است، زيرا اميه و هاشم چنانكه معروف است دو برادر بوده اند، اگر اين روايت صحيح باشد امام (ع) مى خواهد با اين سياست حكيمانه و اخلاق نيكو حتى الامكان او را از گمراهى بازگرداند ويا بر او اتمام حجت بيشترى نمايد، گرچه سفيانى از تأثير موقت خود از شخصيت حضرت مهدى (ع) بسرعت پشيمان مى شود، اما خويشاوندان او از بنى كلب و سران هفتگانه ارتش وى كه سفيانى در حقيقت رهبرى همه آنها را بعهده دارد و از سوى ديگر اربابان غربى و يهوديش او را منصرف مى سازند. در روايت ملاحم و فتن از امير مؤمنان (ع) در توصيف اين نبرد آمده است كه: خداوند بر سفيانى غضب مى كند وبندگان خدا نيز به سبب خشم الهى بر او خشمگين مى شوند، پرندگان با بالهاى خود و كوهها با صخره ها و فرشتگان با صداهايشان بر آنها صدمه و آسيب مى رسانند و ساعتى نمى گذرد كه خداوند تمام ياران سفيانى را هلاك مى سازد و جز او (سفيانى) كسى از دشمنان، در زمين باقى نمى ماند و امام مهدى (ع) وى را دستگير نموده و در زير درختى كه شاخه هايش بر درياچه طبريه اشراف دارد، بقتل مى رساند " و در روايت الزام الناصب ج 2 ص 104 آمده است كه: " يكى از فرماندهان سپاه مهدى (ع) بنام صياح خود را به سفيانى رسانده او را دستگير مى كند و هنگام نماز عشاء او را نزد مهدى (ع) مى آورد حضرت درباره او با ياران خود به مشورت مى پردازد و آنان قتل او را به مصلحت مى دانند، آنگاه او را زير سايه درختى كه شاخه هايش آويخته است مانند گوسفندى میکشند".[21]

 

2. خسف در بيداء (فرو رفتن زمین در منطقه ای بین مدینه و مکه)

واژه (خسف ) ، به معناى فرو رفتن و پنهان شدن است[22] و (بيداء)، نام سرزمينى است بين مكه و مدينه . ظاهرا منظور از (خسف در بيداء) آن است كه سفيانى ، با لشكرى عظيم ، به قصد جنگ با مهدى (علیه السلام ) عازم مكه مى شود، در بين مكه و مدينه و در محلى كه به سرزمين (بيداء) معروف است ، به گونه معجزه ، به امر خداوند، در دل زمين فرو مى روند.[23]

اين حادثه ، در روايات بسيارى از عامه و خاصه ، به عنوان نشانه ظهور بيان شده در شمارى از آنها بر حتمى بودن آن نيز تاءكيد شده است.[24] برای نمونه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده است که فرمودند:

« و يخرج رجل من اهل بيتى فى الحرم فيبلغ السفيانى ، فيبعث اليه جندا من جنده فيهزمهم فيسير اليه السفيانى بمن معه ، حتى اذا جاوزوا بيداء من الارض ، خسف بهم ، فلاينجوا منهم الا المخبر عنهم ».[25]

« مردى از خاندان من ، در سرزمين حرم قيام مى كند، چون خبر ظهور وى به سفيانى مى رسد، وى ، سپاهى از لشكريان خود را براى جنگ ، به سوى او مى فرستد، ولى (سپاه مهدى ) آنان را شكست مى دهد، آنگاه خود سفيانى با لشكريان همراه ، به جنگ وى مى روند و چون از سرزمين بيداء مى گذرند، در زمين فرو مى روند و جز يك نفر، كه خبر آنان را مى آورد همگى هلاك مى شوند».

گر چه حادثه (خسف ) در منطقه (بيداء) و در مورد لشكر سفيانى واقع مى شود، ولى در برخى روايات ، غير از خسف در بيداء، از خسف در مشرق و خسف در مغرب نيز ياد شده است .[26] و اين نشانگر آن است كه در ساير نقاط زمين نيز، چنين حوادثى رخ مى دهد و به امر خداوند دشمنان مهدى (عج )، بدين وسيله نابود مى گردند.[27]

 

3. خروج یمانی

روايات متعددى از اهل بيت عليهم السلام، در باره انقلاب اسلامى وزمينه ساز ظهور حضرت مهدى (ع) در يمن وارد شده است كه برخى از آنها صحيح السند مى باشد، كه حتمى بودن وقوع اين انقلاب را تصريح مى كند وآن را درفش هدايت وزمينه ساز قيام حضرت مهدى ويارى كننده آن حضرت توصيف مى كند. حتى برخى از روايات انقلاب اسلامى يمن را در زمان ظهور، هدايت بخش ترين درفش ها بطور مطلق بحساب مى آورد ودر وجوب يارى رساندن به آن، همان گونه تأكيد مى كند كه دريارى درفش مشرق ايرانى، بلكه بيش از آن تأكيد مى نمايد ووقت آن را همزمان با خروج سفيانى در ماه رجب يعنى چند ماه قبل از ظهور حضرت مهدى (ع) وپايتخت آن را صنعا معرفى مى كند. اما نام رهبر آن، در روايات، معروف به يمنى مى باشد اينك مهم ترين روايات مربوط به انقلاب يمنى: از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود:

" قبل از قيام قائم وقوع پنج علامت حتمى است: يمنى، سفيانى، صيحه آسمانى، كشته شدن نفس زكيه وفرو رفتن در بيابان. "[28] ونيز فرمود: " خروج سفيانى ويمنى وخراسانى در يك سال ويك ماه ويك روز وترتيب آنها همچنون رشته مهره ها پشت سرهم خواهد بود. پريشانى وسختى از هر سوپديد مى آيد واى بر كسى كه با آنها مخالفت ودشمنى كند، در ميان درفش ها، هدايت كننده تر از درفش يمنى وجود ندارد، چرا كه درفش حق است وشما را بسوى صاحب تان دعوت مى كند. وقتى يمنى قيام كند فروش اسلحه به مردم حرام است. وآنگاه كه خروج كند بسوى او بشتاب كه درفش او درفش هدايت است. وبر هيچ مسلمانى، سرپيچى از او جايز نيست. واگر كسى چنين كند از اهل آتش خواهد بود، زيرا كه او مردم را به حق وبه راه مستقيم دعوت مى كند. "[29]

روایاتی که در مورد یمانی وارد شده است ، بسیار است و در مجموع میتوان اینگونه نتیجه گرفت:

مردی از اهل یمن که به همراه قوم خودش، مدتی قبل از قیام سفیانی و یا همزمان با آن، از یمن قیام نموده و پرچم حق و عدالت خواهی خود را به اهتزاز در می آورد و مردم را به سوی حضرت مهدی علیه السلام دعوت میکند و به جنگ با سفیانی میپردازد. از ائمه طاهرين عليهم السلام رواياتى نقل شده مبنى بر اين كه در آخرالزمان سه پرچم به دست سه شخص(سفیانی، یمانی، خراسانی) بلند میشود، و لوايى هدايتگرتر از پرچم يمانى نيست. زيرا او به حق و صراط مستقيم دعوت مى كند.[30] از اين رو توصيه شده به سوى وى بشتابيد و در سلك او درآييد و حرام است كسى با وى مقابله كند كه هر كس چنين كند از اهل آتش خواهد بود. قابل توجه اين كه مى دانيم خراسانى هم چهره ى مثبتى بوده و از زمينه سازان ظهور و داعيان به سوى صاحب الامرعليه السلام است. بر اين پايه، يمانى داراى فضايل بيشترى است كه پرچمش نزديك تر به حق و صواب معرف شده است.

« عن الإمام الباقر (عليه السلام) في حديث طويل .. أنه قال: خروج السفياني واليماني و الخراساني في سنة واحدة في شهر واحد في يوم واحد ، نظام كنظام الخرز يتبع بعضه بعضاً ، فيكون البأس من كل وجه ، ويل لمن ناوأهم ، و ليس في الرايات راية أهدى من اليماني ، هي راية هدى ، لأنه يدعوا إلى صاحبكم ، فإذا خرج اليماني حرم بيع السلاح على الناس وكل مسلم ، و إذا خرج اليماني فانهض إليه ، فإنّ رايته راية هدى ولا يحل لمسلم أن يتلوى عليه ، فمن فعل ذلك فهو من أهل النار لأنه يدعو إلى الحق و إلى طريق مستقيم ».[31]

در برخى روايات ، افزون بر قيام يمانى و خراسانى ، از قيام مصرى همزمان با قيام آنان ، خبر داده شده است . گرچه تصريح نشده كه پرچمدار مصرى نيز، همچون يمانى و خراسانى دعوت به حق مى كند، ولى به نظر مى رسد كه وى نيز، همزمان با آنان ، در آن سوى دنياى اسلام ، به حمايت از امام بر مى خيزد.

بنابراين ، خروج يمانى ، اجمالاً از نشانه هاى حتمى ظهور است ، هر چند جزئيات و چگونگى قيام وى روشن نيست ، خروج خراسانى و مصرى نيز، گرچه در برخى روايات در كنار يمانى آمده اند، ولى حتمى بودن آنان مسلم نيست.[32]

 

4. قتل نفس زکیّه

نفس زكيه ، يعنى فرد بى گناه ، پاك ، كسى كه قتلى انجام نداده است و جرمى ندارد.

حضرت موسى در اعتراض به كار خضر مى فرمايد:

﴿ اقتل نفسا زكيه بغير نفس ﴾[33]

آيا جان پاكى را بى آن كه قتلى انجام داده باشد، مى كشى ؟

گويا در آستانه ظهور مهدى (عج )، درگير ودار مبارزات زمينه ساز انقلاب مهدى (ع )، فردى پاكباخته و مخلص ، مخلصانه در راه امام (ع ) مى كوشد و مظلومانه به قتل مى رسد. فرد ياد شده ، از اولاد امام حسن مجتبى علیه السلام است كه در روايات ، گاهى از او به عنوان : (نفس زكيه )، (سيد حسنى ) ياد شده است .

قتل نفس زكيه ، چنانكه قبلا ياد كرديم از نشانه هاى حتمى و متصل به ظهور است . هر چند در منابع عامه ، نامى از آن برده نشده ، ولى در منابع شيعه ، روايات آن فراوان و بلكه متواتر است[34]  از اين روى ، در اصل تحقق چنين حادثه اى به عنوان علامت ظهور، شكى نيست ، هر چند جزئيات آن و نيز زمان و مكان تحقق آن و ويژگيهاى مقتول ، مشكل است .

ابراهيم جريرى از پدر خود روايت كرده است كه گفت: " نفس زكيه جوانى است از خاندان محمد صلى الله عليه وآله نامش محمد بن حسن، بى جرم وگناه كشته مى شود وچون او را مى كشند هيچ عذر خواهى، براى آنان در آسمان وزمين باقى نمى ماند، در اين هنگام خداوند قائم آل محمد را در ميان گروهى بر مى انگيزد، آنان در انظار مردم از سرمه چشم باريكتر وپنهان ترند وقتى خروج مى كنند مردم براى آنها اشك مى ريزند، زيرا تصور مى كنند آنان را دستگير خواهند كرد اما خداوند، شرق وغرب جهان را براى آنها مى گشايد، آگاه باشيد كه آنان مؤمنان حقيقى هستند وبدانيد كه بهترين جهاد، در آخر الزمان، خواهد بود. "[35]

 

و فاصله زمانی میان کشته شدن او و ظهور حضرت مهدی علیه السلام بیان شده است:

« ليس بين قيام القائم (ع ) و قتل النفس الزكيه اكثر من خمس عشر ليله .»[36]

بين ظهور مهدى (ع ) و كشته شدن نفس زكيه ، بيش از پانزده شبانه روز فاصله نيست .

 

5. صیحه آسمانی

منظور از صيحه آسمانى ، ظاهرا صدايى است كه در آستانه ظهور حضرت مهدى (علیه السلام) از آسمان شنيده مى شود[37]و همه مردم ، آن را مى شنوند. در روايات ، تعبيرهاى (نداء) و (صوت) نيز به كار رفته كه ظاهر آنها نشان مى دهد كه هر يك از آنها، نشانه جداگانه اى است كه پيش ‍ از ظهور واقع مى شود،[38] لكن به نظر مى رسد كه اينها تعبيرهاى گوناگون از يك حادثه و يا دست كم ، اشكال گوناگون يك حادثه باشند. مراد از همه آنها، همان بلند شدن صدايى در آسمان است ، ولى به اعتبار اين كه صداى عظيم بيدارباشى است كه همه را متوجه خود مى كند و نيز موجب وحشت عمومى و ايجاد دلهره و اضطراب مى گردد، به آن صيحه ، فزعه ، صوت و ندا، كه هر يك بيانگر ويژگى از آن حادثه اند، اطلاق شده است .

اين احتمال نيز وجود دارد كه آنها سه رخداد جداى از هم باشند كه در يك زمان رخ مى دهند، به اين گونه كه ابتدا صدايى عظيم و هولناك به گوش جهانيان مى رسد كه همه را متوجه مى كند (صيحه ) و به دنبال آن ، صداى مهيب و هولناكى شنيده مى شود كه دلهاى مردم را به وحشت مى اندازد (فزعه ) و آن گاه از آسمان صدايى شنيده مى شود كه مردم را به سوى مهدى (ع ) فرا مى خواند (نداء).

رواياتى كه در مورد اين نشانه ها از طريق شيعه و سنى رسيده فراوان هستند، بلكه متواتر.[39]

امام باقر(ع ) مى فرمايد:

« ينادى مناد من السماء باسم القائم (علیه السلام) فيسمع من بالمشرق و من المغرب لايبقى راقد الا استيقظ و لاقائم الا قعدو و لاقاعد الاقام على رجليه فزعا من ذلك الصوت ، فرحم الله من اعتبر بذلك الصوت فاجاب ، فان الصوت الاول هو صوت جبرئيل الروح الامين. ثم قال : يكون الصوت فى شهر رمضان فى ليله جمعه ، ليله ثلاث و عشرين ، فلاتشكوا فى ذلك ، واسمعوا و اطيعوا. و فى آخر النهار صوت ابليس ينادى الا ان فلانا مظلوما ليشك الناس و يفتنهم ».[40]

ندا كننده اى از آسمان ، نام قائم را ندا مى كند. پس هر كه شرق و غرب است ، آن را مى شنود، از وحشت اين صدا، خوابيده ها بيدار، ايستادگان نشسته و نشتگان بر دو پاى خويش مى ايستند. رحمت خدا بر كسى كه از اين صدا عبرت گيرد و نداى وى را اجابت كند، زيرا صداى نخست ، صداى جبرئيل روح الأمين است .

آن گاه ، مى فرمايد: اين صدا، در شب جمعه بيست و سوم ماه رمضان خواهد بود. در اين هيچ شك نكنيد و فرمان بريد. در آخر روز، شيطان فرياد مى زند كه (فلانى مظلومانه كشته شد) تا مردم را بفريبد و به شك اندازد.

افزون بر اينها، روايات ديگرى نيز به همين مضمون[41] وجود دارد كه از مجموع آنها چند نكته را مى توان استفاده كرد:

(صيحه )، از نشانه هاى حتمى ظهور شمرده شده است و شيخ طوسى ، شيخ مفيد، صدوق ، نعمانى و.... حتمى بودن آن اشاره كرده اند.[42]

 اين صدا از آسمان شنيده مى شود، به گونه اى كه همه مردم روى كره زمين ، در شرق و غرب ، آن را مى شنوند و به خود مى آيند.

 محتواى اين پيام آسمانى ، دعوت به حق و حمايت و بيعت با مهدى (علیه السلام ) است ، با تعبيرهاى : ( ان الحق لعلى و شيعته ) ، ( ان الحق فى آل محمد) .

 همزمان با شنيده شدن اين صدا از آسمان و يا كمى پس از آن ، در روى زمين نيز صدايى شنيده مى شود. ندا دهنده شيطان است كه مردم را به گمراهى فرا مى خواند و تلاش مى كند با ايجاد ترديد در مردم ، آنان را از حمايت مهدى (علیه السلام) و اجابت دعوت آسمانى ، باز دارند.

 جبرئيل ، مردم را به حق فرا مى خواند و شيطان و نيروهاى شيطانى و پيروان سفيانى به باطل . ظاهر شدن اين نشانه ، همزمان با خروج سفيانى و صيحه آسمانى است .

در برخى روايات ، زمان آن ، شب جمعه 23 ماه رمضان معين شده است .با توجه به اين كه در روايات ديگرى ، خبر از ظهور حضرت در روز عاشورا، داده شده ، مى توان نتيجه گرفت كه واقع شدن نداى آسمانى ، در همان رمضان ، پيش از محرم است كه فاصله آن تا ظهور، 3 ماه و 17 روز بيشتر نخواهد بود. ناگفته نماند كه تعيين وقت مشخص براى ظهور، با ظاهر رواياتى كه به روشنى از تعيين هر گونه وقتى براى ظهور منع مى كند ناسازگار است .

افزون بر اين ، اسناد بيشتر آنها ضعيف است ، از اين روى بيشترين چيزى كه مى توان گفت آن است كه : صيحه و يا نداى آسمانى از نشانه هاى ظهور است .[43]

 

6.دجّال

اين نشانه ، در كتابهاى اهل سنت ، از نشانه بر پايى قيامت دانسته شده است ،[44] ولى ، در منابع روايى شيعه ، از نشانه هاى ظهور.[45] برابر آنچه پيش از اين يادآور شديم ، هيچ اشكالى ندارد كه رخدادهايى چون خروج دجال هم ، نشانه ظهور باشند و هم نشانه قيامت ، بدين معنى كه اين رخداد پيش از ظهور و در دوره غيبت واقع گردد. به هر حال بر اساس ‍ آنچه از ظاهر اخبار استفاده مى شود، دجال فردى است كه در آخر الزمان و پيش از قيام مهدى (ع ) خروج مى كند و غير عادى است و با انجام كارهاى شگفت انگيز،جمع زيادى از مردم را مى فريبد و سر انجام به دست عيسى مسيح (ع ) در كنار دروازه (لد) در منطقه شام ، به هلاكت مى رسد.

با توجه به روايات مربوط به آن، احتمال قوى اين است كه آن جنبش، بعد از مدتى نه چندان كوتاه، پس از بر پائى حكومت جهانى حضرت مهدى (علیه السلام) ورفاه عمومى ملت هاى جهان وپيشرفت حيرت انگيز علوم خواهد بود. وخروج دجال جنبشى نشأت گرفته از يهود وهمانند جريان (هيپى گرى) غربى است كه ناشى از عيش ونوش وخوشگذرانى مى باشد. منتها جنبش دجال يك چشم بسيار پيشرفته وداراى ابعاد عقيدتى وسياسى گسترده اى است بگونه اي كه دجال كليه ابزار علم را در تبليغات وترفندهايش بكار مى گيرد ويهوديان كه خود در حقيقت پشتوانه حركت او مى باشند از او پيروى كرده وبا فريب دختران وپسران جوان آنان را استثمار مى نمايند و خلاصه اين كه فتنه وآشوب دجال بر مسلمانان سخت وناگوار خواهد بود. در باره رواياتى كه مى گويد: مسيح (ع) دجال را مى كشد، بايد دقت وبررسى به عمل آيد زيرا اين عقيده مسيحيان است كه در كتابهاى انجيل آنان آمده است در حاليكه فرمانرواى حكومت جهانى، بنابر اتفاق نظر مسلمانان، حضرت مهدى (ع) مى باشد وحضرت مسيح (ع) بعنوان معاون وياور او خواهد بود. ودر روايات اهل بيت (ع) آمده است كه مسلمانان به رهبرى حضرت مهدى (ع) دجال را به هلاكت مى رسانند.[46]

 

 

در مورد اصل دجال ، صرف نظر از ويژگيهاى او، چند احتمال وجود دارد:

الف . دجال ، نام شخص معينى نيست . هر كسى كه با ادعاهاى پوچ و بى اساس و با توسل به حيله گرى و نيرنگ ، در صدد فريب مردم باشد، دجال است ، بر اين اساس (دجال ها) خواهند بود. اين كه در روايات از دجال هاى فراوان سخن به ميان آمده اين احتمال را تقويت مى كند.

پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) مى فرمايد:

« لاتقوم الساعه حتى يخرج المهدى من ولدى ، و لايخرج المهدى حتى يخرج ستون كذابا كلهم يقول :(انا نبى ).[47]

قيامت ، بر پا نمى شود، تا وقتى كه مهدى (ع ) از فرزندانم قيام كند و مهدى (ع ) قيام نمى كند، تا وقتى كه شصت دروغگو خروج كنند و هر كدام بگويد: من پيامبرم .

دجال ، از ريشه (دجل) به معناى دروغگوى حيله گر است . در روايات ، از اين (دجال)ها و دروغگويان فراوان نام برده شده است . در برخى ، دوازده و در برخى سى ، شصت و هفتاد دجال آمده است .[48] از ميان اين (دجال)ها، فردى كه در دروغگويى و حيله گرى و مردم فريبى سر آمد همه دجالان و فتنه او از همه بزرگتر است ، نشانه ظهور مهدى (علیه السلام) و يا بر پائى قيامت است . بر اين اساس ، بايد گفت : ما دو نوع داريم : يكى همان دجال حقيقى و واقعى است كه پس از همه (دجال)ها مى آيد و ديگرى گروهى شياد و دروغگويند كه دست به فريبكارى و تحميق و گمراهى مردم مى زنند.

پيامبر اكرم (ص ) مى فرمايد:

« يكون قبل خروج الدجال نيف على سبعين دجالا ».[49]

پيش از خروج دجال ، بيش از هفتاد دجال خروج خواهد كرد.

و يا در کلامی دیگر مى فرمايند:

« ان بين يدى الساعه الدجال و بين يد الدجال كذابون ثلاثون او اكثر ».[50]

پيشاپيش برپايى قيامت ، خروج دجال است و پيش از دجال ، سى دروغگو، يابيشتر، خواهند بود.

و همچنین مى فرمايند:

« تكون امام الدجال ستون خداعه ...»[51]

پيش از خروج دجال ، شصت نيرنگ خواهد بود.

با توجه به معناى لغوى دجال و نيز فراوانى آنان در روايات ، فرد خاصى منظور نيست ، بلكه هر آدم حقه باز دروغگويى كه با فريفتن مردم ، به فتنه انگيزى بپردازد، دجال است ، منتهى ممكن است يكى از آنان كه تبلور اين صفات در وى ، از همه بيشتر است ، نشانه ظهور باشد.

در حقيقت داستان دجال ، بيانگر اين واقعيت است كه در آستانه هر انقلابى ، افراد فريبكار و منافق ، كه معتقد به نظامهاى پوشالى گذشته و پاسدار سنتهاى و ضدارزشهايند، براى نگهداشتن فرهنگ و نظام جاهلى گذشته ، همه تلاش خود را به كار مى گيرند و با سوء استفاده از زمينه هاى فكرى و اجتماعى و احساسات مردم ، دست به تزوير و حيله گرى مى زنند، تا مردم را نسبت به اصالت و تحقق انقلاب و استوارى رهبران آن ، دلسرد و دو دل كنند و در نهايت با شيطنت ، آنان را به كژ راهه برند.

پس ، حركت مزورانه (دجال)ها، همواره بزرگترين خطرى است كه به ثمر رسيدن انقلاب را تهديد مى كند و تنها هوشيارى مردم و شناخت به موقع است كه مى تواند توطئه ها را خنثى كند.

در انقلاب جهانى حضرت مهدى (علیه السلام)، نيز، چنين خطرى پيش بينى شده است . چون انقلاب مهدى (ع )، از همه انقلابهاى تاريخ بزرگ تر و گسترده تر است ، خطر فريبكاران دجال صفت نيز، به مراتب بيشتر و گسترده تر است . در آستانه ظهور مهدى (ع ) و انقلاب بزرگ ، آنان همه تلاش خويش را به كار خواهند گرفت كه مردم را بفريبند و آنان را نسبت به نتيجه آن دلسرد و نااميد سازند و بالاخره ، از پيروزى حتمى آن جلوگيرى كنند.

 

ب . احتمال دوم آن كه فردى معين و مشخص باشد، و به عنوان (دجال) در دوره غيبت ، با همان ويژگيهايى كه براى وى بيان شده ، خروج مى كند و مردم را به انحراف مى كشاند.

ظاهر بسيارى از روايات ، بيانگر اين احتمال است ، ولى تقريبا هيچ كدام از اين روايات ، سند معتبرى كه بشود بر آن اعتماد كرد، ندارند. مستند اين نشانه ، در منابع شيعه ، دو روايت است كه شيخ صدوق ، آنها را در (كمال الدين) آورده است و سند هر دوى آنها ضعيف است و در محتواى آنها نيز ناهماهنگى و ضعفهاى فراوانى ديده مى شود، چنانكه شيخ صدوق ، بدان اشاره كرده است .

با توجه به روايات زياد در منابع عامه ، اصل قضيه دجال ، بعيد نيست صحيح باشد، ولى تعريف و توضيحاتى كه درباره اش گفته اند، نمى تواند درست باشد؛ زيرا خروج دجال ، با او اوصافى كه بدانها اشاره كرديم ، به صورت طبيعى ، تقريبا، غير ممكن است و بيشتر، به افسانه شباهت دارد، تا واقعيت و به صورت معجزه نيز، با توجه به توضيحى كه پيش از اين ، در مورد قانون معجزه آورديم ، نمى تواند واقع شود، زيرا معجزه بودن چنين پديده هايى مستقيما، در جهت تقويت و تاءييد باطل است و موجب انحراف بيشتر مردم مى گردد، مگر اين كه بگوييم صدور معجزه از دجال ، به رسوايى وى منجر مى شود كه بعيد است .

نكته در خور يادآورى اين كه : اصل داستان (دجال)، در كتابهاى مقدس مسيحيان آمده است . در انجيل ، واژه (دجال) بارها به كار رفته و از كسانى كه منكر حضرت مسيح باشند، و يا (پدر و پسر را) انكار كنند، به عنوان دجال ياد شده است :

« دروغگو كيست ؟ جز آن كه مسيح بودن عيسى را انكار كند. آن دجال است كه پسر و پدر را انكار كند ».[52]

كلمه دجال ، در كتابهاى مقدس و منابع دينى مسيحيان ، به زبان انگليسى انتى كريست ( chris Anti) آمده است ، يعنى دروغگو و حيله گر.

بنابراين ، خروج دجال ، به اين گونه كه بيان كرديم ، مشكل است ، مگر اين كه بگوييم ، خروج دجال ، كنايه است .

 

ج . اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد از (دجال)، همان سفيانى باشد كه در كتابهاى عامه ، بيشتر به عنوان (دجال) و در كتابهاى خاصه به عنوان (سفيانى) آمده است.[53]

گرچه از بعضى جهات ، خروج دجال و سفيانى ، يكسانند و هر دو دعوت به باطل مى كنند و با توسل به حيله گرى و تزوير، مردم را مى فريبند، به مبارزه با جناح حق بر مى خيزند و سرانجام به هلاكت مى رسند و... ولى با دقت در روايات خروج سفيانى و روايات مربوط به خروج دجال، در مى يابيم كه بين اين دو فرقهاى زيادى وجود دارد و اگر اصل خروج دجال را امرى مسلم بدانيم ، ناچار بايد فردى غير از سفيانى باشد. مثلا، دجال ، ادعاى ربوبيت مى كند و كافر است ، ولى دليلى بر كفر سفيانى نداريم . فقط در روايتى اشاره شده كه وى ، صليبى بر گردن دارد كه اگر درست باشد، مسيحى است ، ولى روايت از معصوم (علیه السلام) نيست[54]  و ارزشى ندارد.

افزون بر اين ، در روايات آمده كه سفيانى رياكارانه تظاهر به ديندارى و تقدس مى كند و مدام ذكر (يا رب يا رب) بر زبان وى جارى است .

خروج سفيانى ، همزمان است با قيام سردارانى از خراسان و يمن و مصر كه به حق و عدالت فرا مى خوانند و زمينه را براى انقلاب بزرگ مهدى ، مهيا مى سازند.

خروج سفيانى ، منطقه نسبتا محدودى را فرا مى گيرد، در حالى كه دجال ، به جز مكه و مدينه ، به همه جاى زمين مى رود و فتنه وى ، همه جا را مى گيرد. در شكل و قيافه هم ، با يكديگر، فرق دارند. پس دجال نمى تواند، همان سفيانى باشد.

 

د . دجال ، كنايه از كفر جهانى و سيطره فرهنگ مادى بر همه جهان است .

استكبار، با ظاهرى فريبنده ، مردم را، بويژه مسلمانان را مى فريبد و با قدرت مادى و صنعتى و فنى عظيمى كه در اختيار دارد، آنان را به شدت مرعوب خويش مى سازد، به گونه اى كه مسلمانان احساس خودباختگى مى كنند. قدرت مادى استكبار، بيش از آنچه كه هست در نظر آنان بزرگ جلوه مى كند، تا آن جا كه مى پندارند آب و نان آنها به دست اوست .

پيامبران امتهاى خويش را از فتنه دجال بيم داده اند، در حقيقت آنان را از افتادن به دام ماديت و ورطه حاكميت طاغوت و استكبار جهانى برحذر داشته اند:

« ما بعث الله نبيا الا و قد اءنذر قومه الدجال ».[55]

پس بعيد نيست كه منظور از دجال ، با آن شرايط و اوصاف ، قدرتهاى بزرگ و اهريمنى باشند.

برخى از اهل نظر، اين احتمال را تقويت كرده اند و همه ويژگيهايى كه براى دجال بيان شده با ويژگيهاى استكبار برابر دانسته اند. مثلا در اوصاف دجال گفته شده : (كوهى از طعام و شهرى از آب به همراه دارد) كنايه از امكانات عظيم و گسترده اى است كه استكبار در اختيار دارد.

گفته شده : دجال ، به همه جاى زمين سفر مى كند و... مى تواند اشاره به ابزار و وسايل پيچيده تبليغاتى و مخابراتى و تجهيزات مدرن مبادله پيام ماهواره اى و نيز استفاده از ابزار پيشرفته حمل و نقل و هواپيماهاى مافوق صوت براى مسافرت از جايى ، به جاى ديگر باشد.

سيطره استكبار جهانى بر جهان سوم ، در واقع ، با استفاده از شگرد ويژه است : طرفدارى از حقوق بشر، صلح ، امنيت ، كمكهاى بشر دوستانه و....

استكبار، به معناى واقعى ، دجال است . استكبار خود را قيم ملتها مى داند و با تكيه به ثروت انبوه و قدرت عظيمى كه در اختيار دارد، در همه جاى زمين دخالت مى كند و همه را به زير سلطه خويش مى آورد .[56]

 

7. خروج سید خراسانی (در آمدن پرچمهاى سياه از خراسان)

اين حادثه نيز، در منابع دينى به عنوان نشانه ظهور بيان شده و در مورد آن ، رواياتى از معصومان (ع ) رسيده است . مضمون اين روايات آن است كه پيش از ظهور مهدى (ع ) در منطقه خراسان (خراسان قديم : قسمتهاى زيادى از ايران ، افغانستان ، تركمنستان ، تاجيكستان و ازبكستان ) انقلابى برپا مى شود و مردم در حالى كه پرچمهاى سياه را به اهتزاز در آورده اند، به حركت درمى آيند .[57]

ظاهرا، پديدار شدن اين نشانه در آستانه ظهور و يا اندكى پيش از آن است ، به گونه اى كه در زمان ظهور، آنان هستند، و حضرت مهدى آنان را به سوى خويش فرا مى خواند.

امام باقر علیه السلام مى فرمايد:

« تنزل الرايات السود التى تخرج من خراسان الى الكوفة ، فاذا ظهر المهدى (ع ) بعث اليه بالبيعة ».[58]

بيرقهاى سياهى از خراسان بيرون مى آيد و به جانب كوفه به حركت در مى آيند. پس چون مهدى (ع ) ظاهر شود، اينان وى را دعوت به بيعت مى كنند.

غير از روايت فوق روايات ديگرى نيز وجود دارد كه نشان مى دهد، خروج پرچمهاى سياه از خراسان قيامى است كه در آينده و در آستان ظهور برپا مى شود. در حقيقت ، آن پرچمهاى سياه را ياران مهدى (ع ) به همراه خواهند آورد.[59]

برخى احتمال داده اند كه منظور از خروج پرچمهاى سياه از خراسان ، همان قيام ابومسلم خراسانى در سال 140 ه - ق عليه حاكميت هزار ماهه بنى اميه است[60]  كه به از هم گسستن حكومت بنى اميه و روى كار آمدن بنى عباس انجاميد.

مستند اينان ، روايت زكار از امام صادق (ع ) و برخى قرائن و مؤ يدات تاريخى است . در اين روايت ، با اشاره به نام و مشخصات ابومسلم خراسانى ، از وى به عنوان صاحب پرچمهاى سياه ، ياد شده است.[61]

ولى اين احتمال درست نيست ، زيرا روايت زكار، كه مهم ترين مستند و دليل آن به شمار مى رود، از نظر سند ضعيف و غيرقابل اعتماد است . افزون بر اين ، تطبيق اين نشانه بر شورش ابومسلم خراسانى در پيش از يك قرن قبل از تولد مهدى (ع ) و نشانه ظهور دانستن آن ، بسيار بعيد است .

به نظر مى رسد تبيين حوادث و وقايع دوران بنى اميه و بنى عباس ، در برخى روايات ، به منظور هوشيار ساختن مسلمانان و آگاهى دادن به آنها نسبت به وظايف حساس خويش در آن دوران است نه تبيين علام ظهور.

پيش گويى اين حوادث ، به خاطر اهميت فوق العاده آن براى مسلمانان آن زمان و نسلهاى آينده بود.

اين نكته نيز در خور توجه است كه حاكمان بنى عباس تلاش مى كردند، قدرت را از دست بنى اميه بگيرند، از اين روى ، (نفس زكيه) را مهدى معرفى مى كردند و از جانب ديگر سعى مى كردند شورش ابومسلم خراسانى را در راستاى قيام مهدى (ع ) و نشانه ظهور وى قلمداد كنند. بر اين اساس ، همان گونه كه پيش از اين هم يادآور شديم ، بعيد نيست حاكمان بنى عباس ، به دلخواه خويش ، در اين روايات دست برده باشند و آنها را با خود تطبيق كرده باشند.[62]

البته در این نهضت از شخصیت دیگری به نام شعیب بن صالح نام برده میشود که سمت فرماندهی لشگریان سید خراسانی را به عهده دارد، و در روايات به آن تصريح شده و قطعى مى باشد [که] با ظاهر شدن آن دو مرد بزرگوار بنام سيد خراسانى و فرمانده نيروهاى وى شعيب بن صالح، [نبرد حق و باطل] آغاز مى گردد، كه هنگام ظاهر شدن آن دو، در منابع حديث شيعه، همزمان با خروج سفيانى ويمنى وطبق منابع اهل سنت، فاصله بين ظاهر شدن آن دو يار امام و تسليم و تقديم درفش اسلام بدست تواناى حضرت مهدى (علیه السلام) هفتاد و دو ماه يعنى شش سال مى باشد.[63]

 

...ادامه دارد

[1] .  بحارالانوار  ج 52/235

[2] .  كتاب الغيبة  شيخ طوسى  ص440

[3] .  الارشاد  ج 2/375

[4] .  بحارالانوار ج 52/248

[5] .  بحارالانوار ج 52 /215، 216

[6] .  كمال الدين  /651، كنزالعمال ج 14/272 ح 3869.

در روايتى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانيم :

« السفيانى من المحتوم و خروجه من اول خروجه الى آخره خمسة عشرة شهرا سنة اشهر يقاتل فيها، فاذا ملك الكور الخمس ، ملك تسعة اشهر و لم يزد عليها يوما ».  بحارالانوار ج 52/248.

خروج سفيانى از نشانه هاى حتمى است . مدت خروج وى ، از ابتداى خرج تا آخر، پانزده ماه به درازا مى كشد. شش ماه از آن را مى جنگد تا به بر شهرهاى پنج گانه مسلط گردد و نه ماه بدون يك روز اضافه حكومت مى كند.

بر اساس اين روايت ، جمع بين پانزده ماه ، نه ماه و شش ماه كه در روايات آمده به اين است كه بگوييم فاصله خروج سفيانى تا ظهور، 15 ماه است ، ولى با توجه به اين كه شش ماه آن را صرف مبارزه مى كند تا به حكومت ميرسد، مدت حكومت و تسلط وى نه ماه خواهد بود.

[7] .  ر.ک: الغیبة نعمانی باب 14

[8] .  تاريخ ما بعد الظهور للسيد الصدر ص470

[9] .  الغیبة نعمانی باب 14 حدیث 26

[10] .  الغیبة نعمانی باب 14 حدیث 9

[11] .  الغیبة طوسی ص 437

[12] .  كمال الدين 651؛ بحارالانوار ج 52/215

[13] .  عصر ظهور ص 116

[14] .  نسخه خطى ابن حماد  ص 76

[15] .  نسخه خطى ابن حماد  ص 80

[16] .  كنز العمال ، ج 14/272؛ تاريخ غيب كبرى /518 - 520

[17] .  بحارج 52 ص 248

[18] .  بحارالانوار، ج 52/206

[19] .  چشم به راه مهدی ص 178

[20] .  عصر ظهور ص 122

[21] .  عصر ظهور ص 336

[22] .  لسان العرب  ابن منظور، 9/67

[23] .  مراصد الاطلاع  ج 1/239؛  وافى ، ج 2/442؛  مسايل العشره  چاپ شده در مجموع (مصناف شيخ مفيد)، ج 3/122؛ غيبت نعمانى /252.

[24] .  منتخب الاثر / 459؛ كتاب الغيبه نعمانى / 252؛ تاريخ الغيبه الكبرى  / 449- 502

[25] .  تاريخ غيبت كبرى / 521

[26] .  منتخب الاثر/ 442، 445؛ وافى  ج 2/443

[27] .  چشم به راه مهدی ص 182

[28] .  بحارج 52 ص 204. 2 بشارة الاسلام ص 93 از غيبت نعمانى. 3 بحارج 52 ص 233. بحارج 52 ص 210

[29] .  عصر ظهور ص 276

[30] .  الغيبة / نعمانى / ص 171اعلام الورى / ص 429الارشاد / ج / 2ص 375الغيبة / طوسى /صص 446و 227الزام الناصب / ص 184بحار الانوار / ج / 52ص 210و در منابع اهل سنت: البيان / ص 77

[31] .  غيبة النعماني ص198 ، غيبة الطوسي ص262 ، بحار الأنوار ج52 ص104 ، بشارة الإسلام ص299 ، منتخب الأثر ص463

[32] .  چشم یه راه مهدی ص 184

[33] .  كهف  /74

[34] .  منتخب الاثر /459

[35] .  بحارج 51 ص 120. 2 بحارج 52 ص 217

[36] .  الارشاد ، ج 2/374؛ اعلام الورى / 427

[37] .  وافى ، ج 2/443

[38] .  كتاب الغيبه ، نعمانى ،ص 257، 258، 262؛ تاريخ مابعد الظهور ص 168، 178

[39] .  منتخب الاثر /459

[40] .  كتاب الغيبه نعمانى /354

[41] .  كشف الغمه ج 3/160؛ وافى ، ج 2/445، 446

[42] .  كتاب الغيبه ، شيخ طوسى /435؛  ارشاد ، ج 2/371؛  كمال الدين  /651؛  بحار الانوار ، ج52 ص 204.

[43].  چشم به راه مهدی ص 193

[44] .  سنن ترمذى ، ج 4/507، 519؛ سنن ابى داود، ج 4/115؛ صحيح مسلم ، ج 18/8146

[45] .  بحار الانور، ج 52/193، كمال الدين / 525،526؛ كشف الغمه ، ج 3/281؛ مسائل العشر، چاپ شده در مجموعه (مصنفات شيخ مفيد)، 3/122

[46] .  عصر ظهور ص 283

[47] .  ارشاد، ج 2/371؛ 9  سنن ابى داود ، ج 4/121.

[48] .  بحار الانوار، ج 52/209؛ كنز العمال ، ج 14/198 - 200

[49] .  كنزالعمال ، ج 14/200

[50] .  كنزالعمال ، ج 14/200

[51] .  كنزالعمال ، ج 14/ 231

[52] .  رساله يوحنا ، باب 2، آيه 18 و 22

[53] .  كتاب الغيبة ، شيخ طوسى / 463

[54] .  بحارالانوار ، ج 52 / 205

[55] .  بحارالانوار ، ج 52 / 197

[56] .  تاريخ غيبت كبرى / 532 - 536

[57] .  ينابع المودة  / 431؛ بحارالانوار، ج 52 / 217؛ كتاب الغيبة ، شيخ طوسى / 452

[58] .  ينابع المودة  / 432

[59] .  ينابع الموده  / 432، 433؛ كشف الغمة ، ج 3 / 262

[60] .  تاريخ غيبت كبرى  / 458

[61] .  كتاب الغيبة ، نعمانى / 251

[62] .  چشم به راه مهدی ص 231

[63] .  عصر ظهور ص 263

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

عصر ظهور1

 

 

 

﴿ عصر ظهور﴾

قسمت اول

پیش گفتار

 بارها واژه آخرالزمان را شنیده ایم و بارها این سؤال را از خود پرسیده ایم که آیا اکنون دوره آخرالزمان فرا رسیده است؟! و این برخواسته از باوری است که از این دوران داشته ایم، و هرچه زمان را به عقب میبریم، میبینیم از موضوعاتی که از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول داشته است، اعتقاد به مصلح کل است و حتی می توان این چنین بیان نمود که انتظار ظهور يك مصلح بزرگ آسمانى، و اميد به آينده و استقرار صلح و عدل جاويدان، امرى فطرى و طبيعى است كه با ذات و وجود آدمى سر و كار داشته و با آفرينش هر انسانى همراه است و زمان و مكان نمى شناسد و به هيچ قوم و ملّتى اختصاص ندارد.[1] اینکه زندگی انسان در این عالم، سرانجام خوبی خواهد داشت و با تمام ظلم و جنایت و فسادی که در طول تاریخ به وقوع پیوسته و آدمی برای ادامه این زندگی و بقاء حیات در این نشئه مادی، ناگزیر از بازی در یکی از تیمهای ظالم و یا مظلوم است، ولی در نهایت کسی می آید که به همه این ناملایمات و تبعیضات پایان میدهد و انسان، این موجود منفعت طلب را به آسایشی مطلوب خواهد رساند؛ از جمله مسائلی است که همزمان با شکل گیری جوامع بشری و پیشرفت در زمینه فرهنگ و تمدن اجتماعی، این نیاز نیز در ضمیر انسان شکوفا شده و با آمدن هر دین و مذهب جدیدی، این فرهنگ نیز به نوعی ترویج داده شده است و برای پیروان آن مذهب، دستوراتی جهت قبول این باور برنامه ریزی شده است.[2] از اين رو در همه قرون و اعصار، آرزوى يك مصلح بزرگ جهانى در دلهاى خداپرستان موج میزده است. و اين آرزو نه تنها در ميان پيروان مذاهب بزرگ، مانند: زرتشتى و يهودى و مسيحى و مسلمان، سابقه دارد، بلكه آثار آن را در كتاب هاى قديم چينيان و در عقايد هنديان، و در بين اهالى اسكانديناوى و حتّى در ميان مصريان قديم و بوميان و حتّى مكزيك و نظاير آنها نيز مى توان يافت.[3]

در این بین، واژه "مصلح کل" از کلماتی است که در صورت برگردان آن به زبانهای گوناگون دنیا، برای بیشتر انسانها بازنمای مفهومی است که کم و بیش با آن برخورد نموده اند و حتی ممکن است در برهه هائی از زمان، فکر آنان با آن واژه درگیر شده و بعد از ساعتها اندیشیدن، با علامت سؤالهای بزرگی برخورد نموده و به دور از هرگونه تواضع، با " نمی دانم " خود را ساکت نموده باشند و در نهایت آن پرسش ها را در نهانخانه ذهن خود انباشته اند، به امید روزی که پاسخی برای آن بیابند.

هزاران ابهام و پرسش بی جواب، انسان را بر آن میدارد که در پی پاسخی مناسب برای آنها باشد و با توجه به اهمیت و تأثیر این جریان در معادلات روز و رخدادهائی که همه روزه در سراسر گیتی رخ میدهد، انگیزه ای دوچندان برای دریافت باورهائی کامل تر در انسان به وجود می آید.

تا آنجا که ستون موجود ادیان مختلف نشان میدهد، دین اسلام به عنوان کامل ترین دین الهی، در این موضوع نیز روشن ترین طرح را برای اصلاح نهائی جهان ارائه کرده است. در این بیانات، شخص مصلح شناسانده شده، به همراه بیان اصل و نسب و ویژگیهای شخصی او و همچنین افرادی که در این طرح جهانی، یاور او هستند، و طرح اجرائی او و چگونگی اجرای آن و بسیاری جزئیات دیگر نیز بیان شده است. تنها نکته ای که در این بین، مبهم باقی مانده، زمان ظهور و شروع این انقلاب شگفت است که با اندکی تأمل در می یابیم که این خود، نه تنها خدشه ای به مصلح بودن و ماهیّت یاری دهنده این نهضت نمیزند، بلکه سبب میشود که همیشه مستضعفان و مظلومان با امید ظهور مصلح جهانی، در مقابل همه ظلم و ستمی که به آنها میشود، مقابله و مبارزه نمایند و از طرف دیگر، ستمگران و چپاولگران، هراسان از ظهورِ بازپس گیرنده حق مظلومان باشند.[4] بنابراین از جمله فوايد مترتب بر شناخت علايم ظهور و آگاهى از تحقق آن ها، خاصيت بازدارندگى از يأس و سرخوردگى است.[5]

و این ثمره، در صورتی هویدا میشود که امکان ظهور منجی، هر روز و هر لحظه وجود داشته باشد و تاریخ معینی برای آن بیان نشده باشد که در آن صورت، با احتساب فاصله زمانی تا وقوع این انقلاب، ستمدیدگان از هرگونه مبارزه، نا امید و ستمگران با توان بیشتری در فکر فراهم نمودن عِدّه و عُدّه خود میگردند.

با این وجود، روایات بسیاری در منابع مسلمین وجود دارد که نشانه ها و علائمی را برای این انقلاب و شخص مصلح بیان نموده اند که با مراجعه و بررسی آنها، آگاهیهای فراوانی در مورد هنگامه پدیدار شدن این انقلاب به دست می آوریم که راه گشای خوبی برای بسیاری از پرسشها خواهد بود، و وجود این نشانه ها ضرری به فوائد نامعلوم بودن زمان وقوع آن نمیزند، زیرا بدیهی است که در صورتی که هیچگونه اطلاعی از ویژگیهای این رویداد بزرگ در دست نباشد، اگر چه احتمال وقوع آن در همه زمانها وجود خواهد داشت، اما به دلیل عدم آشنائی با این انقلاب و اهداف و ثمرات آن، خواست عمومی برای شکل گیری آن، بسیار کمرنگ میگردد و  وقوع آن، بسیار بعید از ذهن به نظر میرسد، و در اثر گذشت ایّام، به یک افسانه بدل میگردد، وانگهی بسیاری از این نشانه هائی که بیان شده اند، تأیید آگاهی هائی است که عقل آدمی به آن دسترسی پیدا میکند و یا از مواردی است که فقط، عقل گریز است و با تأمل در آن، به راحتی قابل پیش بینی میباشند.

و همچنین فایده دیگر این است که این نشانه ها مانند شناسنامه ای برای این انقلاب میباشند و دیگر هر شخص و گروهی نمیتواند با ادعای منجی بودن، از اعتماد و ایمان انسانها، سوء استفاده نماید و افراد زیادی را به عنوان یاوری موعود منتظر به زیر پرچم خود جمع کند و از این رهگذر، کسب شهرت و ثروت نماید. بنا بر اين به طور خلاصه مى توان گفت سرّ ضرورت آشنايى با علايم ظهور، در كسب هوشيارى لازم براى مقابله با خطر جدى منجيان دروغين نهفته است.[6]

 

مصلح جهانی

پس از آشنائی مختصر با پیشینه باور مصلح جهان، و ضرورت شناخت نشانه های ظهور او و فوائد این شناخت، به سراغ آن دسته از روایاتی میرویم که نخست آگاهی های کامل تری نسبت به این باور به ما میدهند و در گام دوم، نشانه ها و علائم این رویداد را معرفی مینمایند. از میان روایاتی که در زمینه منجی عالم وجود دارد، در صورت جمع بندی میان آنها، این نکات به دست می آید:

الف) از خاندان پیامبر اسلام و فرزندان اوست.

ب) از فرزندان امام حسین علیه السلام است.

ج) دوازدهمین پیشوا پس از پیامبر است.

د) فرزند حسن بن علی العسکری علیهما السلام است.

ه) دنیا را مملو از عدل و داد بعد از اینکه ظلم و جور فراوان شود.

و) حکومت جهانی در اختیار او قرار میگیرد.

ز) مستضعفین و استعمار شدگان از بند اسارت رها میشوند و جنگها برچیده میشوند و صلح و آرامش و عمران جای آن را میگیرد.[7]

 

اکنون به تعدادی از روایات که به این مطالب رهنمون میسازند، اشاره میکنیم:

 

عن أم سلمة قالت : سمعت رسول الله (ص) يقول: « المهدي من عترتي ، من ولد فاطمة »[8]

عن ابن مسعود قال: قال رسول الله (ص): "لا تذهب الدنيا ولا تنقضي حتى يملك رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي ".[9]

 

عن حذيفة بن اليمان قال : خطبنا رسول الله (ص) فذكر ما هو كائن ثم قال : " لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطوَّل الله تعالى ذلك اليوم حتى يبعث الله رجلاً من ولدي اسمه اسمي . فقال سلمان : يا رسول الله : من أي ولدك هو ؟ قال : من ولدي هذا (وضرب بيده على رأس الحسين عليه السلام ).[10]

 

عن عبد الله بن عباس قال: قال رسول الله (صلى الله عليه وآله): إن خلفائي وأوصيائي وحجج الله على الخلق بعدي الاثنا عشر أولهم أخي وآخرهم ولدي .[11]

 

موعود ادیان در آینه کلام معصومین علیهم السلام

1 ـ رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)  :

«لاتقوم الساعة حتى يقوم القائم الحق منّا و ذلك حين يأذن اللّه عزّوجلّ له و من تبعه نجا و من تخلّف عنه هلك. اللّه اللّه عباد اللّه فأتوه و لو على الثلج فانّه خليفة اللّه عزّوجلّ و خليفتى.»[12]

 روز قيامت فرا نمى رسد مگر آنكه از بين ما « قائم حقيقى» قيام نمايد. و آن قيام، زمانى خواهد بود كه خداى عزّوجلّ او را اجازه فرمايد. هركس پيرو او باشد نجات مى يابد و هركه از فرمانش تخلّف ورزد، هلاك مى شود. اى بندگان خدا ! خدا را، خدا را; بر شما باد كه به نزدش آييد اگرچه بر روى يخ و برف راه رويد. زيرا او خليفه خداى عزّوجلّ و جانشين من است.

2 ـ اميرالمؤمنين على (عليه السلام) :

« قال للحسين(عليه السلام) : «التاسع من ولدك يا حسين! هو القائم بالحق، المظهر للدين، الباسط للعدل»، قال الحسين (عليه السلام)فقلت: يا اميرالمؤمنين و إنّ ذلك لكائن؟ فقال (عليه السلام): «اى و الذى بعث محمداً بالنبوة و اصطفاه على جميع البريّه و لكن بعد غيبة و حيرة لاتثبت فيها على دينه اِلاّ المخلصون المباشرون لروح اليقين الذين أخذ اللّه ميثاقهم بولايتنا و كتب فى قلوبهم الايمان و ايّدهم بروح منه».[13]

به حسين (عليه السلام) فرمود: نهمين فرزند تو اى حسين! قيام كننده به حق و آشكار سازنده دين و گستراننده عدالت است.

امام حسين (عليه السلام) گويد: پرسيدم: يا اميرالمؤمنين! آيا حتماً چنين خواهد شد؟

فرمود: آرى! قسم به كسى كه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)را به پيامبرى بر انگيخت و او را بر تمام خلايق برگزيد، چنين خواهد شد، امّا بعد از غيبت و حيرتى كه در آن كسى ثابت قدم بر دين نمى ماند مگر مخلصين و دارندگان روح يقين آنان كه خداوند نسبت به ولايت ما از آنان پيمان گرفته و ايمان را بر صفحه دل شان نگاشته و با روحى از جانب خود تأييد فرموده است.

3 ـ حضرت زهرا (عليها السلام):

« قال لى رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) أبشرى يا فاطمة، المهدىّ منك».[14]

«رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرمودند: اى فاطمه! ترا بشارت باد به اينكه حضرت مهدى (عليه السلام) از نسل توست.»

4 ـ امام حسن مجتبى (عليه السلام):

« ما منّا احدٌ اِلاّ ويقع فى عنقه بيعة لطاغية زمانه اِلاّ القائم الّذى يصلّى روح اللّه عيسى بن مريم خلفه فان اللّه عزّوجلّ يخفى ولادته و يُغيّب شخصه لئلاّ يكون لأحد فى عنقه بيعة ».[15]

هيچ يك از ما اهلبيت نيست مگر آنكه بيعتى از طاغوت زمانش را اجباراً بر عهده دارد. مگر حضرت «قائم» كه عيسى بن مريم، روح اللّه پشت سر او نماز مى گذارد.

خداوند ولادت او را مخفى مى دارد و شخص او را از ديدگان، غايب مى گرداند، تا بيعت هيچ كس را بر گردن نداشته باشد.

5 ـ امام حسين (عليه السلام):

« منّا اثنا عشر مهديّاً اوّلهم اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(عليه السلام)و آخرهم التاسع من ولدى و هو الامام القائم بالحق. يحيى اللّه به الأرض بعد موتها و يظهر به دين الحق على الدين كلّه و لو كره المشركون ».[16]

«دوازده هدايت شده هدايتگر از بين ما هستند، اولين آنان اميرالمؤمنين على بن ابيطالب (عليه السلام) و آخرين آنان، نهمين فرزند من است كه پيشواى قيام كننده به حق خواهد بود، خداوند به وسيله او زمين را پس از موات شدنش زنده مى كند و به دست او دين حق را بر تمامى اديان پيروز مى سازد، اگرچه مشركان را ناخوشايند باشد.»

 

با این اوصاف، میتوان اینگونه نتیجه گرفت که ظهور مصلح، انقلابی جهانی است که فوائد آن برای تمامی انسانها میباشد.

 

نشانه های ظهور

امّا نشانه ها و علائمی که برای این رخداد بزرگ در روایات اسلامی بیان شده اند را، میتوان بدین گونه تقسیم نمود:

دسته نخست) نشانه هائی که در هر انقلابی کم و بیش میتوان آنها را پیش بینی نمود.

دسته دوم ) جزئیاتی است که از طریق اطلاعات و تحلیلهای عمومی نمیتوان آنها را پیش بینی کرد و بیشتر شکل یک پیشگوئی اعجاز آمیز را دارد.

روایاتی که در دسته دوم جای گرفته اند، خود به دو قسم تقسیم میشوند:

قسم اول) نشانه هائی که به زمان ظهور نزدیک و در مواردی متصل به ظهور هستند و این قسم نیز به دو دسته تقسیم میشوند:

الف) نشانه هائی که حتماً صورت میگیرند.

ب) نشانه هائی که بیان شده اند ولی امکان بداء و تغییر در آن وجود دارد.

قسم دوم) نشانه هائی که با زمان ظهور فاصله دارند.

 

و در مجموع این نشانه های به چهار قسم تقسیم میشوند:

1.نشانه هائی که در هر انقلابی قابل پیش بینی هستند؛

2. نشانه هائی که قابل پیش بینی نیستند و متصل به ظهور و ناگزیر واقع میشوند؛

3. نشانه هائی که قابل پیش بینی نیستند و متصل به ظهور ولی غیر حتمی هستند؛

4. نشانه هائی که با زمان ظهور فاصله دارند.

پیش از معرفی این نشانه ها، مطالبی را به عنوان مباحث معرفت شناختی نشانه مطرح مینمائیم، تا با جایگاه و اقسام این نشانه ها آشنا شویم.

 

فرق نشانه و شرط

نخست اینکه فرق است میان نشانه های ظهور، و شرائط و اسباب ظهور؛ به این بیان که وجود هر پديده اى هم مى تواند سبب و شرط داشته باشد و هم علامت و نشانه، و پر واضح است كه اين دو از يك مقوله نيستند و هر چند ممكن است در موارد بسيارى (شرط) و (علامت) مقارن و موازى باشند ولى نسبت هر يك با پديده مورد نظر از سنخى ويژه و متمايز است. براى آن كه تفاوت نسبت هر يك از اين دو با پديده ى مورد نظر مشخص شود مناسب است به ذكر مثالى بپردازيم:

قطارى را در نظر آوريد كه مى خواهيم از راه رسيدنش را به عنوان يك پديده تصور كنيم و هر يك از (شرط) و (نشانه) و نيز نسبت آن دو با فرا رسيدن قطار را معيّن سازيم. مى توان (عدم ريزش كوه در مسير ريل) را (شرط) و (بلند شدن صداى سوت قطار يا به هوا برخاستن دود آن) را (علامت) از راه رسيدن قطار به شمار آورد. در اين حال، عدم ريزش كوه و به تعبير ديگر (باز بودن مسير ريل) سبب و شرط رسيدن قطار است كه اگر حاصل نشود، قطار هيچگاه به مقصد نخواهد رسيد؛ اما سوت قطار يا دود آن صرفاً هشدارى است كه به مردم مى فهماند قطار به شما نزديك مى شود و از راه مى رسد كه چنانچه اين سوت شنيده يا آن دود ديده نشود يا قطار اساساً فاقد سوت و بدون دود باشد، حركت قطار و رسيدن آن به مقصد، مختل نمى گردد و لكوموتيو مى تواند به مسير خود ادامه دهد و به مقصد برسد.

با عنايت به مثال پيش گفته، تفاوت نسبت ميان هر يك از (شرط) و (نشانه) با يك پديده مشروط و نشانه دار روشن مى گردد؛ نسبت ميان شرط و مشروط، يك ارتباط استلزامى و انفكاك ناپذير است در حالى كه نسبت ميان نشانه و نشاندار، يك ارتباط غير استلزامى و انفكاك پذير است.

البته بايد توجه داشت كه تعداد انگشت شمارى از علايم وجود دارند كه با پديده ى نشانه دار ارتباط استلزامى و انفكاك ناپذير دارند. مثلا لرزش زمينى كه ناشى از حركت قطارى سنگين و سريع است و با گوش خواباندن بر زمين قابل احساس مى باشد، از حركت قطار جدايى نمى پذيرد.

 

شرائط ظهور

با اين توضيح به سراغ (ظهور) و شرائط و علايم آن مى رويم. شرايط ظهور عبارتند از همان اسباب برپايى حكومت عدل جهانى كه در چهار عامل خلاصه مى شوند:

1- دستورالعمل جامع، حكيمانه و عادلانه اداره جامعه بشرى.

2 - رهبرى حكيم، عادل و توانمند كه انقلاب را هدايت كرده به پيروزى برساند و اداره ى حكومت را بر عهده گيرد.

3- تعداد كافى فرمان بران و ياوران آگاه از هدف انقلاب جهانى مصلح كل و آماده براى جانبازى در راه انجام فرامين وى.

4 - آمادگى و پذيرش جامعه جهانى به جهت سرخوردگى از تجارب ناكام بشرى و شكست تزها و دكترين هاى رنگارنگ در ايجاد جامعه مطلوب و به ستوه آمده از اوج گيرى ظلم و فساد در سطح جامعه ى ملل.

از اين ميان، دو شرط اول موجود و دو سبب بعدى مفقودند؛ شرط اول با آمدن حَقّه نهايى وحى آسمانى - شريعت مقدس اسلام- محقق گشته و شرط دوم با وجود مقدس بقيةالله الاعظم(عجل اللّه تعالى فرجه) تأمين شده است.

اما شرط سوم و چهارم هنوز حاصل نشده اند و از اين رو، علت تامه ى ظهور تشكيل نشده است. هنگامى عصر طلايى ظهور فرا مى رسد كه اين دو سبب، حاصل آيد و به دو شرط نخست انضمام يابد.[17]

با این بیان، مراد از نشانه های قسم نخست، آشکار میشود، و میتوان اینگونه برداشت نمود که تعدادی از این روایات، در مقام معرفی ویژگی ها و شرائط برپائی انقلابی جهانی هستند، که البته با ژرف اندیشی و تأمل، عقل انسان نیز به ضرورت و درستی آن حکم میکند.

و همچنین جایگاه نشانه های قسم دوم نیز آشکار میشود؛ آنها نشانه هائی هستند که اگر چه جزء شرائط برپائی این انقلاب نیستند، امّا وجود آنها استلزامی و انفکاک ناپذیر است و در صورت محقق نشدن آن، انقلابی نیز پدیدار نمی گردد.

و در نهایت نشانه های قسم سوم و چهارم نیز از نشانه هائی هستند که هیچ الزامی برای وقوع آنها وجود ندارد و نمیتوان به امید پدیدار شدن آنها چشم به راه بود؛ چه اينكه ممكن است برخى حاصل نشوند ولى ظهور تحقق یابد و نيز محتمل است برخى حاصل شوند ولى ظهور توأم با آن ها حادث نشود، بدين شكل كه اين نشانه ها بيانگر ظرف تحقق ظهور باشند؛ ظرفى كه وسيع تر و به اصطلاح (اعم) از مظروف است مانند اين كه گفته شود: پستچى هنگامى مى آيد كه هوا صاف باشد، در اينجا حداكثر چيزى كه استفاده مى شود اين است كه نامه رسان در هنگام نامساعد بودن اوضاع جوّى نخواهد آمد، ولى نمى توان توقع داشت كه همين فردا كه هوا آفتابى است، او از راه برسد. به عبارت ديگر، وقتى او مى آيد هوا صاف است نه اين كه هر وقت هوا صاف بود، او مى آيد.

پس از بیان مباحث معرفت شناختی نشانه ها، اکنون به سراغ معرفی این علائم میرویم که در روایات اسلامی بدانها اشاره شده است:

 

نشانه های ظهور در روایات

برای دسته نخست که نشانه هائی هستند که میتوانند در هر انقلابی وجود داشته باشند، و شرط چهارم از شرائطی است که بیان آن گذشت، میتوان از فراگیر شدن ظلم و فساد در جامعه نام برد که بیشتر انقلاب هائی که تا کنون صورت پذیرفته است و در تاریخ نامی از آنها برده میشود، برای از بین بردن ظلم و جنایاتی است که در آن عصر فراگیر شده بوده است. برای نمونه به چند روایت اشاره مینمائیم:

عن معاوية بن قرة عن أبيه قال : قال رسول الله (ص) : " لتملأن الأرض جوراً و ظلماً ، فإذا ملأت ظلماً و جوراً ، بعث الله عزّوجل رجلاً مني ، اسمه اسمي . . . "[18]

 

« عن الاصبغ بن نباتة قال: أتيت أمير المؤمنين عليه السلام فوجدته متفكرا ينكت في الارض، فقلت، يا أمير المؤمنين مالي أراك متفكرا تنكت في الارض، أرغبة منك فيها؟ فقال: لا والله ما رغبت فيها ولا في الدنيا يوما قط ولكني فكرت في مولود يكون من ظهري، الحادي عشر من ولدي، هو المهدي الذي يملا الارض عدلا وقسطا كما ملئت جورا وظلما »[19]

 

نشانه های قسم دوم که علائم حتمی ظهور حضرت هستند را به بخش بعد این نوشته واگذار مینمائیم و قبل از آن به معرفی برخی از نشانه های قسم سوم و چهارم میپردازیم.

 

نشانه های غیر حتمی ظهور

اگر چه روایاتی که بیانگر اعتقاد به منجی عالم باشد، در منابع اسلامی به حد تواتر رسیده است[20]، اما منابع اهل سنت، به علت وجود مسائلی، از نقل بسیاری از روایاتی که بیانگر جزئیات بیشتر این باور است، دست یازیده اند، و پس چاره ای نداریم جز اینکه برای آگاهی از این جزئیات به منابعی که تنها در نزد شیعه موجود است، مراجعه نمود، اگر چه در منابع اهل سنت نیز مواردی یافت میشود.

چون در صدد ذکر تمام نشانه ها و جزئیات ظهور نیستیم و البته این نیز از توان ما خارج است، به ذکر تعدادی از این روایات بسنده میکنیم. در یکی از این روایات، امام صادق علیه السلام، در روایتی طولانی، نشانه هائی بیان مینمایند که مربوط به قبل از ظهور حضرت مهدی علیه السلام میباشد:

امام صادق علیه السلام به یکی از یاران خود فرمودند:

1.هنگامی که ظلم و ستم همه جا فراگیر شده باشد؛

2. قرآن فرسوده، و بدعتهائی از روی هوا و هوس در آن آمده؛

3. آئین خدا بی محتوا شده، همانند ظرفی که آن را واژگون سازند؛

4. هنگامی که ببینی اهل باطل بر اهل حق پیشی گرفته اند؛

5. مردان به مردان و زنان به زنان قناعت کنند؛

6. افراد با ایمان سکوت اختیار کرده اند؛

7. کوچکترها احترام بزرگترها را رعایت نمی کنند؛

8. پیوند خویشاوندی بریده شده؛

9. مداحی و چاپلوسی فراوان شده؛

10. آشکارا شراب نوشیده شود؛

11. راه های خیر منقطع و راه های شر مورد توجه قرار گرفته؛

12. حلال، تحریم شود و حرام، مجاز شمرده شود؛

13. قوانین و فرمانهای دینی طبق تمایلات اشخاص تفسیر گردد؛

14. از افراد با ایمان، چنان سلب ایمان شود که جز با دل، نتوانند ابراز تنفّر کنند؛

15. سرمایه های عظیم در راه خشم خدا صرف گردد؛

16. رشوه خواری در میان کارکنان دولت رایج گردد؛

17. پستهای حسّاس به مزایده گذارده میشود؛

18. (بعضی از) مردان از خود فروشی زنان خود، ارتزاق کنند؛

19. قمار آشکار گردد؛

20. سرگرمیهای ناسالم چنان رواج پیدا کنند که هیچکس جرأت جلوگیری از آن نداشته باشد؛

21. شنیدن حقائق قرآن بر مردم گران آید، امّا شنیدن باطل سهل و آسان؛

22. هنگامی که ببینی همسایه، همسایه خود را از ترس زبانش احترام می کند؛

23. مساجد را به زیورها بیارایند؛

24. برای غیر خدا به حجّ خانه خدا بشتابند؛

25. مردم سنگدل شوند؛

26. مردم طرفدار کسی باشند که پیروز است (خواه بر حق باشد یا باطل)؛

27. آنها که به دنبال حلال هستند نکوهش شوند و آنها که به دنبال حرامند ستایش؛

28. آلات لهو و لعب در مکه و مدینه آشکار گردد؛

29. اگر کسی اقدام به امر به معروف و نهی از منکر کند، به او توصیه میکند که این کار وظیفه تو نیست؛

30. مساجد پر از کسانی است که از خدا نمیترسند؛

31. تمام همّت مردم، شکم و فرجشان است؛

32. امکانات مادی و دنیوی فراوان می گردد و دنیا به مردم روی میکند؛

33. زنان خود را در اختیار افراد بی یمان می گذارند؛

34. ویرانگری (به وسیله جنگها) بر عمران و آبادانی پیشی میگیرد؛

35. پرچمهای حق پرستی فرسوده و کهنه می گردد؛

36. درآمد زندگی بعضی تنها از طریق کم فروشی می شود؛

37. کسانی هستند که با سرمایه فراوان، در حالی که در عمرشان حتّی یک مرتبه هم زکات نپرداخته اند؛

38. مردم، عصرها در حال نئشگی و صبحگاهان مستند؛

39. هنگامی که ببینی مردم، همه به یکدیگر نگاه می کنند و از فاسدان شرور، تقلید می نمایند؛

40. هر سال فساد و بدعتی نو، پدیدار میشود؛

41. مردم و محافل، همه پیرو ثروتمندان خود خواه میشوند؛

42. در حضور جمع، همانند حیوانات مرتکب اعمال جنسی میشوند؛

43. اموال زیاد را، در غیر راه خدا مصرف میکنند، امّا در راه، خدا از مقدار کمی مضایقه میدارند؛

44. افرادی پیدا می شوند که اگر یک روز گناه کبیره ای انجام ندهند، غمگینند؛

45. حکومت به دست زنان می افتد؛

46. نسیمها به سود منافقان میوزد و هیچ جریانی به سود افراد با ایمان نیست؛

47. دادرسان بر خلاف فرمان خدا قضاوت می کنند؛

48. بر فراز منابر، دعوت به تقوا می شود، ولی دعوت کننده خود به آن عمل نمیکند؛

49. مردم نسبت به وقت نماز بی اعتناء می شوند؛

50. حتّی کمک به نیازمندان، با توصیه و پارتی بازی صورت میگیرد، نه برای خدا؛

...در چنین زمانی مراقب خویش باش و از خدا تقاضای نجات و رهایی از این وضع ناهنجار کن! (که فرج نزدیک است!)[21]

و همچنین در روایت دیگری اینگونه بیان فرموده اند:

محمد بن مسلم از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه امام فرمودند:

پيش از قيام قائم نشانه هايى است جهت آزمايش از جانب خداوند نسبت به بندگان مؤمنش . عرض ‍ كردم : آن نشانه ها چيست ؟ فرمود: آن ، گفتار خداوند عزوجل است كه فرمود: ﴿ و لنبلونكم بشى ء﴾[22] فرمود: ﴿لنبلونكم﴾ يعنى هر آينه بيازماييم شما مؤ منان را ﴿بشى ء من الخوف﴾ به مقدارى و چيزى از ترس از ملوك بنى فلان (بنى عباس ) در پايان زمامداريشان و ﴿الجوع﴾ و گرسنگى به خاطر بالا بودن قيمتها ﴿و نقص من الاموال﴾ و كاستى از مالها (يعنى ) فساد تجارتها ﴿والانفس﴾ و جان ها (يعنى ) مرگ سريع ﴿والثمرات﴾ و محصولات (يعنى ) كم شدن كشاورزى و كمبود بركت محصولات ﴿و بشرالصابرين﴾ (يعنى ) بشارت ده صابران را در چنين وقت به خروج قائم عليه السّلام . سپس به من فرمود: اى محمد! اين است تاءويل قول خداوند عزوجل كه مى فرمايد: ﴿و ما يعلم تاءويله ...﴾ (يعنى ) نمى داند تأويل قرآن را جز خداوند و پايداران در دانش .[23]

و همچنین سَكونى از امام جعفر صادق علیه السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

بر امت من زمانى بيايد كه باطن آنها پليد و ظاهرشان به جهت طمع در دنيا آراسته باشد و خداوند را در نظر ندارند عمل آنها ريا است و از او نمى ترسند . خداوند نيز همه آنان را عقوبت خواهد كرد و هر چه دعا كنند حتى غريق مستجاب نخواهد شد .

از اين روايت، این علائم به دست می آید:

1 - دلها مملو از خبائث و صفات رذيله مى شود .

2 - مردم تظاهر به خوبيها مى كنند در حالى كه دلشان از خوبيها خالى است.

3 - كارهاى آنها اكر چه به صورت عبادت است اما براى غير خدا انجام مى شود (ريا).

4 - توجهى به عالم آخرت نخواهند داشت و از خداوند نمى ترسند .

5 - به جهت اين صفات خداوند آنها را عقاب مى كند به بلاهاى اجتماعى از قبيل جنگ گرفتار ظلم شدن گرانى سلب بركت و ....

6 - در اين موقع هر چه دعا كنند حتى دعاى غريق هم مستجاب نخواهد شد.[24]

و همچنین به روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در شب معراج اشاره میکنیم:

ابن عباس مى گويد: در شب معراج مطالبى به رسول اكرم صلی الله علیه و آله وحى شد كه بايد به وجود مقدس حضرت امير المؤمنين علیه السلام خبر داده شود و نيز به ائمه بعد از آن حضرت . بعد فرمودند كه خداوند براى آخرين آنها نشانه هايى بيان فرمودند:

1 - عيسى بن مريم پشت سر آن بزرگوار نماز مى خواند؛

2 - زمين را پر از عدل و داد مى كند چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد؛

3 - بندگان را به وسيله او (امام عصر) از هلاكت نجات مى دهم؛

4 - گمراهان را به وسيله او هدايت مى كنم؛

5 - نابينايان و بيماران را به وسيله او شفا مى دهم؛

عرض كردم خداوندا! آن كى خواهد شد؟ خطاب رسيد:

6 - هرگاه علم از ميان برداشته شود و جهل و نادانى به جاى آن نشيند؛

   - قرائت قرآن زياد اما عمل به آن كم شود؛

7 - قتل و كشتار زياد شود؛

8-  فقها و هدايت كنندگان واقعى كم شوند (اشاره است به وجود علماى ربانى)؛

9 - علماى فاسق (بى عمل ) و خيانتكار زياد شوند (آنان كه دين را به فكر خود معنى مى كنند)؛

10 - شعرا زياد شوند؛

11 - امت شما قبرستانها را مساجد قرار دهند؛

12 - قرآنها را زينت كنند؛

13 - مساجد را مجلل بسازند؛

14 - جور و فساد زياد شود؛

15 - منكرات ظاهر شود؛

16 - امت شما امر به منكر كنند؛

17 - پيروان شما نهى از معروف كنند؛

18 - مردها به مردها اكتفا كنند (لواط)؛

19 - زنان به زنان قناعت كنند (مساحقه)؛

20 - زمامداران كافر شوند؛

21 - دوستان حكمرانان گنهكار باشند؛

22 - ياوران آنها ستمگران باشند؛

23 - صاحبان راءى و نظر از آنان فاسقان باشند؛

24 - سه خسف در دنيا واقع شود: يكى خسف در مشرق ، خسف ديگر در مغرب و خسف سوم در جزيره العرب؛

25 - خراب شدن بصره به دست يكى از ذرارى تو (سيد) كه زنگيها دنبالش را بگيرند؛

26 - قيام مردى از اولاد امام حسين علیه السلام؛

27 - ظهور دجال و قيامش از سجستان؛

28 - خروج سفيانى.[25]

و در پایان به سخن مرحوم شیخ مفید رحمه الله در کتاب الارشاد استناد میکنیم:

« قد جاءت الأخبار بذكر علامات لزمان قيام المهدي (عليه السلام) وحوادث تكون أمام قيامه، و آيات و دلالات: فمنها: خروجُ السفياني، و قتل الحسني، و اختلاف بني العباس في الملك الدنياوي، و كسوف الشمس في النصف من شهر رمضان، و خسوف القمر في آخره على خلاف العادات، و خسف بالبيداء، و خسف بالمغرب، و خسف بالمشرق، و ركود الشمس من عند الزوال إلى وسط أوقات العصر، و طلوعها من المغرب، و قتل نفس زكية بظهر الكوفة في سبعين من الصالحين، و ذبح رجل هاشمي بين الركن و المقام، و هَدمُ سور الكوفة، و إقبال رايات سود من قِبَلِ خراسان، و خروج اليماني، و ظُهور المغربي بمصرَ و تملُّكُه للشامات، و نزول التُرك الجزيرة، و نزول الروم الرملة، و طلوع نجم بالمشرقِ يُضيءُ كما يُضيءُ القمر ثم يَنعطفُ حتى يكاد يلتقي طَرَفاه، و حُمرة تظهر في السماء و تنتشر في آفاقها، و نار تظهر بالمشرق طُولاً و تبقى في الجوِّ ثلاثة أيّام أو سبعة أيّام، و خلعُ العرب أعنَّتها و تملُّكها البلاد و خُروجُها عن سلطان العجم، و قتلُ أهل مصر أميرهم، و خراب الشام، و اختلاف ثلاثة رايات فيه، و دخول رايات قيس و العرب إلى مصر و رايات كندة إلى خراسان، و ورود خيل من قبل المغرب حتى تربط بفناء الحيرة، و إقبالُ رايات سُود من المشرق نحوها، و بثقٌ في الفرات حتى يدخُل الماءُ أزقّة الكوفة، و خُروجُ ستين كذّاباً كلُّهم يدَّعي النبوة، و خُروج اثني عشر من آل أبي طالب كلُّهم يدّعي الإمامة لنفسه، و إحراق رجل عظيم القدر من شيعة بني العباس بين جلولاء وخانقين، و عقد الجسر ممّايلي الكرخ بمدينة السلام، و ارتفاع ريح سوداء بها في أوّل النهار، و زلزلة حتى ينخسف كثير منها، و خوف يشمل أهل العراق، و موت ذريع فيه، و نقص من الأنفس و الأموال الثمرات، و جراد يظهر في أوانه و في غير أوانه حتى يأتي على الزرع و الغلاّت، و قلّة ريع لما يزرعه الناس، و اختلاف صنفين من العجم، و سفك دماء كثيرة فيما بينهم، و خروج العبيد عن طاعة ساداتهم و قتلهم مواليهم، و مسخٌ لقوم من أهل البدع حتى يصيروا قردة و خنازير، و غلبة العبيد على بلاد السادات، و نداء من السماء حتى يسمعه أهل الأرض كلُّ أهل لغة بلغتهم، و وجه وصدر يظهران من السماء للناس في عين الشمس، و أموات ينشرون من القبور حتى يرجعوا إلى الدنيا فيتعارفون فيها ويتزاورون.

ثم يُختم ذلك بأربع وعشرين مطرة تتَّصل فتحيا بها الأرض من بعد موتها و تعرف بركاتها، و تزول بعد ذلك كلُّ عاهة عن معتقدي الحقِّ من شيعة المهدي(عليه السلام)، فيعرفون عند ذلك ظُهوره بمكة فيتوجَّهون نحوه لُنصرته. كما جاءت بذلك الأخبار. ومن جملة هذه الأحداث محتومة و منها مشترطة، والله أعلم بما يكون، و إنّما ذكرناها على حسب ما ثبت في الاُصول و تضمَّنها الأثر المنقول، و بالله نستعين و إيّاه نسأل التوفيق. »[26]

 

...ادامه دارد!



[1] .  ظهور حضرت مهدی از دیدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان ص 28

[2] .  ر. ک: ظهور منجی در باور پیشینیان ص2

[3] .  مهدی انقلابی بزرگ ص 57

[4] . نشانه های ظهور ص 3

[5] .  نشانه های یار و چکامه انتظار ص 11

[6] .  نشانه های یار و چکامه انتظار ص 10

[7] .  حکومت جهانی مهدی ص 69

[8] .  سنن ابي داود ج 4  ص 107  حديث شماره 4284 

[9] .  مسند أحمد: 1: 432 و 376 و 377 و 448. والترمذي، كتاب الفتن باب 52. وسنن أبو داود 4: 107

[10] .  ينابيع المودة  ص 490

[11] .  بحار الانوار به نقل از الزام الناصب ج 1 ص 128

[12] .  بحارالانوار ج 51 ص 65

[13] .  بحارالانوار ج 51 ص 51

[14] .  منتخب الاثر صفحه 192

[15] .  كمال الدين و تمام النعمة جلد 1 باب 29 صفحه 316

[16] .  كمال الدين و تمام النعمة جلد 1 باب 29 صفحه 317

[17] .  نشانه های یار و چکامه انتظار ص 12

[18] .  مسند حرث بن ابي اسامة  به نقل از المهدی المنتظرعج  فی حدیث السنة المعتبر ص 46

[19] .  اصول کافی ج 1 باب فی الغیبة حدیث 7

[20] .  ن . ک: المهدی المنتظرعج  فی حدیث السنة المعتبر

[21] .  بحارالانوار ج 52 ص 256

[22] .  انعام / 37

[23] .  غيبت نعمانى ، ص 250

[24] .  بحار الانوار ج 52 / ص 190

[25] .  اثباة الهداة ، ج 7 / ص 390 و 391

[26] .  الإرشاد: 2/ 368 ـ 370

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

کشتی نجات 2

 

 

 

از کدام مدرسه پیروی کنیم؟

برای دریافت پاسخ این سؤال و رسیدن به حقیقت، ابتدا به سراغ مدرسه صحابه میرویم.

از مهمترین و مشکل سازترین باورهای موجود در این مدرسه، اعتقاد به عدالت صحابه میباشد و تا حدودی نظیر اعتقاد شیعه به عصمت ائمه اطهار علیهم السلام بوده است. همانگونه که شیعه، تفسیر و تبیین قرآن و دیگر معارف دین را فقط از ناحیه اهل بیت علیهم السلام، صحیح میداند، پیروان مدرسه صحابه نیز، کلمات صحابه را در چارچوب معارف دین حجت دانسته و تنها فرق میان این دو باور این است که شیعه هیچگونه خطا و اشتباه را در مورد اعمال اهل بیت علیهم السلام صحیح نمیداند، ولی اهل سنت گاهی انجام بعضی اشتباهات را برای صحابه جائز دانسته و آنها را معصوم از هرگونه خطا و اشتباه و نسیان نمیدانند.

و البته علماء اهل سنت، میان سنت صحابه و مذهب صحابه، تفاوت قائل بوده و سنت آنان را به طور مطلق میپذیرند و در مذهب صحابه ـ که منظور اجتهادات شخصی آنان و بدون استناد به سنت پیامبر است ـ اختلاف دارند و برخی مذهب صحابه را نیز مطلقاً حجت میدانند.

صحابه چه کسی است؟

عنوان صحابه یا صحابی یا صحبه، به این معنای مصطلح که مراد این مدرسه است، در قرآن کریم و یا حدیثی که مورد اتفاق هر دو مدرسه باشد، وجود ندارد و نمیتوان تعریف درستی که مورد پذیرش همه مسلمین باشد، از آن به دست آورد، اگر چه احادیثی در کتب اهل سنت وجود دارد که در مقام تعریف صحابه میباشد، ولی به دلیلی که بیان آن گذشت، این احادیث برای شیعه حجت نمیباشد و در بحثهای برون مذهبی، نمیتوان به آنها استناد نمود. در نتیجه می یابیم که همه تعاریفی که از صحابه نموده اند، اجتهادات علماء بوده که از قرون 4 و5 و6 هجری، در لابه لای سخنان آنان، سر شکفته و مورد پذیرش اهل سنت قرار گرفته است.

و البته در این تعاریف، مشکلات و کاستی هائی به چشم میخورد که به آنها اشاره میشود:

تعریف نخست متعلق به  " إبن أثیر (555 - 630 هـ = 1160 - 1233 م) " در کتاب " أسد الغابة" است که اعتبار زیادی در نزد اهل سنت دارد:

« قال الإمام أبو بكر أحمد بن علي الحافظ بإسناده عن سعيد بن المسيب أنه قال : الصحابة لا نعدهم إلا من أقام مع رسول الله صلى الله عليه و سلم سنة أو سنتين وغزا معه غزوة أو غزوتين.

 قال الواقدي : ورأينا أهل العلم يقولون : كل من رأى رسول الله - صلى الله عليه و سلم - وقد أدرك الحلم فأسلم وعقل أمر الدين ورضيه فهو عندنا ممن صحب رسول الله - صلى الله عليه و سلم - ولو ساعة من نهار ولكن أصحابه على طبقاتهم وتقدمهم في الإسلام.

. وقال أحمد بن حنبل : أصحاب رسول الله - صلى الله عليه و سلم - كل من صحبه شهرا أو يوما أو ساعة أو رآه

 وقال محمد بن إسماعيل البخاري : من صحب رسول الله صلى الله عليه و سلم أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه.

... وقال الإمام أبو حامد الغزالي : لا يطلق اسم الصحبة إلا على من صحبه ثم يكفي في الاسم من حيث الوضع الصحبة ولو ساعة ولكن العرف يخصصه بمن كثرت صحبته »[1]

مشاهده مینمائیم که هیچیک از این تعاریف، مستند به آیه و یا روایتی از پیامبر نمیباشد و صرفاً نظر شخصی علماء است و میتوان آنها را نپذیرفت.

تعریف دیگر در کتاب " الاصابة فی تمییز الصحابة" تألیف "إبن حجر عسقلانی (773هـ - 852هـ، 1372م - 1448م) " میباشد:

« و اصح ما وقفت علیه من ذلک [أنّ] الصحابی من لقی النبی صلّی الله علیه و سلّم مؤمناً به و مات علی الاسلام؛ فیدخل فیمن لقیه من طالت مجالسته له أو قصرت، و من روی عنه و أو لم یرو، و من غزا معه أو لم یغز، و من رآه رؤیة و لو لم یجالسه، و من لم یره لعارض کالعمی »[2]

با تعاریف ذکر شده، تعداد صحابه رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم، بسیار زیاد و شمارش آنان غیر ممکن میشود و معرفت به آنان نیز از حد توان ما خارج است، ابن اثیر نیز به همین نکته تصریح میکند:

« قلت : وأصحاب رسول الله - صلى الله عليه و سلم - على ما شرطوه كثيرون ؛ فإن رسول الله شهد حنينا ومعه اثنا عشر ألفا سوى الأتباع والنساء وجاء إليه هوازن مسلمين فاستنفذوا حريمهم وأولادهم وترك مكة مملوءة ناسا وكذلك المدينة أيضا وكل من اجتاز به من قبائل العرب كانوا مسلمين ؛ فهؤلاء كلهم صحبة وقد شهد معه تبوك من الخلق الكثير ما لا يحصيهم ديوان وكذلك حجة الوداع وكلهم له صحبة ولم يذكروا إلا هذا القدر مع أن كثيرا منهم ليست له صحبة وقد ذكر الشخص الواحد في عدة تراجم ولكنهم معذورون فإن من لم يرو ولا يأتي ذكره في رواية كيف السبيل إلى معرفته ! »[3]

پذیرش این مطلب که هر کسی به مجرد زیارت جمال مبارک پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، داخل در عنوان صحابه شود، به راحتی امکان پذیر نیست، و در مدرسه اهل بیت علیهم السلام، این سخن پذیرفته نمیباشد، اکنون شاید این پرسش در ذهن به وجود اید که چه مانعی وجود دارد که این تعریف را نمیپذیریم؟!

و اساساً چه ویژگیهائی برای صحابه در نظر گرفته شده، که با پذیرش این تعاریف، مجبور به پذیرش این ویژگیها برای همه کسانی میشویم که فقط یک لحظه، پیامبر را زیارت نموده اند؟

در پاسخ باید گفت ـ با توجه به مطالب پیشین ـ، در مدرسه صحابه، این باور را دارند که همه صحابه عادل هستند و میتوان به سخن و عمل آنها استناد نمود، و بر اساس همین باور است که بسیاری از اختلافات در دین به وجود آمده و همه نیز، استناد به سخن و کردار صحابه میکنند. بنابراین یافتن پاسخی برای این پرسش، کمک شایانی در رسیدن به حقیقت میکند.

 

آیا همه صحابه عادل هستند؟

اهل سنت بر این اعتقاد هستند که همه صحابه عادل هستند، و البته در عمل، مقامی بالاتر از عدالت را برای برخی از صحابه قائل هستند:

« اتّفق اهلُ السنة علی أن الجمیع عدول، و لم یخالف فی ذلک الا شذوذ من المبتدعة، و قد ذکر الخطیب فی الکفایة فصلاً نفیساً فی ذلک، فقال عدالة الصحابة ثابتة معلومة، بتعدیل الله لهم و اخباره عن طهارتهم، و اختیاره لهم »[4]

در این عبارت بر عدالت همه صحابه تصریح شده است و آن را اجماع میان اهل سنت معرفی میکند.

از دیگر کسانی که به این نکته تصریح میکند، " ابن عبد البر القرطبی " (368 - 463 هـ = 978 - 1071 م) است که در کتاب " الإستیعاب فی معرفة الأصحاب " ذکر شده است:

« وهم صحابته الحواريون الذين وعوها وأدوها ناصحين محسنين حتى كمل بما نقلوه الدين وثبت بهم حجة الله تعالى على المسلمين فهم خير القرون وخير أمة أخرجت للناس. وقد أثنى الله عز وجل عليهم ورضي رسول الله صلى الله عليه وسلم ثبتت عدالة جميعهم بثناء الله عز وجل عليهم وثناء رسوله عليه السلام ولا أعدل ممن ارتضاه الله لصحبة نبيه ونصرته ولا تزكية أفضل من ذلك ولا تعديل أكمل منه »[5]

به پشتوانه همین اعتقاد، روایات همه کسانی که پیامبر را دیدار نموده اند، تلقی به قبول میکنند و به همین دلیل است که سیطره صدق صحابی بودن پیامبر بسیار گسترده میشود، البته برای آنان از جهت مرتبه، تفاوت هائی قائل هستند:

« معرفة الصحابة على مراتبهم:

 فأولهم قول أسلموا بمكة مثل أبي بكر وعمر وعثمان وعلي وغيرهم رضي الله عنهم... والطبقة الثانية من الصحابة أصحاب دار الندوة... والطبقة الثالثة من الصحابة المهاجرة إلى الحبشة والطبقة الرابعة من الصحابة الذين بايعوا النبي صلى الله عليه و سلم عند العقبة يقال فلان عقبى وفلان عقبى والطبقة الخامسة من الصحابة : أصحاب العقبة الثانية وأكثرهم من الأنصار والطبقة السادسة : أول المهاجرين الذين وصلوا إلى رسول الله صلى الله عليه و سلم وهو بقباء قبل أن يدخلوا المدينة ويبنى المسجد والطبقة السابعة : أهل بدر الذين [ قال رسول الله صلى الله عليه و سلم فيهم لعل الله قد اطلع على أهل بدر فقال اعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم ] الطبقة الثامنة : المهاجرة الذين هاجروا بين بدر والحديبية  والطبقة التاسعة : أهل بيعة الرضوان... والطبقة العاشرة من الصحابة : المهاجرة بين الحديبية والفتح منهم خالد بن الوليد وعمرو بن العاص وأبو هريرة وغيرهم... والطبقة الحادي عشرة : فهم الذين أسلموا يوم الفتح وهم جماعة من قريش منهم من أسلم طائعا ومنهم من اتقى السيف ثم تغير والله أعلم بما أضمروا اعتقدوا  ثم الطبقة الثانية عشرة : صبيان وأطفال رأوا رسول الله صلى الله عليه و سلم يوم الفتح وفي حجة الوداع وغيرها »[6]

نگفته نماند که این تعداد طبقات، نزد بعضی دیگر از علماء متفاوت است و برخی آن را کمتر و برخی بیشتر دانسته اند ولی تفاوتی در مقصود ما نمیکند و همه آنان این نکته را پذیرفته اند که همه صحابه عادل هستند. در ادامه ابن حجر عسقلانی تأکیدی دوباره، بر این مطلب میکند:

« و هذا التعریف مبنی علی الأصح المختار عند المحققین، کالبخاری و شیخه احمد بن حنبل و من تبعهما، و وراء ذلک اقوال اخر شاذة »[7]

بنابراین تعاریفی که اهل سنت از صحابه ارائه نموده اند، تفاوت چندانی با یکدیگر ندارد مگر در ضیق و سعه تعریف، که تعداد شمول آن را کم و زیاد میکند، و این از نقاط افتراق اساسی میان دو مدرسه است، مدرسه صحابه، بر این باور هستند که در صورت ثابت شدن صحابی بودن، ـ اگر چه به صرف دیدار پیامبر حتی در بستر بیماری پیامبر و یا کودک بودن شخص ـ، عدالت او ثابت میشود و او از اهل بهشت شمرده میشود و نوعی عصمت از خطا و اشتباه برای او ثابت میشود، و این در حالی است که مدرسه اهل بیت علیهم السلام، با مراعات احترام با ساحت صحابه، آنان را افرادی عادی میدانند، که در اثر پیروی از پیامبر، میتوانند به کمالات نفسانی والائی دست یابند و به عنوان الگو برای افرادی گردند که خواستار شناخت بهتر و بیشتر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم هستند، و در مقابل در صورتی که از سخنان حضرت پیروی ننمایند، مستحق عقاب الهی بوده و باید از آنان روی گرداند، و این همان ملاک قرآن در ارزش گذاری افراد است:

« إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ »[8]

مشکل به همین جا ختم نمیشود، و اهل سنت نیز در اثبات ادعاهای خود، به آیاتی از قرآن کریم استناد مینمایند، که دلالت آیات بر مدعای آنان، تمام نمیباشد:

« وقد أثنى الله عز و جل عليهم ورضي رسول الله صلى الله عليه و سلم ثبتت عدالة جميعهم بثناء الله عز و جل عليهم وثناء رسوله عليه السلام ولا أعدل ممن ارتضاه الله لصحبة نبيه ونصرته ولا تزكية أفضل من ذلك ولا تعديل أكمل منه قال الله تعالى ذكره : " محمد رسول الله والذين معه أشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله ورضوانا سيماهم في وجوههم من أثر السجود " . الآية . " ذلك مثلهم في التوراة ومثلهم في الإنجيل كزرع أخرج شطأه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد الله الذين آمنوا وعملوا الصالحات منهم مغفرة وأجرا عظيما " . »[9]

همانگونه که مشاهده میکنیم این آیات در مقام بیان فضائل کسانی است که جزء پیروان واقعی پیامبر میباشند، و موجبات خرسندی حضرت را فراهم مینمایند، و در شأن هر کسی که پیامبر را زیارت نموده است، نمیباشد.

شبیه این نوع استدلال در کلمات دیگران نیز به چشم میخورد:

« ولا خفاء على من كان له قلب أو ألقى السمع وهو شهيد أن من تبوأ الدار والإيمان من المهاجرين والأنصار السابقين إلى الإسلام والتابعين لهم بإحسان الذين شهدوا الرسول - صلى الله عليه و سلم - وسمعوا كلامه وشاهدوا أحواله ونقلوا ذلك إلى من بعدهم من الرجال والنساء من الأحرار والعبيد والإماء أولى بالضبط والحفظ وهم الذين آمنوا ولم يلبسوا إيمانهم بظلم أولئك لهم الأمن وهم مهتدون بتزكية الله سبحانه وتعالى لهم وثنائه عليهم ولأن السنن التي عليها مدار تفصيل الأحكام ومعرفة الحلال والحرام إلى غير ذلك من أمور الدين إنما ثبتت بعد معرفة رجال أسانيدها ورواتها وأولهم والمقدر عليهم أصحاب رسول الله - صلى الله عليه و سلم - ؛ فإذا جهلهم الإنسان كان بغيرهم أشد جهلا وأعظم إنكارا فينبغي أن يعرفوا بأنسابهم وأحوالهم هم وغيرهم من الرواة حتى يصح العمل بما رواه الثقات منهم وتقوم به الحجة ؛ فإن المجهول لا تصح روايته ولا ينبغي العمل بما رواه والصحابة يشاركون سائر الرواة في جميع ذلك إلا في الجرح والتعديل ؛ فإنهم كلهم عدول لا يتطرق إليهم الجرح ؛ لأن الله - عز و جل - ورسوله زكياهم وعدلاهم وذلك مشهور لا نحتاج لذكره ويجيء كثير منه في كتابنا هذا فلا نطول به هنا »[10]

و البته برخی از علماء اهل سنت، این شیوه را نمیپذیرند و در بطلان آن سخن میگویند:

« واحتج القائلون بأن قول مطلق الصحابة حجة بوجوه كثيرة وغالبها لا يسلم من الاعتراض:

 الوجه الأول قوله تعالى كنتم خير أمة أخرجت للناس تأمرون بالمعروف وتنهون عن المنكر وهو خطاب مشافهة يختص بالصحابة فيما يأمرون به وينهون عنه فيكون كل ما أمروا به معروفا وما نهوا عنه منكرا فيكون الأخذ بقولهم أو مذهبهم واجبا لأن الأمر بالمعروف واجب القبول والنهي عن المنكر واجب الامتثال  واعترض عليه بأن الخطاب وإن كان مشافهة فهو متوجه إلى جميع الأمة إلى آخر الزمان فلا يختص بالصحابة وإن سلم اختصاصهم فهو إنما يدل على أن إجماعهم حجة لا على أن قول الواحد أو مذهبة حجة  ويمكن الجواب عن هذا الثاني بأن وصفهم بذلك أعم من أن يكون ذلك صدر من الجميع أو من واحد منهم فتندرج هذه الصورة في الآية لا سيما والاتفاق على أن الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر لا يتوقف على إجماع الكل على فعله بل كل واحد مخاطب بالأمر بالمعروف والنهي عن المنكر بمفرده ويجب عليه القيام به وإن لم يساعده غيره وأما الاعتراض الأول فهو قوي.

الوجه الثاني ثناء الله تعالى عليهم كقوله تعالى لقد رضي الله عن المؤمنين إذ يبايعوك تحت الشجرة وقوله تعالى والسابقون الأولون من المهاجرين والأنصار والذين اتبعوهم بإحسان رضي الله عنه ورضوا عنه ومن كان مرضيا عنه كيف لا يقتدى بفعله ويتبع في قوله وكذلك قوله تعالى محمد رسول الله والذين معه الآية وكذلك قوله النبي صلى الله عليه و سلم خير الناس قرني ثم الذين يلونهم الحديث  وقوله صلى الله عليه و سلم إن الله اختارني واختار لي أصحابا فجعلهم وزراء وأنصارا الحديث وإسناده حسن إلى غير ذلك من الأحاديث المشبهة له  واعترض عليه بأن مضمون الجميع الثناء عليهم ووصفهم بما اختصهم الله به من الكرامة ولا يلزم أن تكون أقوالهم حجة بل يحتاج ذلك إلى دليل يخصه. »[11]

و دیگر دلائلی که در محل مناسب خود به آنها اشاره شده است و بطلان نظریه عدالت صحابه را ثابت میکند.

 

مراد از عدالت چیست؟

اهل لغت عدالت را اینگونه تعریف نموده اند:

 « العَدْل: ما قام في النفوس أَنه مُسْتقيم، و هو ضِدُّ الجَوْر »[12]

« قَالَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ وَ(الْعَدَالَةُ) صِفَةٌ تُوجِبُ مَراعَاتُهَا الاحْتِرَازَ عَمَّا يُخِلُّ بالمُرُوءَةِ عَادَةً ظَاهِراً فالمَرَّةُ الْوَاحِدَةُ مِنْ صَغَائر الهفَوَاتِ و تَحْرِيفِ الْكَلامِ لا تُخِلُّ بِالْمُرُوءَةِ ظَاهِراً لِاحْتِمَال الْغَلَطِ و النِّسْيَانِ و التَّأْوِيلِ بِخِلَافِ مَا إِذَا عُرِفَ مِنْهُ ذلِكَ وَ تَكَرَّرَ فَيَكُونُ الظَّاهِرُ الإخْلَالَ وَ يُعْتَبَرُ عُرْفُ كُلِّ شَخْص وَ مَا يَعْتَادُهُ مِنْ لُبْسِهِ و تَعَاطِيهِ لِلْبَيْعِ و الشِّرَاءِ وَ حَمْلِ الْأَمْتِعَةِ و غَيْرِ ذلِكَ فَإِذَا فَعَلَ مَا لَا يَلِيقُ بِهِ لِغَيْرِ ضَرُورَةٍ قَدَحَ و إلَّا فَلَا. »[13]

برخی از علماء اهل سنت نیز برای عدالت تعاریفی ذکر نموده اند که در کتاب " الصحبة و الصحابة " تألیف " حسن بن فرحان المالکی " به تعدادی از آنها اشاره شده است:

« من أشهر التعريفات تعريف الأصولي الأول ابن الحاجب فقد عرف ابن الحاجب [ 646 ه] العدالة بأنها (محافظة دينية تحمل على ملازمة التقوى والمروءة ليس معها بدعة وتحقق باجتناب الكبائر وترك الإصرار على الصغائر وبعض الصغائر وبعض المباح)

... للباقلاني [ 403 ه] مناقشة جيدة لمسألة العدالة رغم ما فيها من تناقض يقول: (والعدالة المطلوبة في صفة الشاهد والمخبر هي العدالة الراجعة إلى استقامة دينه وسلامة مذهبه وسلامته من الفسق وما يجري مجراه مما اتفق على أنه مبطل للعدالة من أفعال الجوارح والقلوب المنهي عنها.

... عرف [ ابن الهمام 861 ه] العدالة بأنها: (ملكة تحمل على ملازمة التقوى والمروءة والشرط "أي لقبول الرواية والشهادة" أدناها ترك الكبائر والإصرار على صغيرة وما يخل بالمروءة. »[14]

همانگونه که مشاهده میکنیم تعاریفی که برای عدالت ذکر کرده اند، اگر چه با تعریف " معصوم " در مدرسه اهل بیت علیهم السلام متفاوت است، ولی بسیار به آن نزدیک بوده و با پیوستن عدالت به همه صحابه، شخصیتی بسیار والا مقام به دست می آید که حضور این اشخاص در میان جامعه، باعث تشکیل جامعه ای اسلامی و به دور از هر گونه اختلاف و تنازع خواهد شد.

در این میان، بیان نظریه " ابن تیمیه " نیز خالی از لطف نمیباشد، تا با تفکرات این عالم اسلامی!! که امروزه پیروان بسیاری در سراسر عالم پیدا نموده، آشنا شویم، از میان آثار او به کتاب " الصارم المسلول علی شاتم الرسول " که در راستای ترویج تفکرات او، تکثیر میشود، مراجعه مینمائیم:

« وفي رواية للبرقاني في صحيحه: "لا تسبوا أصحابي دعوا لي أصحابي فإن أحدكم لو أنفق كل يوم مثل أحد ذهبا ما أدرك مد أحدهم ولا نصيفه".

والأصحاب: جمع صاحب والصاحب: اسم فاعل من صحبه يصحبه وذلك يقع على قليل الصحابة وكثيرها لأنه يقال: صحبته ساعة وصحبته شهرا وصحبته سنة قال الله تعالى: {وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ} قد قيل: هو الرفيق في السفر وقيل: هو الزوجة ومعلوم أن صحبة الرفيق وصحبة الزوجة قد تكون ساعة فما فوقها وقد أوصى الله به إحسانا ما دام صاحبا وفي الحديث عن النبي صلى الله عليه وسلم: "خير الأصحاب عند الله خيرهم لصاحبه وخير الجيران عند الله خيرهم لجاره" وقد دخل في ذلك قليل الصحبة وكثيرها وقليل الجوار وكثيره وكذلك قال الإمام أحمد وغيره: كل من صحب النبي صلى الله عليه وسلم سنة أو شهرا أو يوما أو رآه مؤمنا به فهو من أصحابه له من الصحبة بقدر ذلك. »[15]

بر همین اساس، نظریه ابن تیمیه هماهنگ با نظریه مشهور اهل سنت بوده و حاصل سخن آنها، یکی میباشد، حال اگر کسی بپرسد چه نتیجه بر اینکه همه صحابه عادل باشند یا نباشند، مترتب میشود که ما را مجبور به طرح این مطالب و انکار این نظریه نموده است، در پاسخ میگوئیم با اثبات این نظریه، علاوه بر حجیت سخن و کردار صحابه که بیان آن گذشت، همچنین لعن و سبّ و حتی بغض نسبت به تمامی صحابه، جائز نبوده و از گناهان کبیره به شمار می آید و و هر عملی که انجام داده باشند، چون با اجتهاد شخصی خود بوده ـ حتی اگر مخالف صریح قرآن کریم و روایات پیامبر اکرم صلّی الله علیم و آله و سلّم باشد ـ  عملی صحیح است و مأجور میباشند و حق اعتراض برای هیچکس باقی نمیماند، و پیروان مدرسه صحابه، بر این نکته پافشاری میکنند:

« و قال ابو محمد بن حزم: الصحابة کلهم من اهل الجنة قطعا؛ قال الله تعالی ( لاَ يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قَاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قَاتَلُوا وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى ) و قال تعالی (إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنَى أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ )؛ فثبت أن الجمیع من اهل الجنة، و أنه لا یدخل أحد منهم النار، لأنهم المخاطبون بالآیة السابقة »[16]

 « هذا مذهب کافة العلماء و من یعتمد قوله. ثم روی بسنده الی ابی زرعة الرازی، قال: إذا رأیت الرجل ینتقص أحدا من اصحاب رسول الله صلّی الله علیه و سلّم، فاعلم أنه زندیق »[17]

" شمس الدین ذهبی (673 هـ - 748هـ، 1275م - 1347م) " از دیگر علماء اهل سنت است که در این مسأله از مشهوریروی نموده و برای استناد به آن، دلائلی ذکر میکند:

« فمن أحبهم فإنما أحب النبي صلى الله عليه و سلم فحب أصحابي النبي صلى الله عليه و سلم عنوان محبتي و بغضهم عنوان بغضه كما جاء في الحديث الصحيح : [ حب الأنصار من الإيمان و بغضهم من النفاق ] و ما ذاك إلا لسابقتهم و مجاهدتهم أعداء الله بين يدي رسول الله صلى الله عليه و سلم و كذلك حب علي رضي الله عنه من الإيمان و بغضه من النفاق و إنما يعرف فضائل الصحابة رضي الله عنهم من تدبر أحوالهم و سيرهم و آثارهم في حياة رسول الله صلى الله عليه و سلم و بعد موته من المسابقة إلى الإيمان و المجاهدة للكفار و نشر الدين و اظهار شعائر الإسلام و إعلاء كلمة الله و رسوله و تعليم فرائضه و سننه و لولاهم ما وصل إلينا من الدين أصل و لا فرع و لا علمنا من الفرائض و السنن سنة و لا فرضا و لا علمنا من الأحاديث و الأخبار شيئا فمن طعن فيهم أو سبهم فقد خرج من الدين و مرق من ملة المسلمين لأن الطعن لا يكون إلا عن اعتقاد مساويهم و إضمار الحقد فيهم و إنكار ما ذكره الله تعالى في كتابه من ثنائه عليهم و ما لرسول الله صلى الله عليه و سلم من ثنائه عليهم و فضائله و مناقبهم و حبهم و لأنهم أرضى الوسائل من المأثور و الوسائط من المنقول و الطعن في الوسائط طعن في الأصل و الازدراء بالناقل ازدراء بالمنقول هذا ظاهر لمن تدبره و سلم من النفاق و من الزندقة و الإلحاد في عقيدته »[18]

و همچنین میتوان از زعیم فرقه وهّابیت نام برد که، این چنین حکم میکند:

« فأما من سب أحدا من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم من أهل بيته وغيرهم فقد أطلق الإمام أحمد أنه يضرب ضربا نكالا وتوقف عن قتله وكفره. قال أبو طالب: سألت أحمد عمن شتم أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم قال: "القتل أجبن عنه ولكن أضربه ضربا نكالا". وقال عبد الله: سألت أبي عمن شتم رجلا من أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم قال: "أرى أن يضرب" قلت له: حد فلم يقف على الحد إلا أنه قال: "يضرب" وقال: "ما أراه على الإسلام"...  وأما من قال: "يقتل الساب" أو قال: "يكفر" فلهم دلالات احتجوا بها:

منها: قوله تعالى: {مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ} إلى قوله تعالى: {لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ} فلا بد أن يغيظ بهم الكفار وإذا كان الكفار يغاظون بهم فمن غيظ بهم فقد شارك الكفار فيما أذلهم الله به وأخزاهم وكبتهم على كفرهم ولا يشارك الكفار في غيظهم الذين كبتوا به جزاء لكفرهم إلا كافر لأن المؤمن لا يكبت جزاء للكفر... قال عبد الله ابن إدريس الأودي الإمام: "ما آمن أن يكونوا قد ضارعوا الكفار يعني الرافضة لأن الله تعالى يقول: {لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ}" وهذا معنى قول الإمام أحمد: "ما أراه على الإسلام".  »[19]

و همانگونه که بیان شد این عدالتی که برای صحابه، در نظر گرفته شده مقامی والا و نزدیک به عصمت است، در نتیجه حق هیچگونه اعتراض به عمل صحابه وجود ندارد و این دژ قدرتمندی که در اطراف صحابه شکل داده اند، امکان تصور کوچکترین خطائی از جانب صحابه را ممتنع میسازد، حتی نسبت به ویژگیهای شخصی و روحی صحابه نیز، خطوط قرمزی رسم نموده اند:

« وأما من سبهم سبا لا يقدح في عدالتهم ولا في دينهم مثل وصف بعضهم بالبخل أو الجبن أو قلة العلم أو عدم الزهد ونحو ذلك فهذا هو الذي يستحق التأديب والتعزير ولا نحكم بكفره بمجرد ذلك وعلى هذا يحمل كلام من لم يكفرهم من أهل العلم.

وأما من لعن وقبح مطلقا فهذا محل الخلاف فيهم لتردد الأمر بين لعن الغيظ ولعن الاعتقاد.

وأما من جاوز ذلك إلى أن زعم أنهم ارتدوا بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم إلا نفرا قليلا لا يبلغون بضعة عشر نفسا أو أنهم فسقوا عامتهم فهذا لا ريب أيضا في كفره فإنه مكذب لما نصه القرآن في غير موضع: من الرضى عنهم والثناء عليهم بل من يشك في كفر مثل هذا فإن كفره متعين فإن مضمون هذه المقالة أن نقلة الكتاب والسنة كفار أو فساق وأن هذه الأمة التي هي: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} وخيرها هو القرن الأول كان عامتهم كفارا أو فساقا ومضمونها أن هذه الأمة شر الأمم وأن سابقي هذه الأمة هم شرارها وكفر هذا مما يعلم بالاضطرار من دين الإسلام ولهذا تجد عامة من ظهر عنه شيء من هذه الأقوال فإنه يتبين أنه زنديق وعامة الزنادقة إنما يستترون بمذهبهم وقد ظهرت لله فيهم مثلات وتواتر النقل بأن وجوههم تمسخ خنازير في المحيا والممات وجمع العلماء ما بلغهم في ذلك وممن صنف فيه الحافظ الصالح أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد المقدسي كتابه في النهي عن سب إلا صحاب وما جاء فيه من الإثم والعقاب. وبالجملة فمن أصناف السابة من لا ريب في كفره ومنهم من لا يحكم بكفره ومنهم من تردد فيه وليس هذا موضع الاستقصاء في ذلك وإنما ذكرنا هذه المسائل لأنها في تمام الكلام في المسألة التي قصدنا لها. »[20]

این مؤلف در اینجا از فرصت استفاده نموده و کینه همیشگی خود را نسبت به شیعه ابراز میدارد و با روایاتی که فقط در منابع اهل سنت موجود است و هیچ اعتباری در نزد شیعه ندارد، سعی در متزلزل نمودن جایگاه شیعه نموده و پیروی آنان از پیامبر و امیرالمؤمنین علیهما الصلاة و السلام را انکار میکند:

« وفي السنة من وجوه صحيحة عن يحيى بن عقيل: حدثنا كثير ورواه أيضا من حديث أبي شهاب عبد ربه بن نافع الخياط عن كثير النواء عن إبراهيم بن الحسن عن أبيه عن جده يرفعه قال: "يجيء قوم قبل قيام الساعة يسمون الرافضة براء من الإسلام" وكثير النواء يضعفونه.

وروى أبو يحيى الحماني عن أبي جناب الكلبي عن أبي سليمان الهمداني أو النخعي عن عمه عن علي قال: قال النبي عليه الصلاة والسلام: "يا علي أنت وشيعتك في الجنة وإن قوما لهم نبز يقال لهم الرافضة إن أدركتهم فاقتلهم فإنهم مشركون" قال علي: "ينتحلون حبنا أهل البيت وليسوا كذلك وآية ذلك أنه يشتمون أبا بكر وعمر رضي الله عنهما".

ورواه عبد الله بن أحمد: حدثني محمد بن إسماعيل الأحمسي حدثنا أبو يحيى ورواه أبو بكر الأثرم في سننه: حدثنا معاوية بن عمرو حدثنا فضيل بن مرزوق عن أبي جناب عن أبي سليمان الهمداني عن رجل من قومه قال: قال علي: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: "ألا أدلك على عمل إذا عملته كنت من أهل الجنة؟ وإنك من أهل الجنة إنه سيكون بعدنا قوم لهم نبز يقال لهم الرافضة فإن أدركتموهم فاقتلوهم فإنهم مشركون" قال: وقال علي رضي الله عنه: "سيكون بعدنا قوم ينتحلون مودتنا يكذبون علينا مارقة آية ذلك أنهم يسبون أبا بكر وعمر رضي الله عنهما".

ورواه أبو القاسم البغوي: حدثنا سويد بن سعيد حدثنا محمد بن حازم عن أبي جناب الكلبي عن أبي سليمان الهمداني عن علي رضي الله عنه قال: "يخرج في آخر الزمان قوم لهم نبز يقال لهم الرافضة يعرفون به وينتحلون شيعتنا وليسوا من شيعتنا وآية ذلك أنهم يشتمون أبا بكر وعمر أينما أدركتموهم فاقتلوهم فإنهم مشركون"... فإذا كان الخليفتان الراشدان عمر وعلي رضي الله عنهما يجلدان حد المفتري من يفضل عليا على أبي بكر وعمر أو من يفضل عمر على أبي بكر مع أن مجرد التفضيل ليس فيه سب ولا عيب علم أن عقوبة السب عندهما فوق هذا بكثير. »[21]

به استفاده از این مطلب، میتوان نتیجه گرفت که فتوای به قتل شیعیان که علماء برخی بلاد به پرچم داری وهّابیت، با هدف پیراستن اسلام از هرگونه نفاق و شرک، به گوش میرسد، فتوائی جدید نبوده و ادامه دهنده حرکت اسلام برانداز " ابن تیمیه " میباشد که سالهای سال، دست آویز حکومتهای جور، برای از بین بردن شیعیان اهل بیت علیهم السلام گشته است و هر روز صدای مظلومانه عده ای، که به دست این سلفی گران متعصّب، به فیض عظیم شهادت نائل میگردند، به گوش میرسد.

اکنون جا دارد به این شبهه که برخی از اهل سنت مطرح مینمایند پاسخ دهیم و آن اینکه انتساب تشیع را به اهل بیت علیهم السلام انکار میکنند و بعد از اینکه خود را پیرو اهل بیت علیهم السلام میدانند، شیعیان را دشمن اسلام و مسلمین معرفی میکنند؟!

ولی بر هیچ کسی مخفی نیست که شیعیان دین خود را به جز از قرآن و روایات پیامبر و اهل بیت علیهم السلام از جائی دیگر دریافت ننموده اند و شاگرد مدرسه اهل بیت علیهم السلام هستند و فهم از قرآن و سنت را از مدرسه اهل بیت علیهم السلام دریافت میکنند، بنابر این هیچ کسی را افضل از اهل بیت علیهم السلام نمیدانند و خلافت خلفای سه گانه را مشروع نمیدانند و امیرالؤمنین را خلیفه بلافصل پیامبر میدانند و در صورت تعارض میان صحابه، فقط به سراغ امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام میروند و این چیزی نیست به جز پیروی از اهل بیت علیهم السلام و همین عقیده باعث جدائی مدرسه اهل بیت علیهم السلام از مدرسه صحابه شده است.

و این در حالی است که اهل سنت این باورها را برنمیتابند و بر اساس تصریح خودشان، خلفای سه گانه را مقدم و افضل از امیرالمؤمنین علیه السلام دانسته و جانشین بر حقی برای پیامبر میدانند، برای نمونه به گفتار ابن ابی الحدید معتزلی اشاره میشود که تصریح میکند که علمای اهل سنت اتفاق دارند بر مشروعیت خلافت خلیفه اول و برخی نیز آنان را افضل از امیرالمؤمنین علیه السلام میدانند:

« اتفق شيوخنا كافة رحمهم الله المتقدمون منهم والمتأخرون والبصريون والبغداديون على أن بيعة أبي بكر الصديق بيعة صحيحة شرعية وأنها لم تكن عن نص وإنما كانت بالاختيار الذي ثبت بالإجماع وبغير الإجماع كونه طريقا إلى الإمامة . واختلفوا في التفضيل فقال قدماء البصريين كأبي عثمان عمرو بن عبيد وأبي إسحاق إبراهيم بن سيار النظام وأبي عثمان عمرو بن بحر الجاحظ وأبي معن ثمامة بن أشرس وأبي محمد هشام بن عمرو الفوطي وأبي يعقوب يوسف بن عبد الله الشحام وجماعة غيرهم إن أبا بكر أفضل من علي ع وهؤلاء يجعلون ترتيب الأربعة في الفضل كترتيبهم في الخلافة »[22]

 

حال بازگشتی به بحث خود میکنیم و ادعای پیروان مدرسه صحابه که صحابه همه عادل هستند و لعن و سبّ آنها جائز نبوده و موجب خروج از اسلام میگردد؛ اما با کمی کنکاش در تاریخ و روایات موجود در مدرسه صحابه، می یابیم که افراد زیادی در زمان صحابه بوده اند که بر اساس این فتوای اهل سنت عمل ننموده اند و نیز آنان در میان صحابه، از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده اند و در نزد پیروان مدرسه صحابه، از بزرگان و صاحب نظران به شمار می آیند، بنابراین نمیتوان به راحتی به آنها، برچسب کفر و زندیق چسبانید، و اینجا از جاهائی است که پیروان مدرسه صحابه، برای حلّ این مشکل، دست به دامان توجیهاتی گشته اند که در ادامه به پاره ای از آنها اشاره مینمائیم:

« و قد علم قدح كثير من الصحابة في علي و إنما احتج عليهم بالكتاب و السنة لا بقول آخر من الصحابة »[23]

« و لم يكن كذلك علي فان كثيرا من الصحابة و التابعين كانوا يبغضونه و يسبونه و يقاتلونه »[24]

با این حساب، بسیاری از صحابه و تابعین کافر و زندیق میگردند و البته در صورت تفضّل و مرحمت ما، میتوانیم حکم به کفر آنان نکنیم و فقط آنها را منافق بنامیم، همانگونه که بیان شد!!

اما توجیهاتی که برای اعمال اشتباه و باطل صحابه نموده اند، جای شنیدن دارد؛ پیروان مدرسه صحابه بر این باورند که صحابه خطا نمیکنند و در صورتی که خطائی از آنان سر زد، هر چند خطائی غیر قابل جبران مانند قتل ذریّه و اصحاب پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم باشد، این خطا به حساب اجتهاد شخصی آنان گذاشته میشود و فقط خطای در استنباط و اجتهاد برشمرده میشود و در آخر نیز در نزد خداوند، پاداش خود را دریافت میکنند، البته در صورتی که اجتهاد صحیحی می داشتند، پاداشی دو برابر نصیب آنان میگشت!!

از کسانی که بر این مطلب تصریح نموده اند " ابن کثیر القرشی الشافعی (700 - 774هـ) " در کتاب " جامع المسانید و السنن " میباشد، که در بیان نزاعی که میان أمیرالمؤمنین علیه السلام و معاویه به وجود آمده، آن را اشتباهی از معاویه و از اجتهادات شخصی او میداند که با این وجود، در نزد خداوند پاداش خواهد داشت:

« و هذا هو مذهب اهل السنة و الجماعة أن علیاً هو المصیب و إن کان معاویة مجتهداً و هو مأجور إن شاء الله »[25]

در ادامه، عمل فرزند معاویه را نیز توجیه میکند و یزید را در قتل ذریّة پیامبر، امام حسین علیه السلام، بی گناه دانسته و حق را در جانب او میبیند:

« و قد تأول علیه من قتله أنه جاء لیفرق کلمة المسلمین بعد اجتماعها و لیخلع من بایعه من الناس و اجتمعوا علیه... و لیس کل ذلک الجیش کان راضیاً بما وقع من قتله، بل و لا یزید بن معاویة، والله أعلم، و لا کرهه، و الذی یکاد یغلب علی الظن أن یزید لو قدر علیه قبل أن یقتل لعفا عنه کما أوصاه بذلک أبوه »[26]

این توجیهاتی که برای اشتباهات صحابه میکنند، توجیهاتی است که مخالف روایات پیامبر میباشد؛ در منابع مدرسه صحابه به روایاتی برخورد میکنیم که این توجیهات را نمیپذیرد و صحابه را در صورت ارتکاب اشتباه و خطا، گنه کار معرفی نموده و از آنان بیزاری میجوید؛ از آن جمله میتوان از روایاتی نام برد که نشانه ایمان افراد را محبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بیان میکند:

« عَنْ عَدِيِّ بْنِ ثَابِتٍ عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَيْشٍ عَنْ عَلِيٍّ قَالَ: لَقَدْ عَهِدَ إِلَيَّ النَّبِيُّ الْأُمِّيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَنَّهُ لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا يَبْغَضُكَ إِلَّا مُنَافِقٌ »[27]

« عَنْ عَدِيِّ بْنِ ثَابِتٍ عَنْ زِرٍّ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ: وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّهُ لَعَهْدُ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِلَيَّ أَنْ لَا يُحِبَّنِي إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا يُبْغِضَنِي إِلَّا مُنَافِقٌ »[28]

« عن أبي ذر رضي الله عنه قال : ما كنا نعرف المنافقين إلا بتكذيبهم الله و رسوله و التخلف عن الصلوات و البغض لعلي بن أبي طالب رضي الله عنه. هذا حديث صحيح على شرط مسلم و لم يخرجاه »[29]

و این حقیقتی است که نمیتوان آن را انکار نمود و برخی از علماء اهل سنت نیز به همین نکته اشاره نموده اند، از این موارد میتوان از " علّامه أبو الثناء شهاب الدين آلوسی (1217-1270هـ، 1802-1854م) " نام برد که در تفسیر خود، ذیل آیه 30 از سوره مبارکه محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم، اینگونه بیان میکند:

« وذكروا من علامات النفاق بغض علي كرم الله تعالى وجهه . فقد أخرج ابن مردويه عن ابن مسعود قال : ما كنا نعرف المنافقين على عهد رسول الله صلى الله تعالى عليه وسلم إلا ببغضهم على بن أبي طالب وأخرج هو وابن عساكر عن أبي سعيد الخدري ما يؤيده وعندي أن بغضه رضي الله تعالى من أقوى علامات النفاق فإن آمنت بذلك فياليت شعري ماذا تقول في يزيد الطريد أكان يحب عليا كرم الله تعالى وجهه أم كان يبغضه ولا أظنك في مرية من أنه عليه اللعنة كان يبغضه رضي الله تعالى عنه أشد البغض وكذا يبغض ولديه الحسن والحسين على جدهما وأبويهما وعليهما الصلاة والسلام كما تدل على ذلك الآثار المتواترة معنى وحينئذ لا مجال لك من القول بأن اللعين كان منافقا »[30]

و حتی خود ابن تیمیه این روایت را ذکر نموده و تأیید میکند:

« ومن ذلك: ما روي عن علي رضي الله عنه قال: "والذي فلق الحبة وبرأ النسمة أنه لعهد النبي الأمي إلي أنه لا يحبك إلا مؤمن ولا يبغضك إلا منافق" رواه مسلم. »[31]

بر اساس این مطالب، تناقضات نظریه مدرسه صحابه با روایات آشکار میشود، زیرا در این مدرسه، این نوع صحابه را مجتهدی خطا کار که مستحق پاداش الهی است، معرفی میکند ولی در روایات، آنان را منافق مینامد، بنابراین جای شک باقی نمی ماند که این نظریه باطل و مخالف سنت پیامبر میباشد.

در این میان، چیزی که عجیب به نظر میرسد، سخنان ابن تیمیه است، او با وجود نقل روایاتی که در فضائل و مناقب امیرالمؤمنین علی علیه السلام میباشد و دلالت بر عصمت حضرت میکند، هنگام مواجهه با برخی تعارضات و اختلافات، به پشتیبانی از صحابه بر میخیزد و در زیر پرچم آنان قرار میگیرد.

البته بیان نظریات ابن تیمیه به خودی خود، نمیتواند تأثیری در کم شدن نور اهل بیت علیهم السلام گردد، چون همیشه تعدادی از کسانی که سعی در خاموش نمودن نور خدا دارند، وجود داشته است، ولی مشکل از آنجا شدت میگیرد که پیروان زیادی در میان اهل سنت، سنگ ابن تیمیه و تفکرات او را به سینه میزنند و و به نوعی هواداران ابن تیمیه و مذهب او به شمار میروند و بسیاری از شبهه ها و بدعت هائی که در اسلام به وجود می آید، تکیه به نظرات او داشته و این شجره نامبارک وهّابیت، که کج روی های زیادی از مبانی اسلام دارد، از آبشخور کتاب های او سیراب میشود؛ از همین روی، جا دارد که به برخی از نظریات او اشاره نموده و بطلان آن را آشکار کنیم. به این منظور از کلمات علماء مدرسه صحابه که به مخالفت با ابن تیمیه برخواسته اند، استفاده میکنیم؛ در آغاز، سخنان " ابن هجر هیتمی الشافعی (909 - 973 هـ = 1504 - 1567 م) " در کتاب " الجوهر المنظم في زيارة القبر المكرم " که توسط " علّامه امینی " در کتاب گرانسنگ " الغدیر " ذکر شده است را، بیان میکنیم:

« قال ابن حجر الهيتمي المكي الشافعي المتوفى 973، في كتابه [الجوهر المنظم في زيارة القبر المكرم] ص 12 ط سنة 1279 بمصر بعد ما استدل على مشروعية زيارة قبر النبي بعدة أدلة منها: الإجماع. فإن قلت: كيف تحكي الإجماع على مشروعية الزيارة والسفر إليها وطلبها وابن تيمية من متأخري الحنابلة منكر لمشروعية ذلك كله كما رآه السبكي في خطه ؟ ! وقد أطال ابن تيمية الاستدلال لذلك بما تمجه الاسماع، وتنفر عنه الطباع، بل زعم حرمة السفر لها إجماعا وإنه لا تقصر فيه الصلاة، وإن جميع الأحاديث الواردة فيها موضوعة، وتبعه بعض من تأخر عنه من أهل مذهبه. قلت: من هو ابن تيمية ؟ حتى ينظر إليه أو يعول في شئ من أمور الدين عليه، وهل هو إلا كما قال جماعة من الأئمة الذين تعقبوا كلماته الفاسدة وحججه الكاسدة حتى أظهروا عوار سقطاته و قبائح أوهامه وغلطاته كالعز بن جماعة: عبد - أضله الله تعالى وأغواه، وألبسه رداء الخزي وأرداه، وبوأه من قوة الافتراء والكذب ما أعقبه الهوان وأوجب له الحرمان ولقد تصدى شيخ الاسلام وعالم الأنام المجمع على جلالته واجتهاده وصلاحه وإمامته التقي السبكي قدس الله روحه ونور ضريحه للرد عليه في تصنيف مستقل أفاد فيه وأجاد، وأصاب وأوضح بباهر حججه طريق الصواب. ثم قال: هذا وما وقع من ابن تيمية مما ذكر وإن كان عثرة لا تقال أبدا، ومصيبة يستمر شؤمها سرمدا، وليس بعجيب فإنه سولت له نفسه وهواه وشيطانه »[32]

و همچنین در کتاب " الفتاوی الحدیثة " اینگونه او را معرفی مینماید:

« وسئل نفع الله به بما لفظه : لابن تيمية اعتراض على متأخري الصوفية ، وله خوارق في الفقه والأصول فما محصل ذلك .؟

فأجاب بقوله : ابن تيمية عبد خذله الله وأضله وأعماه وأصمه وأذله ، وبذلك صرح الأئمة الذين بينوا فساد أحواله وكذب أقواله ، ومن أراد ذلك فعليه بمطالعة كلام الإمام المجتهد المتفق على إمامته وجلالته وبلوغه مرتبة الاجتهاد أبي حسن البكي وولد التاج والشيخ الإمام العز ابن جماعة وأهل عصرهم من الشافعية »[33]

« وإياك أن تصغي إلى ما في كتب ابن تيمية وتلميذه ابن قيم الجوزية وغيرهما ممن اتخذ إلهه هواه وأضله الله على علم ، وختم على سمعه وقلبه وجعل على بصره غشاوة فمن يهديه من بعد الله ، وكيف تجاوز هؤلاء الملحدون الحدود وتعدوا الرسوم وخرقوا سياج الشريعة والحقيقة فظنوا بذلك أنهم على هذى من ربهم وليسوا كذلك بل هم على أسوإ الضلال وأقبح الخصال وأبلغ المقت والخسران وأنهى الكذب والبهتان فخذل الله متبعه وطهر الأرض من أمثالهم . »[34]

بعد از آشنائی مختصری با ابن تیمیه و تفکرات او، به برخی از نظرات او در مورد پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و امام علی علیه السلام و حضرت زهراء سلام الله علیها اشاره مینمائیم و مشاهده میکنیم که چگونه سعی در انکار بعضی از روایاتی دارد که متواتر بودن آنها به اثبات رسیده و امکان نفی آن وجود ندارد؛ در صورتی که توان مبارزه با اعتبار آنها را نداشته باشد، در دلالت آنها خدشه وارد میکند و یا به گونه ای دیگر، آنها را تأویل مینماید؛ در مجموع، بطلان سخنان او در همه مراحل، در نزد برخی علماء اهل سنت نیز، ثابت گشته است، برای نمونه به سخن "  ابن حجر عسقلانی " در کتاب " لسان المیزان " اشاره مینمائیم، مؤلف در این کتاب، بعد از بیان ترجمه علامه حلّی، به کتاب او  منهاج الکرامة  اشاره میکند و اینکه ابن تیمیه در منهاج السنة النبویة خود، سعی در ردّ نمودن این کتاب دارد و در ادامه میگوید:

« طالعت الرد المذكور [ منهاج السنة النبویة ] فوجدته كما قال السبكي في الاستيفاء لكن وجدته كثير التحامل إلى الغاية في رد الأحاديث التي يوردها بن المطهر وإن كان معظم ذلك من الموضوعات والواهيات لكنه رد في رده كثيراً من الأحاديث الجياد التي لم يستحضر حالة التصنيف مظانها لأنه كان لاتساعه في الحفظ يتكل على ما في صدره والإنسان عامد للنسيان وكم من مبالغة لتوهين كلام الرافضي ذاته أحياناً إلى تنقيص علي رضي الله عنه »[35]

از مواردی که ابن تیمیه سعی در انکار آن دارد، حدیث ولایت است که پیامبر در غدیر خم بیان نمودند و نقل آن به حد تواتر رسیده است:

« الوجه الخامس أن هذا اللفظ و هو قوله اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله كذب باتفاق أهل المعروفة بالحديث و أما قوله من كنت مولاه فعلي مولاه فلهم فيه قولان و سنذكره فان شاء الله في موضعه »[36]

« وَأَمَّا قَوْلُهُ : " { مَنْ كُنْت مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ } . . . إلَخْ " فَهَذَا لَيْسَ فِي شَيْءٍ مِنْ الْأُمَّهَاتِ ؛ إلَّا فِي التِّرْمِذِيِّ وَلَيْسَ فِيهِ إلَّا : " { مَنْ كُنْت مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ } وَأَمَّا الزِّيَادَةُ فَلَيْسَتْ فِي الْحَدِيثِ . وَسُئِلَ عَنْهَا الْإِمَامُ أَحْمَد فَقَالَ : زِيَادَةٌ كُوفِيَّةٌ وَلَا رَيْبَ أَنَّهَا كَذِبٌ لِوُجُوهِ : أَحَدُهَا : أَنَّ الْحَقَّ لَا يَدُورُ مَعَ مُعَيَّنٍ إلَّا النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لِأَنَّهُ لَوْ كَانَ كَذَلِكَ لَوَجَبَ اتِّبَاعُهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ وَمَعْلُومٌ أَنَّ عَلِيًّا يُنَازِعُهُ الصَّحَابَةُ وَأَتْبَاعُهُ فِي مَسَائِلَ وُجِدَ فِيهَا النَّصُّ يُوَافِقُ مَنْ نَازَعَهُ : كَالْمُتَوَفَّى عَنْهَا زَوْجُهَا وَهِيَ حَامِلٌ . وَقَوْلُهُ : " { اللَّهُمَّ اُنْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ } . . إلَخْ " خِلَافُ الْوَاقِعِ ؛ قَاتَلَ مَعَهُ أَقْوَامٌ يَوْمَ " صفين " فَمَا انْتَصَرُوا وَأَقْوَامٌ لَمْ يُقَاتِلُوا فَمَا خُذِلُوا : " كَسَعْدِ " الَّذِي فَتَحَ الْعِرَاقَ لَمْ يُقَاتِلْ مَعَهُ وَكَذَلِكَ أَصْحَابُ مُعَاوِيَةَ وَبَنِيَّ أُمَيَّةَ الَّذِينَ قَاتَلُوهُ فَتَحُوا كَثِيرًا مِنْ بِلَادِ الْكُفَّارِ وَنَصَرَهُمْ اللَّهُ . »[37]

از این کلام این تیمیه در انکار این روایت که بگذریم، در جای دیگر او سعی در خدشه نمودن در دلالت این روایت بر فضیلت أمیرالمؤمنین علی علیه السلام میکند و آن را أمری طبیعی معرفی نموده و ولایتی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بعد از خود، به حضرت واگذار نمودند را، همان ولایت مؤمنین بر یکدیگر بیان میکند، بنابراین این روایت دلالتی بر فضیلت حضرت علی علیه السلام نخواهد داشت!!

« وَقَوْلُهُ : " { مَنْ كُنْت مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ } فَمِنْ أَهْلِ الْحَدِيثِ مَنْ طَعَنَ فِيهِ كَالْبُخَارِيِّ وَغَيْرِهِ ؛ وَمِنْهُمْ مَنْ حَسَّنَهُ فَإِنْ كَانَ قَالَهُ فَلَمْ يُرِدْ بِهِ وِلَايَةً مُخْتَصًّا بِهَا ؛ بَلْ وِلَايَةً مُشْتَرِكَةً وَهِيَ وِلَايَةُ الْإِيمَانِ الَّتِي لِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُوَالَاةُ ضِدُّ الْمُعَادَاةِ وَلَا رَيْبَ أَنَّهُ يَجِبُ مُوَالَاةُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى سِوَاهُمْ فَفِيهِ رَدٌّ عَلَى النَّوَاصِبِ »[38]

در حالی که در جای خود بیان شده که انسان با کمترین تأمل، به این حقیقت پی میبرد که، بعید به نظر میرسد پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم که برگزیده خداوند و انسانی حکیم است، بعد از فراهم نمودن آن مقدمات که در غدیر خم صورت گرفت، فقط برای بیان این نکته بوده که حضرت علی علیه السلام نیز، مانند دیگر مؤمنین، بر شما ولایت دارد و او را دوست بدارید!! تفصیل کلام را به محل خود واگذار میکنیم.

این سخن ابن تیمیه در مورد حدیث ولایت بود، اکنون به سراغ دیگر منابع میرویم تا صحت و سقم کلام او را بسنجیم، ابتدا به کلام " محمد ناصر الدين البانی (1332هـ- 1914م، 1420هـ - 1999م) " در کتاب  "  السلسلة الصحیحة " اشاره میکنیم که سلسله دریافت این حدیث را ذکر کرده و آن را متواتر میداند:

" من كنت مولاه ، فعلي مولاه ، اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه " .قال الألباني في " السلسلة الصحيحة "  :ورد من حديث زيد بن أرقم و سعد بن أبي وقاص و بريدة بن الحصيب و علي بن أبيطالب و أبي أيوب الأنصاري و البراء بن عازب و عبد الله بن عباس و أنس بن مالك و أبي سعيد و أبي هريرة . »[39]

و برای هر یک از این راویان حدیث، طرقی را ذکر میکند که متواتر بودن آن را به اثبات میرساند و در پایان مطلب، خوانندگان را به منابع دیگری که این روایت را ذکر نموده اند، حواله میدهد:

« و للحديث طرق أخرى كثيرة جمع طائفة كبيرة منها الهيثمي في " المجمع " ( 9 / 103 - 108 ) و قد ذكرت و خرجت ما تيسر لي منها مما يقطع الواقف عليها بعد تحقيق الكلام على أسانيدها بصحة الحديث يقينا ، و إلا فهي كثيرة جدا ، و قد استوعبها ابن عقدة في كتاب مفرد ، قال الحافظ ابن حجر : منها صحاح و منها حسان . و جملة القول أن حديث الترجمة حديث صحيح بشطريه ، بل الأول منه متواتر عنه صلى الله عليه وسلم كما ظهر لمن تتبع أسانيده و طرقه ، و ما ذكرت منها كفاية . » [40]

وقتی که به سراغ کتاب " مجمع الزوائد و منبع الفوائد " تألیف " علي بن أبي بكر بن سليمان الهيثمي(735 - 807 هـ = 1335 - 1405 م) " میرویم، شاهد این هستیم که مؤلف این کتاب ،با اختصاص باب پنجم از مناقب أمیرالمؤمنین علی علیه السلام، 31 طریق نقل این روایت را ذکر نموده، و متواتر بودن آن را به اثبات میرساند، برای نمونه یکی از آن طریق ذکر میشود:

« وعن حبشي بن جنادة قال : سمعت رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غدير خم :   اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره وأعن من أعانه . رواه الطبراني ورجاله وثقوا. »[41]

از دیگر علماء که این روایت را ذکر نموده " أبو القاسم الطبراني (260 - 360هـ، 873 - 971م) " در کتاب معروف و معتبر خود نزد اهل سنت،  " المعجم الکبیر  " است که اینگونه بیان میکند:

« حدثنا محمد بن حيان المازني حدثنا كثير بن يحيى ثنا أبو كثير بن يحيى ثنا أبو عوانة و سعيد بن عبد الكريم بن سليط الحنفي عن الأعمش عن حبيب بن أبي ثابت عن عمرو بن واثلة عن زيد بن أرقم قال : لما رجع رسول الله صلى الله عليه و سلم من حجة الوداع ونزل غدير خم أمر بدوحات فقمت ثم قال فقال : كأني قد دعيت فأجبت إني تارك فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب الله وعترتي أهل بيتي فانظروا كيف تحلفوني فيهما ؟ فانهما لن يتفرعا حتى يردا علي علي الحوض ثم قال : إن الله مولاي وأ ا ولي كل مؤمن ثم أخذ بيد علي فقال : من كنت مولاه فهذا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فقلت لزيد : أنت سمعته من رسول الله ؟ فقال : ما كان في الدوحات أحد إلا قد راه بعينيه وسمعه بأذنيه »[42]

و از دیگر موارد میتوان از کتاب " المستدرک علی الصحیحین " نام برد:

« عن زيد بن أرقم رضي الله عنه قال : لما رجع رسول الله صلى الله عليه و سلم من حجة الوداع و نزل غدير خم أمر بدوحات فقمن فقال : كأني قد دعيت فأجبت إني قد تركت فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب الله تعالى و عترتي فانظروا كيف تخلفوني فيهما فإنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض ثم قال : إن الله عز و جل مولاي و أنا مولى كل مؤمن ثم أخذ بيد علي رضي الله عنه فقال : من كنت مولاه فهذا وليه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و ذكر الحديث بطوله . هذا حديث صحيح على شرط الشيخين و لم يخرجاه بطوله »[43]

و همچنین در کتاب " المسند " تألیف " أحمد بن محمد بن حنبل الشيباني (164 - 241هـ، 780 - 855م) " که رئیس مذهب حنابله میباشد، به این روایت اشاره شده است، و در با فرض کمترین صورت، در هشت جایگاه این روایت را ذکر نموده است:

« عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ ، قَالا : نَشَدَ عَلِيٌّ النَّاسَ فِي الرَّحَبَةِ : مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ إِلاَّ قَامَ ، قَالَ : فَقَامَ مِنْ قِبَلِ سَعِيدٍ سِتَّةٌ ، وَمِنْ قِبَلِ زَيْدٍ سِتَّةٌ ، فَشَهِدُوا أَنَّهُمْ سَمِعُوا رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لِعَلِيٍّ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ : أَلَيْسَ اللَّهُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ ؟ قَالُوا : بَلَى قَالَ : اللَّهُمَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ، فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ. »[44]

با ذکر این مطالب که از سوی علماء مدرسه صحابه بیان شده است، ـ اگر تواتر آن را نپذیرند ـ جای هیچگونه شک و شبهه ای در صحیح بودن این روایت نمیباشد، و از همین روی، آشکار میشود که ابن تیمیه چگونه به مبارزه با مسلّمات تاریخ و روایت برخواسته و حتی از سخن هم کیشان خود پیروی نمیکند، و دیگران را به دشمنی با خود میشوراند:

« إذا عرفت هذا ، فقد كان الدافع لتحرير الكلام على الحديث و بيان صحته أنني رأيت شيخ الإسلام بن تيمية ، قد ضعف الشطر الأول من الحديث ، و أما الشطر الآخر ، فزعم أنه كذب ! و هذا من مبالغته الناتجة في تقديري من تسرعه في تضعيف الأحاديث قبل أن يجمع طرقها و يدقق النظر فيها . و الله المستعان . »[45]

 

مدرسه اهل بیت علیهم السلام

اکنون که بانظرات و باورهای مدرسه صحابه آشنا شدیم و به مشکلات و اشتباهات آن آگاهی یافتیم، روی به سوی مدرسه اهل بیت علیهم السلام مینمائیم و به نحو اختصار و فهرست گونه، با دلائل این مدرسه آشنا میشویم و تفصیل کلام را به محل خود واگذار مینمائیم.

برای اثبات صحیص بودن مدرسه اهل بیت علیهم السلام، جدای از منابعی که در نزد شیعه موجود است، از منابع اهل سنت استفاده مینمائیم، شاید هنوز برخی مردّد بوده و برای دلگرمی خود به دنبال دلائلی باشند، و البته هیچ راهی برای متعصبین سلفی گر وجود ندارد به جز اینکه خود را از این خواب غفلت بیدار نمایند و چشمان خود را به سوی نور حقیقت بگشایند، باشد که همه از هدایت شدگان گردیم.

برای استدلال، از قررآن و سنت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم یاری میجوئیم و دست توسل به دامان اهل بیت علیهم السلام می افکنیم.

قرآن کریم:

« قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى » [46]

« إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ » [47]

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً »[48]

« الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً »[49]

جهت درک مطالب بیشتر، به تفسیر و شأن نزول این آیات در کتب تفسیری مراجعه نمائید.

 

دلیل از سنت:

« قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و أهل بيتي و إنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض »[50]

 

« قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لِعَلِيٍّ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي »[51]

 

« رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غديرخم : اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره وأعن من أعانه »[52]

 

« رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول : مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق »[53]

 

« أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ « فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّى ، فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِى »[54]

 

و صدها دلیل دیگر که مرجعیت را در فهم از قرآن و سنت، مخصوص اهل بیت علیهم السلام معرفی نموده و امر به پیروی از آن مینماید.

 

بخاریِ صحیح؟!

یکی از بزرگترین مشکلاتی که مدرسه صحابه با آن دست و پنجه نرم میکند و با وجود عدم پذیرش آن از جانب هر انسان آزاد اندیشی، ولی بر پذیرش آن اصرار میورزند، این حقیقت است که دست تحریف و دروغ در مهمترین منابع آنها دیده میشود و با این وجود شاهد این هستیم که بر این منابع و مصادر خود، مانند صحیح بخاری پافشاری نموده و بعد از قرآن کریم آن را معتبرترین منبع خود معرفی نموده و تمام احادیث آن را صحیح میدانند و وجه تسمیه آن به صحیح بخاری همین است.

برای نمونه میبینیم که بخاری احادیث فراوانی را از شخصی به نام " ابوهریرة " نقل میکند که در نزد خود اهل سنت جایگاه بالائی ندارد و خیلی او را قدح نموده اند و کذّاب و وضّاع بودن او را مسلّم میدانند.

در ابتدا برای شناخت بهتر ابوهریرة به کلام بعضی از بزرگان عامه استناد مینمائیم:

" محمد ابوریه " از علمای اهل سنت مصر در کتاب " الأضواء علی السنة المحمّدیة " کلامی از " رشید رضا " یکی دیگر از علمای اهل سنت نقل میکند که در آن میتوان به موقعیت ابوهریرة پی برد:

« وقد قال الفقيه المحدث السيد رشيد رضا رحمه الله في ذلك : لوطال عمر عمر حتى مات أبوهريرة لما وصلت إلينا تلك الاحاديث الكثيرة »[55]

و این بیانگر آن است که خود آنان نیز به جعلی بودن بسیاری از احادیث ابوهریرة باور دارند.

در ادامه، محمد ابوریه نظرات تعدادی دیگر از صحابه و بزرگان را نسبت به ابوهریرة نقل میکند که هر محققی را به نتیجه مطلوب میرساند:

« قال إبن قتيبة في تأويل متخلف الحديث : " إنه لماأتى أبوهريرة من الرواية عنه صلى الله عليه وسلم ما لم يأت بمثله من صحبه من جلة أصحابه والسابقين الاولين إتهموه وأنكروا عليه وقالوا : كيف سمعت هذا وحدك ؟ ومن سمعه معك ؟ وكانت عائشة رضي الله عنها أشدهم إنكارا عليه لتطاول الايام بها وبه »[56]

با این وجود میبینیم منابع اهل سنت آمیخته با احادیث ابوهریرة بوده و در استدلالات خود از آنها استفاده میکنند:

« أجمع رجال الحديث على أن أباهريرة كان أكثر الصحابة حديثا عن رسول الله ! على حين أنه لم يصاحب النبي إلا عاما وتسعة أشهر ! وقد ذكر أبومحمد ابن حزم أن مسند بقى بن مخلد قد احتوى من حديث أبي هريرة على 5374 روى البخاري منها 446 .

وقدقال هوعن نفسه - كماروى البخاري - ما من أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم أحد أكثرحديثا مني ، إلا ما كان من عبدالله بن عمرو فقد كان

يكتب ولا أكتب »[57]

نکته ای که جای تأمل دارد این است که با وجود اینکه ابوهریرة مدت کمی در محضر پیامبر بوده ولی احادیث فراوانی از ایشان نقل نموده است، در حالی که بزرگان اصحاب مانند ابوبکر و عمر تعداد کمی روایت از پیامبر نقل نموده اند و البته رویکردی که حدیث نگاران بخصوص بخاری با احادیث ابوهریرة دارد در مورد بزرگان اصحاب و کسانی که پیامبر را زمانی بسیار بیش از ابوهریرة درک نموده اند، متفاوت است و احادیث محدودتر و کمتری از آنان نقل نموده اند:

« وبقي أن تعرف مقدار ما رواه الذين سبقوه بالايمان وكانوا أدنى منه إلى رسول الله وأعلم بالدين وأبعد في الفضل والجهادمن المهاجرين والانصار وغيرهم وقضوامع الرسول سنين طويلة - لنرى كم روى كبارهم من أحاديث رسول الله .

ما رواه أبوبكر :

فهذا أبوبكر أول الرجال إسلامابعد علي ، وشيخ الصحابة جميعاوقضى مع النبي ماقضى بمكة والمدينة وكان نسابة العرب ، ترى كم من حديث رواه ؟ قال النووى في تهذيبه : روى الصديق عن النبي 142 حديثا ، أورد السيوطي منها في تاريخ الخلفاء 104 وله في البخاري 22 حديثا .

مارواه عمر :

أسلم سنة ست وظل مع النبي إلى آخر حياته ( صلى الله عليه وسلم ) ومن قوله : كنت وجارامن الانصار نتناوب النزول على رسول الله ، ينزل يوما ، وأنزل يوما ، فإذا نزلت جئته بخبرذلك اليوم من الوحي وغيره ، وإذانزل فعل مثل ذلك – و برغم ذلك كله لم يصح عنه إلا حوال خمسين حديثا كما أثبت ذلك ابن حزم .

مارواه علي :

أول من أسلم وتربى في حجر النبي وعاش تحت كنفه من قبل البعثة وظل معه إلى أن انتقل النبي إلى الرفيق الاعلى لم يفارقه لا في سفر وفي حضروهوابن عمه وزوج ابنته فاطمة الزهراء ، شهد المشاهد كلهاسوى تبوك فقد استخلفه النبي فيها على المدينة فقال : يارسول الله ، أتخلفني في النساء والصبيان ؟ فقال رسول أماترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى ؟ إلا أنه لانبي بعدي .

هذاالامام الذي لا يكاد يضارعه أحد من الصحابة جميعافي العلم – قد أسندوا له كماروى السيوطي 58 حديثا ، وقال ابن جزم : لم يصح منهاإلا خمسون حديثالم يرو البخاري و مسلم منها إلا من عشرين حديثا .

عثمان :

أما عثمان فقد روى البخاري له تسعة أحاديث ومسلم خمسة .

الزبيربن العوام روى له البخاري تسعة أحاديث ومسلم حديث .

طلحة بن عبيدالله روى له البخاري أربعة أحاديث .

عبدالرحمن بن عوف روى له البخاري تسعة أحاديث .

أبي بن كعب له في الكتب الستة ستون حديثاو نيف .

زيد بن ثابت روى له البخاري ثمانية أحاديث ، واتفق الشيخان على خمسة .

سلمان الفارسي أخرج له البخاري 4 أحاديث ومسلم ثلاثة . . . إلخ .

وقد ثبت أن كثيرا من الصحابة لم يرووا عن النبي شيئا ، منهم سعيد بن زيد ابن نفيل أحدالعشرة وأبي بن عمارة . . . إلخ .»[58]

آیا میتوان پذیرفت حضرت علی علیه السلام که اولین ایمان آورنده به پیامبر بوده و در دامان پیامبر تربیت یافته و همیشه در کنار پیامبر حضور داشته و باب شهر علم پیامبر بوده فقط به همین تعداد احادیث نقل نموده است و شخصیتی مانند ابوهریرة چندین برابر ایشان روایت نقل نموده است؟!

آیا سلمان که بر اساس فرموده پیامبر از اهل بیت علیهم السلام است به تعداد انگشتان یک دست نیز روایت نقل نموده است؟!

آیا در انتخاب احادیث بخاری و مسلم، معیار هائی ویژه در نظر گرفته شده؟!

آیا تمام احادیث موجود در کتاب بخاری و مسلم صحیح هستند؟!

و این در حالی است که از اهل بیت علیهم السلام روایات بسیار کمی نقل نموده اند و با وجود هم عصر بودن بخاری با بعضی از امامان شیعه مانند امام محمد بن علی الجواد و علی بن محمد النقی و حسن بن علی العسکری علیهم السلام حتی یک روایت هم از آنان نقل نکرده اند و با وجود شهرتی که امام صادق علیه السلام داشته اند و استاد بزرگان اهل سنت بوده اند، فقط به نقل روایاتی از شاگردان ایشان اکتفاء نموده است!!

و این رویکرد چیزی را ثابت نمیکند مگر دشمنی بعضی از صحابه و تابعین و علمای اهل سنت با اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، و همین امر باعث به وجود آمدن دو تفکّر جداگانه و دو تفسیر مستقل از قرآن و سنت و همین نیز به وجود آورنده شکافی عمیق میان جامعه مسلمین گشته است.

 

 

 

حسن ختام

فرجام سخن خود را، آمیخته با کلامی از " علامه طباطبائی رحمه الله " صاحب تفسیر گرانسنگ " المیزان " مینمائیم، که به این نکته تصریح میکند:

« و من الشاهد على هذا الإعراض قلة الأحاديث المنقولة عنهم (عليهم السلام) فإنك إذا تأملت ما عليه علم الحديث في عهد الخلفاء من المكانة و الكرامة، و ما كان عليه الناس من الولع و الحرص الشديد على أخذه ثم أحصيت ما نقل في ذلك عن علي و الحسن و الحسين، و خاصة ما نقل من ذلك في تفسير القرآن لرأيت عجبا: أما الصحابة فلم ينقلوا عن علي (عليه السلام) شيئا يذكر، و أما التابعون فلا يبلغ ما نقلوا عنه - إن أحصي - مائة رواية في تمام القرآن و أما الحسن (عليه السلام) فلعل المنقول عنه لا يبلغ عشرا، و أما الحسين فلم ينقل عنه شيء يذكر، و قد أنهى بعضهم الروايات الواردة في التفسير إلى سبعة عشر ألف حديث من طريق الجمهور وحده، و هذه النسبة موجودة في روايات الفقه أيضا.

فهل هذا لأنهم هجروا أهل البيت و أعرضوا عن حديثهم؟ أو لأنهم أخذوا عنهم و أكثروا ثم أخفيت و نسيت في الدولة الأموية لانحراف الأمويين عنهم؟ ماأدري. غير أن عزلة علي و عدم اشتراكه في جمع القرآن أولا و أخيرا و تاريخ حياة الحسن و الحسين (عليهما السلام) يؤيد أول الاحتمالين. »[59] 

 

﴿ منابع ﴾

ـ قرآن کریم

ـ إجمال الإصابة في أقوال الصحابة، خليل بن كيكلدي العلائي، الناشر : جمعية إحياء التراث الإسلامي – الكويت، الطبعة الأولى ، 1407، تحقيق : د. محمد سليمان الأشقر

ـ الإستيعاب في معرفة الأصحاب، ابن عبد البر، عدد الأجزاء : 4، مصدر الكتاب : موقع الوراق

ـ أسد الغابة، ابن الأثير، عدد الأجزاء : 5، مصدر الكتاب : موقع الوراق

ـ الإصابة في تمييز الصحابة، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي، الناشر : دار الجيل – بيروت، الطبعة الأولى ، 1412، تحقيق : علي محمد البجاوي، عدد الأجزاء : 8

ـ أضواء على السنة المحمدية، محمود أبوريه

ـ جامع المسانید و السنن، " ابن کثیر القرشی الشافعی (700 - 774هـ)

ـ روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود الألوسي البغدادي، سنة الوفاة 1270هـ، تحقيق الناشر دار إحياء التراث العربي، سنة النشر، مكان النشر بيروت، عدد الأجزاء 30

ـ السلسلة الصحيحة المجلدات الكاملة 1-9، محمد ناصر الدين الألباني، المصدر:تم كتابة هذه المجلدات وتصحيحها من قبل مجموعة من الأخوة

ـ سنن الترمذى، محمد بن عيسى بن سَوْرة بن موسى بن الضحاك، الترمذي، أبو عيسى، عدد الأجزاء : 5، مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصرية

ـ شرح نهج البلاغة، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني، النشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1418هـ - 1998م، الطبعة : الأولى، تحقيق : محمد عبد الكريم النمري، عدد الأجزاء / 20

ـ الصارم المسلول على شاتم الرسول، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس، الناشر : دار ابن حزم – بيروت، الطبعة الأولى ، 1417، تحقيق : محمد عبد الله عمر الحلواني , محمد كبير أحمد شودري، عدد الأجزاء : 3

ـ الصحبة والصحابة، حسن بن فرحان المالكي

ـ صحيح البخارى، محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة البخاري، أبو عبد الله، مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصرية

ـ صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوری، الناشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي، عدد الأجزاء : 5

ـ الغدير، الشيخ الأميني، عدد الأجزاء : 11

ـ الفتاوى الحديثية لابن حجر الهيتمي ( موافق للمطبوع )، أحمد شهاب الدين ابن حجر الهيتمي المكي، دار النشر: دارالفكر،عدد الأجزاء / 1

ـ الكبائر، محمد بن عثمان الذهبي، الناشر : دار الندوة الجديدة – بيروت، عدد الأجزاء : 1

ـ لسان العرب، محمد بن مكرم بن منظور الأفريقي المصري، الناشر : دار صادر – بيروت، الطبعة الأولى، عدد الأجزاء : 15، مصدر الكتاب : برنامج المحدث المجاني

ـ لسان الميزان، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي، الناشر : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت، الطبعة الثالثة ، 1406 – 1986، تحقيق : دائرة المعرف النظامية – الهند، عدد الأجزاء : 7

ـ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدين علي بن أبي بكر الهيثمي، الناشر : دار الفكر، بيروت - 1412 هـ، عدد الأجزاء : 10

ـ مجموع الفتاوى، تقي الدين أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني (المتوفى : 728هـ)، المحقق : أنور الباز - عامر الجزار، الناشر : دار الوفاء، الطبعة : الثالثة ، 1426 هـ / 2005 م، عدد الأجزاء : 37 ( 35 ، 2 فهارس )، مصدر الكتاب : موقع الإسلام

ـ المستصفى في علم الأصول،محمد بن محمد الغزالي أبو حامد، الناشر : دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة الأولى ، 1413، تحقيق : محمد عبد السلام عبد الشافي، عدد الأجزاء : 1

ـ المستدرك على الصحيحين، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم النيسابوري، الناشر : دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة الأولى ، 1411 – 1990، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا، عدد الأجزاء : 4، مع الكتاب : تعليقات الذهبي في التلخيص

ـ مسند أحمد بن حنبل، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشيباني (المتوفى : 241هـ)، المحقق : السيد أبو المعاطي النوري، الناشر : عالم الكتب – بيروت، الطبعة : الأولى ، 1419هـ ـ 1998 م، عدد الأجزاء : 6

ـ المصباح المنير، أحمد بن محمد بن علي الفيومي المقري، دراسة و تحقيق : يوسف الشيخ محمد، الناشر: المكتبة العصرية، عدد المجلدات: [ 1 ]، مصدر الكتاب : موقع مكتبة المدينة الرقمية

ـ المعجم الكبير، سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم الطبراني، الناشر : مكتبة العلوم والحكم – الموصل، الطبعة الثانية ، 1404 – 1983، تحقيق : حمدي بن عبدالمجيد السلفي، عدد الأجزاء : 20

ـ معرفة علوم الحديث، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري، الناشر : دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة الثانية ، 1397هـ - 1977م، تحقيق : السيد معظم حسين، عدد الأجزاء : 1

ـ الموافقات، إبراهيم بن موسى بن محمد اللخمي الغرناطي الشهير بالشاطبي (المتوفى : 790هـ)، المحقق : أبو عبيدة مشهور بن حسن آل سلمان، الناشر : دار ابن عفان، الطبعة : الطبعة الأولى 1417هـ/ 1997م، عدد الأجزاء : 7، مصدر الكتاب : موقع المكتبة الرقمية

ـ منهاج السنة النبوية، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس، الناشر : مؤسسة قرطبة، الطبعة الأولى ، 1406، تحقيق : د. محمد رشاد سالم، عدد الأجزاء : 8

ـ تفسير الميزان، العلامة الطباطبائي رحمه الله، عدد الأجزاء : 20، مصدر الكتاب : موقع الكوثر



[1] اسد الغابة ج 1 ص 7

[2] الإصابة فی تمییز الصحابة ج1 ص 158

[3] اسد الغابة ج 1 ص 7

[4] الاصابة فی تمییز الصحابة ج 3 ص 162

[5] الاستیعاب فی معرفة الاصحاب ج1 ص 1

[6] معرفة علوم الحدیث ج 1 ص 64

[7] الاصابة فی تمییز الصحابة ج 1 ص 159

[8] سوره حجرات آیه 13

[9] الاستیعاب فی معرفة الاصحاب ج 1 ص 1

[10] اسد الغابة ج1 ص 1

[11] اجمال الاصابة فی اقوال الصحابة ص 58

[12] لسان العرب ماده عدل

[13] مصباح المنیر ماده عدل

[14] الصحبة و الصحابة ص 265

[15] الصارم المسلول علی شاتم الرسول جزء 6 ص 575

[16] الاصابة فی تمییز الصحابة ج1 ص 163

[17] الاصابة فی تمییز الصحابة ج 1 ص 162

[18] الکبائر ص 236

[19] الصارم المسلول علی شاتم الرسول جزء 6ص 567

[20] الصارم المسلول علی شاتم الرسول جزء 6 ص 586

بر اساس این مبنا، بیان عیبی که در صحابه وجود داشته است،نیز موجب کفر میگردد.

[21] الصارم المسلول علی شاتم الرسول جزء 6 ص 582 الی 586

[22] شرح نهج البلاغه ج 1 ص 8

[23] منهاج السنة النبویة ج 7 ص 147

[24] منهاج السنة النبویة ج 7 ص 137

جای پرسش باقی است که آیا این سخنان ابن تیمیه، خود دلالت بر کفر نمیکند؟

زیرا یا صحابه یکدیگر را سبّ مینمودند و یا نمینمودند، در صورت نخست، این خود بیان عیب صحابه است و در صورت دوم، دروغ بستن به صحابه است که در هر دو صورت با مبنای ابن تیمیه، کفر شخص ثابت میشود. م ک به پاورقی 53

[25] جامع المسانید و السنن ج 1 ص 125

[26] جامع المسانید و السنن ج 1 ص 126

[27] سنن الترمزی کتاب مناقب عن رسول الله باب مَنَاقِبِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ حدیث 3669

[28] صحیح المسلم کتاب الایمان بَاب الدَّلِيلِ عَلَى أَنَّ حُبَّ الْأَنْصَارِ وَعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ مِنْ الْإِيمَانِ وَعَلَامَاتِهِ وَبُغْضِهِمْ مِنْ عَلَامَاتِ النِّفَاقِ حدیث 113

[29] المستدرک علی الصحیحین كتاب معرفة الصحابة رضي الله تعالى عنهم باب ذكر إسلام أمير المؤمنين علي رضي الله تعالى عنه حدیث 4643

[30] روح المعانی في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني سورة محمد صلّی الله علیم و آله و سلّم ذیل آیه 30

[31] الصارم المسلول علی شاتم الرسول جزء 6 ص 581

[32] الغدیر ج 5 ص 117

[33] الفتاوی الحدیثة لابن تیمیة ص 114

[34] الفتاوی الحدیثة لابن تیمیه ص 203

[35] لسان المیزان ج 3 ص 137

[36] منهاج السنة النبویة ج 7 ص 55

[37] مجموع الفتاوی ج 4 ص 418

[38] مجموع الفتاوی ج 4 ص 418

[39] السلسلة الصحیحة ج 4 ص 249 حدیث 1750

[40] السلسلة الصحیحة ج 4 ص 249

[41] مجمع الزوائد و منبع الفوائد ج 9 ص 133حدیث 14622

[42] المعجم الکبیر ج 5 ص 166

[43] المستدرک علی الصحیحین كتاب معرفة الصحابة رضي الله تعالى عنهم باب مناقب أمير المؤمنين علي رضي الله تعالى عنه ج 3 ص 118 حدیث 4576

[44] مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 118 مسند علی بن ابی طالب حدیث 950

[45] السلسلة الصحیحة ج 4 ص 249

[46] سوره شوری آیه 23

[47] سوره مائده آیه 55

[48] سوره نساء آیه 59

[49] سوره مائده آیه 3

[50] المستدرک علی الصحیحین كتاب معرفة الصحابة رضي الله تعالى عنهم باب مناقب اهل الرسول صلی الله علیه و سلم و آله و سلم حدیث 4711

این روایت در این منابع نیز موجود میباشد: مسند احمد بن حنبل، مصنف ابن ابی شیبة، السنن البیهقی، السنن الدارمی، السنن الکبری للنسائی و ده ها کتاب دیگر از منابع اهل سنت

[51] صحیح المسلم کتاب فضائل الصحابة باب فضائل علی بن ابی طالب رضی الله عنه حدیث 4418

این روایت در این منابع نیز موجود میباشد: صحیح البخاری، مسند احمد بن حنبل، سنن الترمزی، سنن ابن ماجه، المعجم الکبیر، المسند الجامع، السنن الکبری للبیهقی و ده ها منبع دیگر

[52] المعجم الکبیر باب حاء حدیث 3514

[53] المستدرک علی الصحیحین کتاب التفسیر، ذیل تفسیر سوره هود حدیث 3312

[54] صحیح البخاری کتاب فضائل الصحابة باب مناقب قرابة رسول الله حدیث 3714

[55] الاضواء علی السنة المحمدیة ص 202

[56]الاضواء علی السنة المحمدیة ص 204

[57] الاضواء علی السنة المحمدیة ص 201

[58] الاضواء علی السنة المحمدیة ص 226

[59] المیزان ج 5 ص 159

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

سایه لطف

 

 

 

 

« سایه لطف »

یارب نظری بر جگر سوخته ام کن

بر روی سیاه و به کرم دوخته ام کن

یارب دل ما تاب غم هجر ندارد

امید وصال از در تو وزر ندارد

خان کرمت خانه هر رند خرابات

مسکین خرامان زده دیر خرابات

رندی جهانم بنما بهر عطایت

مهمان جمالت بنما بهر صفایت

یارب تو گذر از همۀ جرم و خطایم

تقصیر و قصور و همه اعمال تباهم

جز شر و بدی در عمل و فکر ندیدی

از عبد و مطیع هوس و نفس چه دیدی؟!

عمری به پر لطف تر و خشک نمودی

اطعام و سقایت به لب خشک نمودی

از جام محبت به دلم عشق فزودی

کامم به ثنایت شد و با عشق سرودی

روزم شب و شب روز شد و در کنف تو

گفتیم و نمودیم و شدیم بی هدف تو

سنگی به سر شیشه و احساس شکستیم

خوردیم نمک لیک نمکدان بشکستیم

دوریم و دو صد بار ز تو دور بماندیم

بر خان کرامت به ضیافت نبماندیم

دستی نگرفتیم دم غرق به گرداب

دستی نرساندیم بر هر شاخه و طنّاب

اما چه کنم نام تو ارباب و عبیدیم

در عالم و آدم به عطای تو فریدیم

یارب چو کنون از همه افعال و شقاوت

حاصل نشده بر دل ما غیر ندامت

بگذار و گذر بسته و سربسته بد و خوب

از بهر عقوبت منما بر تن ما چوب

خود گفته ای و خوب زدی در وسط خال

ضعف و عَجَل و خلقت از خاک و چه بی حال

از بند اسارات شیاطین برهانم

وز قید فکارات و براهین برهانم

در خود کنم و خود به خودم باز نما کن

بی خود کنم و محو رخ ماه نما کن

بر روی دلم نصب نمایم علم تو

من مفتخر و چشم به دست کرم تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

کشتی نجات 1

 

 

 

 

 

این نوشتار، قسمت اول از مقاله ای است در بیان طریقه فهم از قرآن و سنت و همچنین جوابی به برخی شبهات وهابیت، که تنها با استفاده از منابع اهل سنت پاسخ داده شده است و راهگشای خوبی برای حقیقت جویان عالم میباشد.

 

پیش گفتار

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی سیّدنا محمّد و آله الطیّبین الطاهرین و لا سیّما بقیة الله فی الأرضین.

جای هیچ شبهه ای نیست که اختلافات کنونی موجود در دین اسلام بر اثر بروز اختلافاتی است که در صدر اسلام و در بین صحابه پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و مخصوصا بعد از رحلت ایشان به وقوع پیوسته است و همین اختلافات تابه امروز ادامه داشته و ضربات فراوانی بر پیکره اسلام وارد آورده است.

دلائل زیادی برای عدم حل این اختلافات وجود داشته که مانع اتحاد جوامع اسلامی در سراسر عالم گشته و هر فرقه و نحله اسلامی با رد سائر فرق، خود را تنها فرقه ناجیه دانسته و به مبارزه با دیگر هم قطاران خود بر میخیزند.

از مهمترین اسباب پیچیده ماندن این اختلافات، این است که هر مذهبی اعمال و اعتقادات خود را مستند و منسوب به قرآن و پیامبر دانسته و مرزهائی بین خود و دیگر مذاهب اسلامی کشیده و خود را فرقه ای مستقل و بر حق میدانند.

اکنون جای این سؤال باقی است که آیا همه این مذاهب اسلامی، مذهبی بر حق بوده و تبعیّت از هر کدام از آنان باعث رستگاری مسلمین خواهد شد؟

جهت دستیابی به پاسخی برای این پرسش، ناگزیر از بیان مطالبی هستیم که چون فانوسی در دل شب تار، ما را به سر منزل مقصود رسانده و سبب اعتلای فرهنگ اسلامی و احتزاز پرچم اتحاد اسلامی در سرتاسر عالم گردد.

این نوشتار، خوشه چینی از سلسله گفتارهای استاد علامه سید کمال حیدری دامن برکاته است که در برنامه ماهواره ای شبکه جهانی کوثر، به سمع و نظر حقیقت جویان عالم رسیده و برای درک بهتر مطالب ایشان، این جزوه تهیه گردیده است.

و در فرجام، با تشکر فراوان از زحمات استاد، توفیقات روز افزون ایشان را از درگاه باری تعالی مسئلت میداریم.

 

 

 

 

 

مقدمه

اسلام عزیز، کامل ترین دین الهی

یکی از مسائلی که از گذشته هائی دور تا کنون گریبان گیر جامعه اسلامی گشته، اختلافات و تعارضاتی است که در بین مذاهب اسلامی وجود دارد و همین اختلافات منشأ ضربات سهمگینی بوده که مسلمانان همیشه از آن رنج برده اند و هر از گاهی که عده ای سعی در کاهش این اختلافات نموده اند، با مقابله و مخالفت برخی از مسلمانان با عقائدی خاص مواجه گشته اند و نتوانسته کاری از پیش برده و عده ای نیز از راه اجبار و زور و تکفیر قدم در این طریق نهاده اند و به هر روی، هیچ کدام از این رفتارها تا کنون علاوه بر اینکه نتوانسته است اختلافات موجود میان جامعه اسلامی را کاهش دهد، باعث گشته روز به روز روحیه اسلام ستیزی در میان جوامع بشری گسترش یابد.

و این در حالی است که کتاب آسمانی قرآن کریم در میان مسلمین موجود است و دین اسلام آخرین و کاملترین دین و برگزیده خداوند است:

« إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلاَمُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ » [1]

و به اعتقاد همه مسلمانان تنها کتاب آسمانی است که هیچگونه تحریف و زیادة و نقصانی در آن صورت نگرفته است و پیروی از آن باعث سعادت دنیوی و اخروی خواهد شد و به تصریح خود قرآن، همه چیز در این کتاب آسمانی بیان شده است:

« وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ  »[2]

اکنون اگر به این نکته ها دقت شود که در قرآن همه چیز بیان شده و نیز سالم از هرگونه تحریف مانده است هماگونه که خداوند تضمین نموده و حفاظت آن را به عهده گرفته:

« إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ » [3]

و همچنین قرآن کتابی است هدایتگر که پیروی از آن باعث سعادت شده و رحمت خدا را نازل میکند:

« إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً » [4]

« وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً » [5]

و مهم تر از همه، اینکه همه مذاهب اسلامی و فرقه های دینی و سیاسی، خود را پیرو قرآن دانسته و در مواجهه با اختلافات فریاد وا قرآنا سر میدهند، و با وجود همه این موارد، جامعه اسلامی که متشکل از حدود یک و نیم میلیارد مسلمان است از اختلافات شدیدی رنج میبرد، حال پرسشهائی برای ما به وجود می آید:

آیا این وعده های خداوند محقَّق نمیشود؟!

آیا قرآن کتاب انسان سازی نیست؟!

آیا اسلام دین کاملی نیست؟!

و صدها پرسش دیگر که نمیتوان پاسخی برای آن یافت مگر اینکه بتوانیم منشأ این بیماری را پیدا نمائیم.

برای یافتن جواب و پیراستن اسلام و قرآن از هرگونه نقص و کوتاهی، در چند مرحله به این پرسش، پاسخ میدهیم، اگر چه این نوشته نمیتواند بیانگر تمام کلام باشد.

 

الف) آیا قرآن به تنهائی کافیست؟

هیچ شکی نیست که قرآن کریم با همه عظمتش، همه گزاره های دین اسلام را به طور مستقیم و نص بیان ننموده است و برای فهم خیلی از مطالب آن، به مفسِّر و مبیِّن قرآن نیاز است و این مسئولیت به عهده پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بوده است و همانگونه که حضرت دریافت کننده وحی در شکل کتاب مقدس بوند، همچنین دستورات خداوند را در زمینه تبیین آن، دریافت مینمودند و به این نکته در قرآن نیز بیان شده است:

« بِالْبَيِّنَاتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ  »[6]

بنابراین برای برداشت معارف دین از قرآن نیاز به مبیّن است و قرآن به تنهائی نمیتواند نقش بزرگی را در رفع اختلافات داشته باشد و به همین منظور شاهد هستیم که با وجود قرآن میان مسلمین، تعارضات زیادی موجود است.

با این وجود برخی از علماء اهل سنت، برای ادعاهای شیعه در دین، خواهان دلائلی از نص قرآن هستند و این در حالی است که خود نتوانسته اند همه مبانی دین خود را از قرآن استخراج کنند و در بسیاری از احکام و معارف خود، از کتابهای دیگر استفاده میکنند و با این ادعاء که همه مطالب آن صحیح است و پا جای پای قرآن نهاده، اینگونه عمل خود را توجیه میکنند.

نخست باید از آنان پرسید که آیا برای اصلی ترین مبانی خود مانند خلافت خلفای سه گانه، میتوانند به آیه ای از قرآن استناد کنند؟!

در حالی که هیچ آیه ای از قرآن دلالتی بر مطلوب آنان ندارد حتی با استفاده از اشاره و کنایه و مفهوم گیری!!

دوم اینکه صحیح بودن کتب مورد استناد آنها، کلامی تحکُّم و زورگویانه است که در ادامه با ذکر دلائل و شواهد، در بطلان آن سخن خواهیم گفت.

 

ب) چگونه قرآن تبیین میشود؟

زمانی که علم پیدا کردیم به نیاز قرآن به مبیّن، حال این پرسش به وجود می آید که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم چگونه و با استفاده از چه چیزی قرآن را تبیین نموده اند؟

 حقیقت این است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در طول مدت 23 سال از مسند رسالت، از هر زمان و مکانی برای تبیین قرآن استفاده می نمودند و نه تنها در امر تبلیغ دین بلکه در جزئیات زندگی روزانه خود، عمل و سخنی بیان نمی نمودند مگر اینکه در راستای اهداف الهی بوده و برای همگان مانند قرآن کریم حجت بوده و فلسفه عصمت حضرت نیز بر اساس این اهداف بوده، همانگونه که در قرآن به آن اشاره شده است:

« مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ  »[7]

با استناد به این آیه و آیاتی چند از قرآن، بر همه لازم است از هر عملی پیامبر انجام میدهند که شامل گفتار و کردار و حتی تقریر حضرت میباشد، پیروی نمایند و بدون شک از طریق وحی بوده و امکان خطا و اشتباه در آن وجود ندارد:

« وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3﴾ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى  »[8]

بنابراین همه اعمال پیامبر صحیح و در راستای تبیین دین بوده است و پیروی از کردار و گفتار و تقریر حضرت ـ که از آنها به " سنّت " تعبیر میشود ـ بر همگان لازم است.

و با همین بیان، نقش سنت در پیشبرد معارف دینی روشن میگردد و همچنین معلوم میشود فقدان آن، چه صدمات غیر قابل جبرانی بر پیکره دین وارد میکند. و نیز آگاه میشویم، از حیث واقع و ثبوت، دو مصدری که میتوان در فهم معارف دینی و احکام شرعی به آنها استناد کرد قرآن مجید و سنت نبوی صلّی الله علیه و آله و سلّم میباشد.

ولی هنوز این سؤال اساسی و مهم بدون جواب باقی مانده است که با وجود اتفاق و اجماع امت اسلامی بر اینکه منبع اصلی در فهم معارف دین و احکام اسلام کتاب مقدس قرآن مجید و سنّت پیامبر اسلام حضرت محمّد بن عبدالله صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ که در جهت بیان و توضیح قرآن مجید وارد شده ـ میباشد، چرا این اختلافات به وجود آمده و منشأ آنها کجا است؟

 

ج) از چه راهی به سنت دست یابیم؟

از حقائقی که باید به آن اعتراف نمائیم این است که سبب این اختلافات طریقه فهم ما از کتاب و سنت است، و اینکه از چه راهی سنت را دریافت نموده ایم؟!

به دیگر بیان، جای هیچ شبهه ای در متواتر بودن الفاظ قرآن مجید نیست، و این کتاب مقدس، همان کتابی است که خداوند متعال برای هدایت بشر، فرود آورده است و پیروی از آن، نوید سعادت و خوشبختی را برای انسان، در پی خواهد داشت، ـ اگر چه عدۀ کمی نیز در همین، شبهه وارد نموده اند، ولی در برابر اجماع شیعه و سنی، توان عرض اندام نخواهند داشت ـ ولی کسانی که سنت پیامبر را برای ما نقل و ثبت کرده اند، در میان خود اختلافات بسیاری داشته اند و همین امر سبب گشته، سنّتی که از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم به دست ما رسیده و تبیین کننده قرآن است، دارای اختلافات و تعارضات زیادی باشد، و زمانی که احتمال خطاء در نقل سنت وجود داشته باشد، این احتمال به سنتی که مبیِّن قرآن هست نیز، سرایت میکند و فهم از قرآن و سنت با مشکل مواجه میشود، و برای پیرو آن، این شک را به وجود می آورد که آیا به مقصود خواهد رسید؟

بنابراین فهم معارف دین از قرآن و سنت، وابسته به سنتی است که از راه صحیح به دست ما رسیده باشد و از همین نقطه، جدائی تشیع از اهل سنت شکل گرفته است و این همان نقطه اصلی جدائی میان مسلمین گشته و همین نکته ـ که از چه راهی به سنت دست پیدا کنیم ـ، صدها سال بهانه ای برای قتل عام و تبعید بسیاری از مسلمین ـ از جانب سردمداران متعصب ـ بوده که سنت پیامبر را از راهی غیر از راه مقبول حکومت وقت، انتخاب مینمودند و در حال حاضر نیز این اختلاف وجود دارد و به معضلی برای جامعه اسلامی مبدَّل گشته است.

نخست متذکر میشویم که سنت پیامبر به وسیله روایات و احادیثی که عموماً صحابه و همنشینان پیامبر و پیروان آنان، آن را نقل مینمودند به دست ما رسیده است که در کتابهائی مبسوط به دست علمای طراز اول گرد آوری شده اند.

در نحوه انتخاب و چینش احادیث شیوه هائی وجود داشته است که رفته رفته این شیوه ها، به نوعی مبناء و اصل اولّی در مواجهه با احادیث تبدیل شده است. از زمانهائی دور تا کنون دو شیوه اساسی برای دستیابی به سنت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، متداول گشته است که از این شیوه ها به " مدرسه " یاد میکنیم.

 

شیوه نخست: مدرسه صحابه؛ مراد از صحابه بزرگان صحابه هستند که أسماء آنها معروف است و اکنون در صدد تعریف آن نیستیم.

شیوه دوم: مدرسه اهل بیت علیهم السلام؛ مراد امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام و سائر اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و أئمه معصومین علیهم السلام میباشد، البته مراد این نیست که أمیرالمؤمنین علیه السلام را در مقابل صحابه قرار دهیم چونکه میدانیم حضرت نیز خود از صحابه و نخستین ایمان آورنده به پیامبر بوده اند، بلکه منظور سنتی است که بعضی از صحابه نقل کرده اند در مقابل طریقه ای که أمیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام از آن تبعیت کرده اند.

 

و شاید برخی این تقسیم را برنتابند و طریقه أمیرالمؤمنین علیه السلام را جدای از صحابه ندانند و سنت منقول از حضرت را بپذیرند ولی غافل از این نکته که در مواجهه با تعارض و اختلاف میان صحابه و أمیرالمؤمنین علیه السلام، قول سائر صحابه را ترجیح میدهند و همچنین قائل به افضلیت خلیفه اول و دوم و سوم، نسبت به حضرت هستند، بلکه عده ای تصریح میکنند که این سه تن، أعلم از حضرت هستند و این همان فرقی است که میان پیروان طریقه اول و دوم وجود دارد.

فارق اساسی مدرسه صحابه و مدرسه اهل بیت علیهم السلام همین نکته است که در مدرسه اهل بیت علیهم السلام، این اعتقاد وجود دارد که سنت صحیح، همان سنتی است که حضرت علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام آن را بیان می کنند ولی در مقابل در طریقه صحابه گفته میشود سنت صحیح، سنتی است که از صحابه دریافت شود و فهم صحابه نیز برای ما حجت است و همین دو رویکرد باعث شده که پیروان طریقه اول را " اهل السنة و الجماعة " و پیروان طریقه دوم را " شیعه علی بن ابی طالب علیه السلام " بنامند.

 

علماء اهل سنت، خود نیز بر این وجه فرق تصریح کرده اند، به طور مثال به چند نمونه اشاره میشود:

« سُنَّةُ الصَّحَابَةِ -رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ- سُنَّةٌ يُعْمَلُ عَلَيْهَا وَيُرْجَعُ إِلَيْهَا، وَمِنَ الدَّلِيلِ على ذلك أمور:

أَحَدُهَا: ثَنَاءُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ غَيْرِ مَثْنَوِيَّةٍ، وَمَدْحُهُمْ بِالْعَدَالَةِ وَمَا يَرْجِعُ إِلَيْهَا؛ كَقَوْلِهِ تَعَالَى: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} [آلِ عِمْرَانَ: 110]

وَقَوْلِهِ: {وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا} [الْبَقَرَةِ: 143] .

وَالثَّانِي: مَا جَاءَ فِي الْحَدِيثِ مِنَ الْأَمْرِ بِاتِّبَاعِهِمْ، وَأَنَّ سُنَّتَهُمْ فِي طَلَبِ الِاتِّبَاعِ كَسُنَّةِ النَّبِيِّ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- كَقَوْلِهِ: "فَعَلَيْكُمْ بِسُنَّتِي وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِينَ الْمَهْدِيِّينَ، تَمَسَّكُوا بِهَا وَعَضُّوا عَلَيْهَا بِالنَّوَاجِذِ".

وَقَوْلِهِ: "تَفْتَرِقُ أُمَّتِي عَلَى ثَلَاثٍ وَسَبْعِينَ فِرْقَةً، كُلُّهَا فِي النَّارِ إِلَّا وَاحِدَةً". قَالُوا: وَمَنْ هُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: "ما أنا عليه وأصحابي"»[9]

و نصوص فراوانی که مرجعیت را برای صحابه ثابت میکند و حضرت علی علیه السلام را متأخر از خیلی از صحابه می دانند. مانند غزالی که در بیان اقوال علماء اهل سنت در این مسأله، به برخی اقوال اشاره میکند که قول صحابه را مطلقاً حجت میدانند:

« وقد ذهب قوم إلى أن مذهب الصحابي حجة مطلقا وقوم إلى أنه حجة إن خالف القياس وقوم إلى أن الحجة في قول أبي بكر وعمر خاصة لقوله صلى الله عليه وسلم "اقتدوا باللذين من بعدي" وقوم إلى أن الحجة في قول الخلفاء الراشدين إذا اتفقوا. »[10]

و البته غزالی در ادامه دلائلی بر بطلان این نظریه اقامه میکند که قابل توجه است:

« والكل باطل عندنا فإن من يجوز عليه الغلط والسهو ولم تثبت عصمته عنه فلا حجة في قوله فكيف يحتج بقولهم مع جواز الخطأ وكيف تدعى عصمتهم من غير حجة متواترة وكيف يتصور عصمة قوم يجوز عليهم الاختلاف وكيف يختلف المعصومان كيف وقد اتفقت الصحابة على جواز مخالفة الصحابة فلم ينكر أبو بكر وعمر على من خالفهما بالاجتهاد بل أوجبوا في مسائل الاجتهاد على كل مجتهد أن يتبع اجتهاد نفسه. فانتفاء الدليل على العصمة ووقوع الإختلاف بينهم وتصريحهم بجواز مخالفتهم فيه ثلاثة أدلة قاطعة »[11]

و البته جای تأسف دارد که با وجود اعتراف غزالی به عدم عصمت و عدم حجیت قول صحابه، در آثار او شاهد این هستیم که به اقوال صحابه بسیار استناد میکند و از مدرسه صحابه پیروی میکند، و از اینجا مشخص میشود بعضی از علماء اهل سنت، اگر چه در مقام نظری، قائل به عصمت صحابه نیستند و خطا و اشتباه را برای آنها جائز میدانند ولی در مقام عمل، التزام به قول و کردار آنها دارند و آنها را برای خود حجت میدانند و در توجیه این عمل خود به این روایت استناد میکنند که پیروی از صحابه دستور خود پیامبر بوده است و در صورت اشتباه صحابه، برای ما معصیت و تخلف، نوشته نمیشود:

« قال رَسُولُ اللَّهِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- : "أَصْحَابِي كَالنُّجُومِ، بِأَيِّهِمُ اقْتَدَيْتُمُ اهْتَدَيْتُمْ" »[12]

بر همین اساس روشن میشود که روش مدرسه صحابه اینگونه است که فهم قرآن و سنت را از طریق صحابه میپذیرد و گفتار آنان را حجت میدانند.

اکنون که به تفاوت مدرسه اهل بیت علیهم السلام با مدرسه صحابه علم پیدا کردیم و نیز فهمیدیم که همین تفاوت باعث قرائت های مختلف از دین شده است، چگونه بفهمیم کدامیک از این دو شیوه صحیح بوده و مورد رضای خداوند متعال و پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم میباشد؟

 

د) کدام شیوه صحیح است؟

تا زمانی که این مشکل و فرق اساسی حل نشود نمیتوان به این اختلافات پایان داد و همیشه دو طریق برای فهم کتاب و سنت وجود خواهد داشت و دائماً شاهد این تعارضات خواهیم بود.

برای حل این مشکل باید به سراغ منابعی برویم که مورد اتفاق هر دو مدرسه شیعه و سنی باشد تا جای هیچگونه خدشه در اعتبار منبع وجود نداشته باشد به همین منظور، میتوان از قرآن مجید یاری جست به خاطر اعتبار قطعی آن ـ به شکلی که بیان شد ـ و همچنین روایاتی که هر دو مدرسه آنها را قبول دارند و آنها را حجت میدانند، چون براساس سخنان پیشین، این احادیث در جهت تبیین و توضیح مسائل دین ایراد شده اند و در صورتی که انتساب آن به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم پذیرفته شود بر همگان لازم است که به آن التزام داشته باشند. هر زمان با انکار آنان نسبت به حدیث قطعی مواجه شدیم، بدون شک به تعصب و بطلان نظریه آنان علم پیدا خواهیم نمود. و صد البته از این نکته غافل نمیشویم، همانگونه که اهل سنت، روایاتی را که مخصوص شیعه است و فقط در منابع آنان وجود دارند، حجت نمیداند، شیعه نیز احادیثی را که مخصوص اهل سنت است نمیپذیرد، اگر چه میتوان برای مقابله، به آنها استدلال کرد تا آنها را ملتزم به عمل به آنها کنیم، چون خود آنها را صحیح میدانند و طبق مبنای خود، باید به آنها التزام داشته باشند، همانطور که هنگام مناظره با یهود و نصاری و یا هر دین و مذهب دیگری، میتوان از منابعی که خودشان آنها را پذیرفته اند برای استدلال استفاده کنیم و این دلیل بر پذیرش آن منابع از ناحیه مستدِل نمیباشد.

در قدم اول و بعد از آگاهی با نقش اساسی سنّت در تبیین معارف دین، به دو رویکرد نظری در صدر اسلام، در این زمینه اشاره میکنیم.

 

رویکرد نخست: رویکرد اکثر مسلمانان نسبت به سنت که فهم معارف دین را بدون سنت، میسور نمیدانند و کامل شدن دین را، در گرو وجود سنت تبیین کننده میدانند و در کلام خود به ادلّه ذیل استناد مینمایند:

دلیل اوّل: قرآن کریم

« أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ  »[13]

« مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ  »[14]

« وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3﴾ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى  »[15]

نحوه استدلال به این آیات در مطالب گذشته بیان شد.

و آیات دیگری که نزول رحمت و مغفرت الهی را وابسته به پیروی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بیان میکند:

« قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ »[16]

و همچنین اطاعت از پیامبر را، با فرمان الهی بیان میکند که بر همگان لازم است از آن پیروی نمایند و شکی نیست که پیروی از پیامبر، فرع وجود امر و نهی و درخواستهائی از جانب ایشان میباشد، بنابراین وجود سنت به اثبات میرسد:

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً »[17]

 

دلیل دوّم: حدیث

مهمترین دلیل روایت متواتری از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله وسلّم است که هیچ خدشه ای در اعتبار آن امکان ندارد و تنها برخی، بعضی از عبارت های آن را متفاوت ذکر نموده اند و به جای عبارت " و اهل بیتی " جمله " و عترتی " و یا " و سنتّی " را ذکر نموده اند، که در همه صورت ها، میتوان برای اثبات ادعاء از آن استفاده نمود:

« قال رسول الله صلى الله عليه و سلم إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و أهل بيتي و إنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض »[18]

البته این حدیث را، با وجود تواتر آن و یقین به صحت آن، بخاری و مسلم در کتاب خود ذکر ننموده اند، و اغراضی برای عدم توجه به این روایت میتواند وجود داشته باشد که به زودی به آنها اشاره مینمائیم، حاکم نیشابوری در توضیح اعتبار این حدیث میگوید:

« هذا حديث صحيح الإسناد على شرط الشيخين و لم يخرجاه . تعليق الذهبي قي التلخيص : على شرط البخاري ومسلم »[19]

دلیل سوّم: اجماع

اجماع عملی در میان مسلمین وجود دارد و همه پذیرفته اند که سنت، نقش بسیار مهمی را در تبیین معارف دین ایفاء میکند و اگر این اجماع وجود نداشت، منابع و کتب حدیثی و علوم حدیثی و بسیاری از مباحثی که از دیرباز تا کنون حول محور احادیث مطرح میشده است، به وجود نمی آمدند.

ادلّه ای که بیان شد در نزد هر دو مدرسه پذیرفته شده است و پیروان اهل بیت علیهم السلام و صحابه، برای سنت نقش تعیین کننده ای قائل هستند، بنابراین میتوان اینگونه بیان نمود که اعتبار سنت، در نزد جمیع مسلمین پذیرفته شده است و هر شخص عاقلی با کمترین دقّتی به این نکته اذعان خواهد داشت.

با وجود همه دلائل ذکر شده، متأسفانه شاهد انکار این نقش سرنوشت ساز سنت، از جانب عده ای هستیم که رویکرد دیگری را نسبت به وظیفه سنت اتخاذ نموده اند که بدان اشاره میشود.

رویکرد دوّم: رویکرد عده ای که قائل هستند قرآن کریم به تنهائی برای فهم معارف دین کافی است و حاجتی به سنت نبوی صلّی الله علیه و آله و سلّم نداریم. اگر چه شاید این سخن در ابتداء امر، عجیب به نظر برسد ولی با شواهدی قطعی میتوان از کسانی که نسبت به این رویکرد باور داشته اند، نام برد.

برای نمونه به مواردی که در کتاب صحیح بخاری ذکر شده است، استناد مینمائیم:

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ - رضى الله عنهما - قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَفِى الْبَيْتِ رِجَالٌ ، فَقَالَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - « هَلُمُّوا أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ » . فَقَالَ بَعْضُهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ ، حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ . فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ وَاخْتَصَمُوا ، فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبُ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ . وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ غَيْرَ ذَلِكَ ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالاِخْتِلاَفَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - « قُومُوا » .

قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ يَقُولُ ابْنُ عَبَّاسٍ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ لاِخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ . »[20]

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ - رضى الله عنهما - أَنَّهُ قَالَ يَوْمُ الْخَمِيسِ ، وَمَا يَوْمُ الْخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَجَعُهُ يَوْمَ الْخَمِيسِ فَقَالَ « ائْتُونِى بِكِتَابٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا » . فَتَنَازَعُوا وَلاَ يَنْبَغِى عِنْدَ نَبِىٍّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - . قَالَ « دَعُونِى فَالَّذِى أَنَا فِيهِ خَيْرٌ مِمَّا تَدْعُونِى إِلَيْهِ »[21]

در این روایات تصریح شده است که برخی اینگونه باوری داشته اند که کتاب خدا برای هدایت انسان کافی است و نیازی به سنت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نمیباشد و با همین سخن، مانع از بیان نکته ای شدند که به تصریح پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، از گمراهی مسلمین جلوگیری می نموده است.

گوینده این سخن در این احادیث، به دلیل اغراضی نام برده نشده اند، امّا در چند حدیث دیگر در همان کتاب، نام و نشان او معیّن گشته است:

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لَمَّا اشْتَدَّ بِالنَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - وَجَعُهُ قَالَ « ائْتُونِى بِكِتَابٍ أَكْتُبُ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ » . قَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِىَّ - صلى الله عليه وسلم - غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَنَا كِتَابُ اللَّهِ حَسْبُنَا فَاخْتَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ . قَالَ « قُومُوا عَنِّى ، وَلاَ يَنْبَغِى عِنْدِى التَّنَازُعُ » . فَخَرَجَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَبَيْنَ كِتَابِهِ . »[22]

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ - رضى الله عنهما - قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَفِى الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ قَالَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - « هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ » . فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِىَّ - صلى الله عليه وسلم - قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ ، حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ فَاخْتَصَمُوا ، مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالاِخْتِلاَفَ عِنْدَ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - « قُومُوا » . قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنِ اخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ . »[23]

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لَمَّا حُضِرَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - - قَالَ وَفِى الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ - قَالَ « هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ » . قَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِىَّ - صلى الله عليه وسلم - غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ ، فَحَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ . وَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ وَاخْتَصَمُوا ، فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ . وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغَطَ وَالاِخْتِلاَفَ عِنْدَ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ « قُومُوا عَنِّى » . قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنِ اخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ . »[24]

و با این روایات جای شک باقی نمی ماند کسی که مانع نوشتن وصیت پیامبر هنگام احتضار گشت، شخصی نبود به جز خلیفه دوّم مسلمین، و همین سخن او مانع رسیدن خیر کثیری به جامعه مسلمین گشته که نتیجه آن سخن، امروز نیز در میان جوامع اسلامی از اختلافات و تنازعات کاملاً مشهود است.

برخی ابتداء سعی در بی اعتبار نمودن این روایت می نمایند، غافل از این نکته که این روایت در بسیاری از کتب اهل سنت، مخصوصا صحیح بخاری و صحیح مسلم ذکر شده است، بنابراین نمیتوان هیچگونه خدشه ای در سند این روایت وارد نمود:

« عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَفِي الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَا تَضِلُّونَ بَعْدَهُ فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمْ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ فَاخْتَصَمُوا فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالِاخْتِلَافَ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قُومُوا . قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنْ اخْتِلَافِهِمْ وَلَغَطِهِمْ »[25]

آیا جای این سؤال پیش نمی آید که آیا پیامبر هذیان میگویند؟!

آیا همه گفتار پیامبر وحی بوده و یا بعضی اشتباهات در آن رخ میداده؟!

آیا خداوند دستور صحیحی به پیامبر فرموده است؟! ـ نستجیر بالله من هذه الاوهام ـ

آیا خلیفه دوم حال پیامبر را بهتر از خود ایشان تشخیص میدادند؟!

به طور قطع هیچ انسان مسلمان پاک سرشتی به این سخنان کمترین اعتنائی نمیکند و این سؤالات و هزاران پرسش بی جواب دیگر را باطل میداند.

با این وجود پرسشی که به وجود می آید این است که:

آیا خلیفه دوم به مقام والای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم معرفت داشته است؟

آیا خلیفه دوم به خداوند و گفتار او ایمان کافی داشته است؟

آیا از روی جهل سخن گفت و یا با علم به تبعات آن؟

آیا از محتوای وصیت نامه اطلاع داشت؟

پاسخ این پرسشها را به خوانندگان آزاد اندیش و بی تعصب واگذار میکنیم.

برخی در صدد توجیه این کلام خلیفه برآمده اند و به سخنانی چنگ زده اند که قبول آن، مانند انکار وجود خورشید نور افشان در وسط روز میباشد و بطور نمونه گفته اند حرفی که خلیفه زد، همان سخنی بوده که پیامبر در صدد بیان آن، هنگام وصیت نمودن بوده اند و به همین دلیل پیامبر سخن خود را ادامه ندادند و در آن زمینه، وصیت نفرمودند و سخن خلیفه را با تقریر خود، تأیید نموده اند.

در جواب این عده باید گفت اگر این سخن شما صحیح باشد، نباید با عبارت " غلب علیه الوجع " تعبیر میکرد. دوم اینکه اگر سخن پیامبر نیز همان بود نمی بایست آنان را از نزد خود دور مینمودند: " قوموا ". و در سومین جواب باید گفت چرا بعضی از صحابه با او به مخالفت برخاستند: " و لا ینبغی عندی التنازع "، کدام تنازع بوده که پیامبر از آن نهی فرمودند؟! و در پسین جواب، اگر اتفاق پسندیده ای واقع شده بود چرا ابن عباس آن را بزرگترین مصیبت بیان میکند:

 " إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنِ اخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ ".

برخی دیگر اینگونه میپرسند که چرا پیامبر کلام خود را کامل ننمودند و بعد از سخن خلیفه، به بیان وصیت خود نپرداختند؛ ولی غافل از این نکته هستند که اگر پیامبر بعد از این اتهام خلیفه، به سخن خود ادامه میدادند، هر مطلبی که بیان مینمودند با این اتهام آمیخته میگشت و دیگر هیچگونه ارزشی نمیداشت و بهانه ای برای نپذیرفتن آن، از سوی بد خواهان  میگشت و چه بسا این اتهام و نظائر آن، به سائر سخنان پیامبر نیز رسوخ کرده و حتی باعث بی اعتبار شدن فرآن مجید میگشت؛ با کمترین شناخت نسبت به برخی اطرافیان پیامبر، بروز این تهامات و تنازعات دور از ذهن به نظر نمیرسد.

 

آخرین وصیّت آخرین پیامبر

به واقع پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، قصد بیان چه نکتۀ مهمی هنگام وصیت نمودن داشتند؟

با دقت در کلماتی که پیامبر قبل از بیان وصیت، فرمودند، میتوان به محتوای وصیت ناگفته پیامبر علم پیدا کرد، و نظائر آن وصیت، در کلمات روزهای گذشته پیامبر وجود داشته است، در غیر این صورت این سخن خداوند مبنی بر کامل شدن دین، صحت نمی داشت و باید با وصیت پیامبر، دین کامل می گشته!! در حالی که خداوند صادق بوده و امکان درست نبودن سخنان او وجود ندارد:

« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ  دیناً» [26]

بنابراین وصیت پیامبر چیزی نبوده جز تأکید سخنانی که در گذشته بیان نموده بودند، و با مراجعه به سخنان گذشته پیامبر میتوان به کلماتی که با همان چینش قرار گرفته اند، دست یافت و به محتوای وصیت پیامبر، علم پیدا نمود؛ بعید به نظر نمیرسد که خلیفه دوم نیز از محتوای این وصیت، آگاه بوده و به همین منظور سعی در جلوگیری از بیان آن نمود.

و آن وصیت چیزی نبود، جز همان توصیه ای که پیامبر در طول مدت رسالت خود، بارها بر آن تأکید کرده بودند و در حجة الوداع نیز آن را بیان نمودند:

« قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَحَدُهُمَا أَعْظَمُ مِنْ الْآخَرِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنْ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي وَلَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِي فِيهِمَا »[27]

اکنون که با رویکردهای مسلمین نسبت به سنت پیامبر، آشنا شدیم، به سراغ پرسش گذشته خود باز میگردیم که کدام شیوه و مدرسه برای دریافت معارف دین، صحیح است؟

قبل از ورود به بحث، تأکید میکنیم که هدف ما از طرح اینگونه مباحث، درک حقیقت بوده و ما نیز بدون هیچگونه تعصب و بد خلقی در بیان، بر سر میز مذاکره مینشینیم و قضاوت را به عهده افرادی قرار میدهیم که تحت تأتیر هیچگونه جوّ سازی و پرخاش گری قرار نمیگیرند و از منطق قرآن در اینگونه مباحث، پیروی میکنند.

این نکته را بدین غرضبیان نمودیم که یکی از مشکلاتی که در اینگونه مباحثات علمی وجود دارد، وجود برخی افراد است که در گفتگوها و نوشته های خود، آداب قرآنی را مراعات نمی نمایند و با اتهام و ناسزا گوئی و دروغ پراکنی، سعی در جلب افکار عمومی به سوی خود دارند و این حربه را، وسیله ای برای از خاموش نمودن و از بین بردن طرف دیگر استفاده میکنند، و کم نیستند کسانی که این شیوه ضد قرآنی را، وسیله ای برای پیروزیهای باطل خود قرار میدهند،برای نمونه میتوان از " ابن تیمیه حنبلی (661-728هـ، 1263-1328م) " زعیم فرقه وهّابیت نام برد، که در نوشته های خود، تا حد توان سعی در بد نام نمودن شیعه ـ به هر وسیله ای ـ مینماید و بدون مراعات شیوه قرآن، با دروغ و ناسزاگوئی، چهره ای دروغین و زشت از شیعه ساخته و سائر مسلمین را بر علیه آنان میشوراند.

از باب نمونه میتوان به کتاب " منهاج السنة النبویة فی ردّ الشیعة القدریة " اشاره نمود که همانگونه که از نام کتاب مشخص است، این کتاب در ردّ کتاب " منهاج الکرامة فی معرفة الامامة " تألیف " علامه حلّی رحمه الله " نگاشته شده و در آن با تعابیری زشت از شیعه یاد میکند و آنها را مُلحد میداند و در مقدمه کتاب اینگونه سخن میگوید:

« أما بعد فإنه قد أحضر إلى طائفة من أهل السنة والجماعة كتابا صنفه بعض شيوخ الرافضة في عصرنا منفقا لهذه البضاعة يدعو به إلى مذهب الرافضة الإمامية من أمكنه دعوته من ولاة الأمور وغيرهم أهل الجاهلية ممن قلت معرفتهم بالعلم والدين ولم يعرفوا أصل دين المسلمين...»[28]

و همچنین در آغاز فصل اول کتاب، کلام خود را با ناسزا و بدگوئی همراه میکند:

« فلما ألحوا في طلب الرد لهذا الضلال المبين ذاكرين أن في الإعراض عن ذلك خذلانا للمؤمنين وظن أهل الطغيان نوعا من العجز عن رد هذا البهتان فكتبت ما يسره الله من البيان وفاء بما أخذه الله من الميثاق على أهل العلم والإيمان وقياما بالقسط وشهادة لله كما قال تعالى يا أيها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله ولو على أنفسكم أو الوالدين والأقربين إن يكن غنيا أو فقيرا فالله أولى بهما فلا تتبعوا الهوى أن تعدلوا وإن تلووا أو تعرضوا فإن الله كان بما تفعلون خبيرا سورة النساء 135... »[29]

میبینیم که بدون هیچ استدلال و منطقی شیعیان را اهل ضلالت و گمراهی مینامد، و این نوع گفتار از مثل ابن تیمیه جای هیچگونه تعجبی ندارد چون سراسر نوشته های او آمیخته با این شیوه بیان است.

در جائی دیگر از کتاب اینگونه از علامه حلّی یاد میکند:

« وهذا المصنف سمي كتابه منهاج الكرامة في معرفة الإمامة وهو خليق بأن يسمى منهاج الندامة كما أن من أدعى الطهارة وهو من الذين لم يرد الله أن يطهّر قلوبهم بل من أهل الجبت والطاغوت والنفاق كان وصفه بالنجاسة والتكدير أولى من وصفه بالتطهير ومن أعظم خبث القلوب أن يكون في قلب العبد غل لخيار المؤمنين وسادات أولياء الله بعد النبيين...»[30]

آیا این روش سخن گفتن یک عالم است؟!

آیا در سخنان پیامبر با اینگونه ادبیاتی برخورد میکنیم؟!

آیا قرآن اینگونه ما را سفارش میکند؟!

و در ادامه شیعیان را شبیه یهود و نصاری معرفی میکند و اینگونه حدود سیصد میلیون شیعه موجود را به استهزاء میگیرد و این اتهام را به سائر مسلمین میزند که آنها نیز شیعیان را اینگونه می شناسند:

« ولهذا كان بينهم وبين اليهود من المشابهة في الخبث واتباع الهوى وغير ذلك من أخلاق اليهود وبينهم وبين النصارى من المشابهة في الغلو والجهل وغير ذلك من أخلاق النصارى ما أشبهوا به هؤلاء من وجه وهؤلاء من وجه وما زال الناس يصفونهم بذلك »[31]

و بعد از بیان وجوه مشابهت میان شیعه و یهود و نصاری، با دلائلی یهود و نصاری را برتر از شیعه معرفی میکند:

« وفضلت اليهود والنصارى على الرافضة بخصلتين...»[32]

و اینگونه با مذهبی که اشتراکات زیادی با مذهب خودشان دارد معامله میکند و یه جای رفع اختلافات و ایجاد اتحاد میان جامعه اسلامی، آتش بیار معرکه اختلافات شیعه و سنی میشود!!

عمل ابن تیمیه منحصر به اتهام و ناسزاء به شیعه نیست، بلکه هر چیزی که به نوعی مذهب تشیع را تأیید میکند، آنرا نفی نموده و یا به گونه ای دیگر تأویل و توجیه میکند حتی اگر نزد همه مقبول بوده باشد، به طور نمونه میتوان از حدیثی از پیامبر نام برد که متواتر بوده و در آن خلیفه های بعد از پیامبر را 12 نفر که همگی از قریش هستند معرفی میکند، ولی ابن تیمیه برای اینکه این حدیث مؤیدی برای شیعه که قائل به امامت 12 تن از ذریّه پیامبر هستند، نباشد، با زحمت سعی در فراهم نمودن این 12 تن دارد، و البته سعی او برای هر انسان آزاد اندیش باطل میباشد:

« وفي الصحيحين عن جابر بن سمرة أن النبي صلى الله عليه و سلم قال لا يزال هذا الأمر عزيزا إلى اثنى عشر خليفة كلهم من قريش ولفظ البخاري اثنى عشر أميرا وفي لفظ لا يزال أمر الناس ماضيا ولهم أثنا عشر رجلا وفي لفظ لا يزال الإسلام عزيزا إلى أثنى عشر خليفة كلهم من قريش

 وهكذا كان فكان الخلفاء أبو بكر وعمر وعثمان وعلي ثم تولى من اجتمع الناس عليه وصار له عز ومنعة معاوية وابنه يزيد ثم عبد الملك وأولاده الأربعة وبينهم عمر بن عبد العزيز... وبعد ذلك حصل في دولة الإسلام من النقص ما هو باق إلى الآن فإن بني أمية تولوا على جميع أرض الإسلام وكانت الدولة في زمنهم عزيزة... وأعظم ما نقمه الناس على بني أمية شيئان أحدهما تكلمهم في علي والثاني تأخير الصلاة عن وقتها »[33]

در این عبارت ارادت خود را به بنی امیه بیان میکند و همچنین دشمنی خود نسبت به اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، و یزید و ولید که یکی کعبه را با منجنیق سنگباران کرد و دیگری قرآن را به آتش میکشید، این دو را بر امام حسن و امام حسین علیهما السلام که طبق فرموده پیامبر آقای جوانان اهل بهشت هستند، برتری بخشیده و جانشینان پیامبر معرفی میکند!!

در ادامه به تعریف از بنی امیه میپردازد و خیانتهائی که به اسلام و مسلمین کرده اند را فراموش کرده و بزرگترین مشکل آنها را این میداند که در مورد امیرالمؤمنین حرفهائی داشتند!!

آیا چهل سال خلیفه مسلمین را بر روی منبر لعن کردن، نمیتواند نوعی خیانت به اسلام باشد؟!

آیا کشتن فرزندان و ذریّه پیامبر، خدشه ای به مشروعیت حکومتی وارد نمیکند؟!

آیا این است میراث علمی مسلمین که به این گونه رفتارها افتخار میکند؟!

و در نوشته های این نویسنده که لقب شیخ الاسلام را به دنبال خود میکشد، مانند این جملات را فراوان میبینیم و میتوان به سائر آثار او مراجعه نمود و شاهد منطق قرآنی در گفتگو بود!!

و البته ما این بد خلقی ها را به حساب مدرسه صحابه نمیگذاریم و آن را یک اخلاق فطری و شخصی این مؤلف حساب میکنیم، ان شاء الله.



[1] سوره آل عمران آیه 19

[2] سوره نحل آیه 89

[3] سوره حجر آیه 9

[4] سوره اسراء آیه 9

[5] سوره اسراء آیه 82

[6] سوره نحل آیه 44

[7] سوره حشر آیه 7

[8] سوره نجم آیه 3و4

[9] الموافقات جلد 4 صفحه 446

[10] المستصفی ج 1 ص 400

[11] المستصفی ج 1 ص 400

[12] الموافقات ج 4 ص 452

[13] سوره نحل آیه 44

[14] سوره حشر آیه 7

[15] سوره نجم آیه 3و4

[16] سوره آل عمران آیه 31

[17] سوره نساء آیه 59

[18] المستدرک علی الصحیحین ج3 ص 160 حدیث 4711

[19] همان

[20] صحیح البخاری حدیث 4432

[21] صحیح البخاری حدیث 3053

[22] صحیح البخاری حدیث 114

[23] صحیح البخاری حدیث 5669

[24] صحیح البخاری حدیث 7366

[25] صحیح مسلم حدیث 3091

[26] سوره مائده آیه 3

[27] سنن ترمذی حدیث 3718

[28] منهاج السنة النبویة ج 1 ص 4

[29] منهاج السنة النبویة ج 1 ص 15

[30] منهاج السنة النبویة ج 1 ص 21

[31] منهاج السنة النبویة ج 1 ص 21

[32] منهاج السنة النبویة ج 1 ص 27

[33]منهاج السنة النبویة ج 8 ص 238

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

محتشم کاشانی

 

 

 

 

متن کامل ترکیب بند محتشم کاشانی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است            باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین                     بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو                                 کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب                                 کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست                             این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست                            سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند                              گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین                          پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین
کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا                          در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست                            خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک                           زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان                                    خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکند                           خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد                            فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم                               کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد                            کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

امام حسین علیه السلام

 

 

 

 

 

 

در بيان ولادت حُسين بْن عَلى عليهماالسّلام

و برخى از فضائل آن حضرت

 

مشهور آن است كه ولادت آن حضرت در مدينه در سوم ماه شعبان بوده ، وشيخ طوسى رحمه اللّه روايت كرده كه بيرون آمد توقيع شريف به سوى قاسم بن عَلاءِ همدانى وكيل امام حسن عسكرى عليه السّلام كه مولاى ما حضرت حسين عليه السّلام در روز پنجشنبه سوّم ماه شعبان متولّد شده ، پس آن روز را روزه دار و اين دعا را بخوان :(اَللّهَمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِ الْمَوْلوُدِ فى هذَا الْيَوْم...) و ابن شهر آشوب رحمه اللّه ذكر كرده كه ولادت آن حضرت بعد از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن عليه السّلام بوده و آن روز سه شنبه يا پنجشنبه پنجم ماه شعبان سال چهارم از هجرت بوده ، و فرموده روايت شده كه ما بين آن حضرت و برادرش فاصله نبوده ،مگر به قدر مدّت حمل و مدّت حمل ،شش ماه بوده است. و سيّد بن طاوس و شيخ ابن نما و شيخ مفيد در(ارشاد)نيز ولادت آن حضرت را در پنجم شعبان ذكر فرموده اند،و شيخ مفيد در(مقنعه ) و شيخ در (تهذيب ) و شهيد در (دروس )،آخر ماه ربيع الاوّل ذكر فرموده اند، و به اين قول درست مى شود روايت (كافى ) ازحضرت صادق عليه السّلام كه ما بين حسن و حُسين عليهماالسّلام طُهرى فاصله شده و ما بين ميلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده  واللّه العالِم . و بالجمله ؛ اختلاف بسيار در باب روز ولادت آن حضرت است

 

 

امّا كيفيت ولادت آن جناب

 

شيخ طوسى رحمه اللّه و ديگران به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السّلام نقل كرده اند كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام متولد شد، حضرت رسول صلى اللاه عليه و آله و سلّمَّسْماء بنت عُمَيْس را فرمود كه بياور فرزند مرا اى اَسْماء، اَسْماء گفت : آن حضرت را در جامه سفيدى پيچيده به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم بردم ، حضرت او را گرفت و در دامن گذاشت و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت ، پس جبرئيل نازل شد و گفت : حق تعالى ترا سلام مى رساند ومى فرمايد كه چون على عليه السّلام نسبت به تو به منزله هارون است نسبت به موسى عليه السّلام پس او را به اسم پسر كوچك هارون نام كن كه شبير است و چون لغت تو عربى است او را حسين نام كن . پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را بوسيد وگريست و فرمود كه ترا مصيبتى عظيم در پيش است خداوندا! لعنت كن كشنده او را پس فرمود كه اَسْماء،اين خبر را به فاطمه مگو. چون روز هفتم شد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه بياور فرزند مرا، چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفند سياه وسفيدى از براى او عقيقه كرد يك رانش را به قابله داد و سرش را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدّق كرد و خلوق بر سرش ماليد، پس او رابر دامن خود گذاشت و فرمود:اى ابا عبداللّه ! چه بسيار گران است بر من كشته شدن تو، پس بسيار گريست . اَسماء گفت : پدر و مادرم فداى تو باد اين چه خبر است كه در روز اوّل ولادت گفتى و امروز نيز مى فرمائى و گريه مى كنى ؟! حضرت فرمود: كه مى گريم بر اين فرزند دلبند خود كه گروهى كافر ستمكار از بنى اميّه او را خواهند كشت ، خدا نرساند به ايشان شفاعت مرا، خواهد كشت او را مردى كه رخنه در دين من خواهد كرد و به خداوند عظيم كافر خواهد شد، پس گفت : خداوندا! سئوال مى كنم از تو در حقّ اين دو فرزندم آنچه راكه سئوال كرد ابراهيم در حقّ ذُريّت خود،

خداوندا! تو دوست دار ايشان را و دوست دار هر كه دوست مى دارد ايشان را و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد لعنتى چندان كه آسمان و زمين پر شود.

شيخ صدوق و ابن قولويه و ديگران از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام متولّد شد حقّ تعالى جبرئيل را امر فرمود كه نازل شود با هزار ملك براى آنكه تهنيت گويد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از جانب خداوند و از جانب خود، چون جبرئيل نازل مى شد گذشت در جزيره اى از جزيره هاى دريا، به ملكى كه او را (فطرس ) مى گفتند و از حاملان عرش الهى بود.وقتى حق تعالى او را امرى فرموده بود و او كندى كرده بود پس حقّ تعالى بالش را در هم شكسته بود و او را در آن جزيره انداخته بود پس فطرس هفتصد سال در آنجا عبادت حق تعالى كرد تا روزى كه حضرت امام حسين عليه السّلام متولّد شد.

و به روايتى ديگر حقّ تعالى او را مخيّر گردانيد ميان عذاب دنيا و آخرت ، او عذاب دنيا را اختيار كرد پس حقّ تعالى او را معلّق گردانيد به مژگانهاى هر دو چشم در آن جزيره و هيچ حيوانى در آنجا عبور نمى كرد و پيوسته از زير او دود بد بوئى بلند مى شد چون ديد كه جبرئيل با ملائكه فرود مى آيند از جبرئيل پرسيد كه اراده كجا داريد؟ گفت : چون حقّ تعالى نعمتى به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرامت فرموده است ، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگويم ، ملك محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرامت فرموده است ، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگويم ، ملك گفت : اى جبرئيل ! مرا نيز با خود ببر شايد كه آن حضرت براى من دعا كند تا حقّ تعالى از من بگذرد. پس جبرئيل او را با خود برداشت و چون به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد تهنيت و تحّيت گفت و شرح حال فطرس را به عرض رسانيد. حضرت فرمود كه به او بگو كه خود را به اين مولود مبارك بمالد و به مكان خود بر گردد. فطرس خويشتن را به امام حسين عليه السّلام ماليد،بال برآورد و اين كلمات را گفت و بالا رفت عرض كرد: يا رسول اللّه ! همانا زود باشد كه اين مولود را امّت تو شهيد كنند و او را بر من به اين نعمتى كه از او به من رسيد مكافاتى است كه هر كه او را زيارت كند من زيارت او را به حضرت حسين عليه السّلام برسانم ، و هر كه بر او سلام كند من سلام او را برسانم ، و هر كه بر او صلوات بفرستد من صلوات او را به او مى رسانم .

و موافق روايت ديگر چون فطرس به آسمان بالا رفت مى گفت كيست مثل من حال آنكه من آزاد كرده حسين بن علىّ و فاطمه و محمّدم عليهماالسّلام .

 

 

 

 

در بيان ثواب بكاء و گفتن و خواندن مرثيه و اقامه مجلس عزاء براى آن حضرت

 

شيخ جليل كامل جعفر بن قولويه در (كامل )از ابن خارجه روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم و جناب امام حسين عليه السّلام را ياد كرديم حضرت بسيار گريست و ما گريستيم ، پس حضرت سر برداشت و فرمود كه امام حسين عليه السّلام مى فرمود: كه منم كشته گريه و زارى ، هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر آنكه گريان مى گردد.

ونيز روايت كرده است كه هيچ روزى حسين بن علىّ عليه السّلام نزد جناب صادق عليه السّلام مذكور نمى شد كه كسى آن حضرت را تا شب متبسّم بيند و در تمام آن روز محزون و گريان بود و مى فرمود كه جناب امام حسين عليه السّلام سبب گريه هر مؤ من است .(

و شيخ طوسى و مفيد از ابان بن تغلب روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه نَفَسِ آن كسى كه به جهت مظلوميّت ما مهموم باشد تسبيح است ، و اندوه او عبادت و پوشيدن اسرار ما از بيگانگان در راه خدا جهاد است .

آنگاه فرمود كه واجب مى كند اين حديث به آب طلا نوشته شود.

و به سندهاى معتبره بسيار از ابو عماره مُنْشِد(يعنى شعر خوان )روايت كرده اند كه گفت : روزى به خدمت جناب صادق عليه السّلام رفتم حضرت فرمود كه شعرى چند در مرثيه حسين عليه السّلام بخوان ، چون شروع كردم به خواندن حضرت گريان شد و من مرثيه مى خواندم و حضرت مى گريست تا آنكه صداى گريه از خانه آن حضرت بلند شد.

و به روايت ديگر حضرت فرمود: به آن روشى كه در پيش خود مى خوانيد و نوحه مى كنيد بخوان ، چون خواندم حضرت بسيار گريست و صداى گريه زنان آن حضرت نيز از پشت پرده بلند شد، چون فارق شدم حضرت فرمود كه هر كه شعرى در مرثيه حضرت حسين عليه السّلام بخواند و پنجاه كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد. و هر كه سى كس را بگرياند بهشت او را واحب گردد. و هر كه بيست كس ‍ را و هر كه ده كس را و هر كه پنج كس را. و هر كه يك كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد.و هر كه مرثيه بخواند و خود بگريد بهشت او را واجب گردد. و هر كه او را گريه نيايد پس تَباكى كند بهشت او را واجب گردد.

و شيخ كَشّى رحمه اللّه از زيد شحّام روايت كرده است كه من با جماعتى از اهل كوفه در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم كه جعفر بن عفّان وارد شد حضرت او را اكرام فرمود و نزديك خود او را نشانيد، پس ‍ فرمود: يا جعفر! عرض كرد: لَبّيك خدا مرا فداى تو گرداند، حضرت فرمود: بَلَغَنى انّكَ تَقُولُ الشِعْر فى الْحُسَيْنِ وَ تَجيدُ؛ به من رسيد كه تو در مرثيه حسين عليه السّلام شعر مى گوئى و نيكو مى گوئى ، عرض كرد: بلى فداى تو شوم ، فرمود كه پس بخوان . چون جعفر مرثيه خواند حضرت و حاضرين مجلس ‍ گريستند و حضرت آن قدر گريست كه اشك چشم مباركش بر محاسن شريفش جارى شد.

پس فرمود: به خدا سوگند كه ملائكه مقربّان در اينجا حاضر شدند و مرثيه تو را براى حسين عليه السّلام شنيدند و زياده از آنچه ما گريستيم گريستند. و به تحقيق كه حقّ تعالى در همين ساعت بهشت را با تمام نعمتهاى آن از براى تو واجب گردانيد و گناهان ترا آمرزيد. پس فرمود: اى جعفر! مى خواهى كه زيادتر بگويم ؟ گفت : بلى اى سيّد من ، فرمود كه هر كه در مرثيه حسين عليه السّلام شعرى بگويد وبگريد و بگرياند البتّه حقّ تعالى بهشت را براى او واجب گرداند و بيامرزد او را.

حامى حوزه اسلام سيّد اجلّ ميرحامد حسين طاب ثراه در (عبقات ) از (معاهدالتّنصيص ) نقل كرده كه محمّد بن سهل صاحب كُمَيْت گفت كه من و كميت داخل شديم بر حضرت صادق عليه السّلام در ايّام تشريق كميت گفت : فدايت شوم اذن مى دهى كه در محضر شما چند شعر بخوانم ؟ فرمود: اين ايّام شريفه خواندن شعر، عرضه داشت كه اين اشعار در حقّ شما است ؛ فرمود:بخوان و حضرت فرستاد بعض اهلبيتش را حاضر كردند كه آنها هم استماع كنند، پس كميت اشعار خويش بخواند و حاضرين گريه بسيار كردند تا به اين شعر رسيد

شعر :

يُصيبُ بِهِ الرّامُونَ عَنْ قَوْسِ غَيْرهِم

فَيا اَّخِراً اَسْدى لَهُ الْغَىَّ اَوَّلَهُ

حضرت دستهاى خود را بلند كرد و گفت :

اَلّلهُمَ اْغفِرْ لِلْكُمَيْتِ وَ ما قَدَّمَ وَ ما اَخَّرَ وَما اَسَرَّ وَ ما اَعْلَنَ وَ اَعْطِهِ حَتّى يَرْضى .

و شيخ صدوق رحمه اللّه در (امالى ) از ابراهيم بن ابى المحمود روايت كرده كه حضرت امام رضا عليه السّلام فرمودند: همانا ماه محرّم ماهى بود كه اهل جاهليّت قتال در آن ماه را حرام مى دانستند و اين امّت جفا كار خونهاى ما را در آن ماه حلال دانستند و هتك حرمت ما كردند و زنان و فرزندان ما را در آن ماه اسير كردند و آتش در خيمه هاى ما افروختند و اموال مارا غارت كردند و حرمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در حقّ ما رعايت نكردند، همانا مصيبت روز شهادت حسين عليه السّلام ديده هاى ما را مجروح گردانيده است و اشك ما را جارى كرده و عزيز ما را ذليل گردانيده است و زمين كربلا مُوَرِث كرب و بلاء ما گرديد تا روز قيامت ، پس بر مثل حسين بايد بگريند گريه كنندگان ، همانا گريه بر آن حضرت فرو مى ريزد گناهان بزرگ را.

پس حضرت فرمود كه پدرم چون ماه محرّم داخل مى شد كسى آن حضرت را خندان نمى ديد و اندوه و حزن پيوسته بر او غالب مى شد تا عاشر محرّم چون روز عاشورا مى شد روز مصيبت و حزن و گريه او بود و مى فرمود:امروز روزى است كه حسين عليه السّلام شهيد شده است .

و ايضاً شيخ صدوق از آن حضرت روايت كرده كه هر كه ترك كند سعى در حوائج خود را در روز عاشورا، حقّ تعالى حوائج دنيا و آخرت او را بر آورد و هر كه روز عاشورا روز مصيبت و اندوه وگريه او باشد، حق تعالى روز قيامت را روز شادى و سرور او گرداند و ديده اش در بهشت به ما روشن باشد و هر كه روز عاشورا را روز بركت شمارد و براى بركت آذوقه در آن روز در خانه ذخيره كند، بركت نيابد در آنچه ذخيره كرده است و خدا او را در روز قيامت با يزيد و عبيداللّه بن زياد و عمر بن سعد - لعنهم اللّه - دراسفل درك جهنم محشور گرداند.

و ايضاً به سند معتبر از ريان بن شبيب - كه خال معتصم خليفه عبّاسى بوده است - روايت كرده كه گفت : در روز اوّل مُحَرّم به خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام رفتم ، فرمود كه اى پسر شبيب آيا روزه اى ؟ گفتم : نه ، فرمود كه اين روزى است كه حقّ تعالى دعاى حضرت زكرّيا رامستجاب فرمود دروقتى كه از حقّ تعالى فرزند طلبيد وملائكه اورا ندا كردند در محراب كه خدا بشارت مى دهد تو را به يحيى ،پس هر كه اين روز را روزه دارد دُعاى او مستجاب گردد چنانكه دعاى زكرّيامستجاب گرديد.

پس فرمود كه اى پسر شبيب !محرّم ماهى بودكه اهل جاهليّت درزمان گذشته ظلم وقتال رادراين ماه حرام مى دانستند براى حرمت اين ماه ، پس ‍ اين امّت حرمت اين ماه را نشناختند و حُرمت پيغمبر خود را ندانستند، و در اين ماه با ذريّت پيغمبر خود قتال كردند و زنان ايشان را اسير نمودند و اموال ايشان را به غارت بردند پس خدا نيامرزد ايشان را هرگز!.

اى پسر شبيب ! اگر گريه مى كنى براى چيزى ، پس گريه كن براى حسين بْن على عليهماالسّلام كه او را مانند گوسفند ذبح كردند و او را باهيجده نفر ازاهل بيت او شهيد كردند كه هيچ يك را در روى زمين شبيه ومانندى نبود. وبه تحقيق كه گريستند براى شهادت او آسمانهاى هفتگانه وزمينهاو به تحقيق كه چهار هزار ملك براى نصرت آن حضرت از آسمان فرود آمدند چون به زمين رسيدند آن حضرت شهيد شده بود.

پس ايشان پيوسته نزد قبر آن حضرت هستند ژوليده مو گردآلود تاوقتى كه حضرت قائم آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم ظاهر شود، پس ‍ ازياوران آن حضرت خواهند بود ودروقت جنگ شعار ايشان اين كلمه خواهد بود: يا لَثاراتِ الْحُسَيْن عليه السّلام .

اى پسر شبيب ! خبر داد مرا پدرم ازپدرش از جدّش كه چون جدّم حسين عليه السّلام كشته شد آسمان خون و خاك سرخ باريد؛ اى پسر شبيب ! اگر گريه كنى برحسين عليه السّلام تا آب ديده تو برروى تو جارى شود، حقّ تعالى جميع گناهان صغيره و كبيره ترا بيامرزد خواه اندك باشد وخواه بسيار.

اى پسر شبيب !اگر خواهى خدا را ملاقات كنى و هيچ گناهى برتو نباشد پس زيارت كن امام حسين عليه السّلام را. اى پسرشبيب !اگر خواهى كه در غرفه عاليه بهشت ساكن شوى با رسول خداوائمه طاهرين عليهماالسّلام پس لعنت كن قاتلان حسين عليه السّلام را. اى پسر شبيب !اگر خواهى كه مثل ثواب شهداى كربلا راداشته باشى پس هرگاه كه مصيبت آن حضرت راياد كنى بگو: يالَيْتَني كُنْتُ مَعَهُم فَاَفُوزَ فَوْزًا عَظيما؛ يعنى اى كاش من بودم با ايشان و رستگارى عظيمى مى يافتم .

اى پسرشبيب !اگر خواهى كه در درجات عاليات بهشت با ما باشى پس ‍ براى اندوه ما، اندوهناك باش ، وبراى شادى ما، شاد باش وبر تو باد به ولايت و محبّت ما كه اگر مَردى سنگى دوست دارد حقّتعالى اورا در قيامت باآن محشور مى گرداند.

ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده از ابى هارون مكفوف (يعنى نابينا)،كه گفت : به خدمت حضرت صادق عليه السّلام مشرّف شدم آن حضرت فرمود كه مرثيه بخوان براى من ، پس شروع كردم به خواندن ، فرمود: نه اين طريق بلكه چنان بخوان كه نزد خودتان متعارف است ونزد قبر حسين عليه السّلام مى خوانيد پس من خواندم :

اُمْرُرْ عَلى جَدَثِ الْحُسَيْنِ فَقُلْ لاَِعْظُمِه الزَّكِيَّة . - تتمّه اين شعر درآخر باب در ذكر مراثى خواهد آمد - حضرت گريست من ساكت شدم فرمود: بخوان ، من خواندم آن اشعار را تا تمام شد، حضرت فرمود: باز هم براى من مرثيه بخوان ، من شروع كردم به خواندن اين اشعار:

شعر :

يا مَرْيَمُ قوُمى فَانْدُبى مَوْلاكِ

وَ عَلَى الْحُسَيْنِ فَاسْعَدي ببُكاكِ

پس حضرت بگريست و زنها هم گريستند وشيون نمودند. پس چون از گريه آرام گرفتند، حضرت فرمود: اى اباهارون ! هر كه مرثيه بخواند براى حسين عليه السّلام پس بگرياند ده نفر را، از براى او بهشت است پس ‍ يك يك كم كرد از ده تا، تاآنكه فرمود: هر كه مرثيه بخواند و بگرياند يك نفر را، بهشت از براى او لازم شود، پس فرمود:هر كه ياد كند جناب امام حسين عليه السّلام راپس گريه كند، بهشت اورا واجب شود.

ونيز به سند معتبر از عبداللّه بن بُكَيْر روايت كرده است كه گفت : روزى از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدم كه يابن رسول اللّه ! اگر قبر حضرت امام حسين عليه السّلام رابشكافند آيادر قبر آن حضرت چيزى خواهند ديد؟ حضرت فرمود كه اى پسر بُكَيْر! چه بسيار عظيم است مسائل تو،به درستى كه حسين بن على عليهماالسّلام با پدر و مادر و برادر خود است در منزل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و با آن حضرت روزى مى خورند و شادى مى نمايند و گاهى بر جانب راست عرش آويخته است و مى گويد: پروردگارا! وفا كن به وعده خود كه با من كرده اى و نظر مى كند به زيارت كنندگان خود و ايشان را با نامهاى ايشان و نام پدران ايشان و مسكن و ماءواى ايشان و آنچه در منزلهاى خود دارند مى شناسد زياده از آنچه شما فرزندان خود را مى شناسيد و نظر مى كند به سوى آنها كه بر او مى گريند و طلب آمرزش از براى ايشان مى كند و از پدران خود سؤ ال مى نمايد كه از براى ايشان استغفار كنند و مى گويد: اى گريه كننده بر من ! اگر بدانى آنچه خدا براى تو مهيّا گردانيده است از ثوابها، هر آينه شادى تو زياد از اندوه تو خواهد بود، و از حّق تعالى سؤ ال مى كند كه هر گناه و خطا كه گريه كننده بر او كرده است بيامرزد.

ايضاً به سند معتبر از (مِسْمَع كِرْدين ) روايت كرده است كه حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام به من فرمود كه اى مِسْمَع ! تو از اهل عراقى آيا به زيارت قبر امام حسين عليه السّلام مى روى ؟ گفتم : نه ، چه من مردى مى باشم معروف و مشهور از اهل بصره و نزد ما جماعتى هستند كه تابع خليفه اند و دشمنان بسيار داريم از اهل قبايل و ناصبيان و غير ايشان و ايمن نيستيم كه احوال مرا به والى بگويند و ازايشان ضررها به من رسد، حضرت فرمود كه آيا هرگز به خاطر مى آورى آنچه به آن حضرت كردند؟ گفتم : بلى . فرمود كه جزع مى كنى براى مصيبت آن حضرت ؟ گفتم : بلى ، به خدا قسم كه جزع مى كنم و مى گريم تا آنكه اهل خانه من اثر اندوه در من بيابند و امتناع مى كنم از خوردن طعام تا از حال من آثار مصيبت ظاهر مى شود. حضرت فرمود كه خدا رحم كند گريه ترا به درستى كه تو شمرده مى شوى از آنهائى كه جزع مى كنند از براى ما و شاد مى شوند براى شادى ما و اندوهناك مى شوند براى اندوه ما و خائف مى گردند براى خوف ما و ايمن مى گردند براى ايمنى ما و زود باشد كه بينى در وقت مرگ خود كه پدران من حاضر شوند نزد تو و سفارش كنند ملك موت را در باب تو و بشارتها دهند ترا كه ديده تو روشن گردد و شاد شوى و ملك موت بر تو مهربانتر باشد از مادر مهربان نسبت به فرزند خويش . پس حضرت گريست و من نيز گريستم تا آخر حديث كه چشم را روشن و دل را نورانى مى كند.

و نيز به سند معتبر از زُراره روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: اى زُراره ! به درستى كه آسمان گريست بر حسين عليه السّلام چهل صباح به سرخى و كسوف و كوه ها پاره شدند و از هم پاشيدند و درياها به جوش و خروش آمدند و ملائكه چهل روز بر آن حضرت گريستند و زنى از زنان بنى هاشم خضاب نكرد و روغن بر خود نماليد و سرمه نكشيد و موى خود را شانه نكرد تا آنكه سر عبيداللّه بن زياد را براى ما آوردند و پيوسته ما در گريه ايم از براى آن حضرت و جدّم على بن الحسين عليهماالسّلام ، چون پدر بزرگوار خود را ياد مى كرد آن قدر مى گريست كه ريش مباركش از آب ديده اش تر مى شد و هر كه آن حضرت را بر آن حال مى ديد از گريه او مى گريست ، و ملائكه اى كه نزد قبر آن امام شهيدند گريه براى او مى كنند و به گريه ايشان مرغان هوا و هر كه در هوا و آسمان است از ملائكه ، گريان شوند.

و نيز ابن قولويه به سند معتبر از داود رقّى روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم كه آب طلبيد چون بياشاميد آب از ديده هاى مباركش فرو ريخت و فرمود: اى داود! خدا لعنت كند قاتل حسين عليه السّلام را، پس فرمود: هر بنده اى كه آب بياشامد و ياد كند آن حضرت را و لعنت كند بر قاتل او، البته حقّ تعالى صد هزار حسنه براى او بنويسد و صد هزار گناه از او رفع كند و صد هزار درجه براى او بلند كند و چنان باشد كه صد هزار بنده آزاد كرده باشد و در روز قيامت با دل خنك و شاد و خرّم مبعوث گردد.

شيخ طوسى 1 به سند معتبر روايت كرده است كه معاوية بن وهب گفت : روزى در خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام نشسته بوديم كه ناگاه پيرمردى منحنى به مجلس در آمد و سلام كرد حضرت فرمود: و عليك السّلام و رحمة اللّه ، اى شيخ ! بيا نزديك من . پس آن مرد پير به نزديك آن حضرت رفت و دست مبارك امام را بوسيد و گريست . حضرت فرمود: سبب گريه تو چيست اى شيخ ؟ عرض كرد: يا بن رسول اللّه ! من صد سال است آرزومندم كه شما خروج كنيد و شيعيان را از دست مخالفان نجات دهيد و پيوسته مى گويم كه در اين سال خواهد شد و در اين ماه و اين روز خواهد شد و نمى بينم آن حالت را در شما، پس چگونه گريه نكنم .

پس حضرت به سخن آن پيرمرد گريان شد فرمود: اى شيخ ! اگر اجل تو تاءخير افتد و ما خروج كنيم با ما خواهى بود و اگر پيشتر از دنيا مفارقت كنى ، در روز قيامت با اهل بيت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم خواهى بود؛ آن مرد گفت : بعد از آنكه اين را از جناب شما شنيدم هر چه از من فوت شود پروا نخواهم كرد.

حضرت فرمود كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: كه در ميان شما دو چيز بزرگ مى گذارم كه تا متمسّك به آنها باشيد و گمراه نگرديد: كتاب خدا و عترت من اهل بيت من ، چون در روز قيامت بيائى با ما خواهى بود؛ پس ‍ فرمود: اى شيخ ! گمان نمى كنم از اهل كوفه باشى ؟ عرض كرد از اطراف كوفه ام ، فرمود كه آيا نزديكى به قبر جدّم حسين مظلوم عليه السّلام ؟ گفت : بلى ، فرمود: چگونه است رفتن تو به زيارت آن حضرت ؟ گفت : مى روم و بسيار مى روم : فرمود كه اى شيخ ! اين خونى است كه خداوند عالم طلب اين خون خواهد كرد و مصيبتى به فرزندان فاطمه عليهاالسّلام نرسيده است و نخواهد رسيد مثل مصيبت حسين . به درستى كه آن حضرت شهيد شد با هفده نفر از اهل بيت خود كه براى دين خدا جهاد كردند و براى خدا صبر كردند پس خدا جزا داد ايشان را به بهترين جزاهاى صبر كنندگان .

چون قيامت بر پا شود حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيايد و حضرت امام حسين عليه السّلام با او باشد و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم دست خود را بر سر مبارك امام حسين عليه السّلام گذاشته باشد و خون از آن ريزد، پس گويد: پرودگارا! سئوال كن از امّت من كه به چه سبب كشتند پسر مرا! پس حضرت فرمود: هر جزع و گريه مكروه است مگر جزع و گريه كردن بر حضرت امام حسين عليه السّلام.

 

منبع:کتاب شریف منتهی الآمال تالیف شیخ عباس قمی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط محمدجواد  | 

مطالب قدیمی‌تر